شماره ٧١: چون ز مي صفحه رخسار تو گلگون گردد

چون ز مي صفحه رخسار تو گلگون گردد
چشم نظارگيان کاسه پر خون گردد
حسن را آينه صاف بود روشنگر
چه عجب ليلي اگر واله مجنون گردد؟
کرد از بوسه مرا آن لب نوخط معمور
روزي از پاس نمک داشتن افزون گردد
هرکه ديوانه شد، از پند نگردد عاقل
خون چو شد مشک، محال است دگر خون گردد
خط لب لعل ترا توبه ز خونخواري داد
دل عاشق به چه اميد دگر خون گردد؟
نيست از گرد گنه رحمت يزدان را باک
بحر از سيل محال است دگرگون گردد
فيض حق در دل آلوده نگردد نازل
خم چو بي باده شود جاي فلاطون گردد
نرسد دام تهي چشم به گرد عنقا
چون کسي باخبر از عالم بيچون گردد؟
چاره غفلت سرشار بود بيداري
کاين سپه زود پريشان ز شبيخون گردد
غوطه در خون زده از حسرت شيرين، چه عجب
دوش فرهاد اگر مسند گلگون گردد
گر چنين خواجه به سيم و زر خود تکيه کند
زود همصحبت و همخانه قارون گردد
حسن صائب ز هوادار کند نشو و نما
سرو در زير پر فاخته موزون گردد