شماره ٦٤٧: رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد

رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد
زدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد
زجوش حسن تو شد تنگ آنچنان گلزار
که گل ز رخنه ديوار باغ بيرون شد
چو لاله ساغر ياقوت داغدار شود
ازان شراب که لبهاي يار ميگون شد
دل خراب مرا جورآسمان کم بود
که چشم شوخ توظالم هم آسمان گون شد
زر تمام عيار از محک شکفته شود
زسنگ روي نتابد کسي که مجنون شد
ز شور حشر به دنبال خود نمي بيند
به جستجوي تو هر کس ز خويش بيرون شد
چنان که سير فلاخن به سنگ وابسته است
ز کوه درد مرا شور عشق افزون شد
خدا ز صحبت افسردگان نگه دارد
که نبض مرده شد اين سيل تا به هامون شد
به برگ سبز همان به که از ثمر سازد
چو سرو هر که درين روزگار موزون شد
شرابخانه اش از سينه جوش زد صائب
ز خارخار محبت دلي که پرخون شد