شماره ٦١١: زشکر خنده لعل او روان را تازه مي سازد

زشکر خنده لعل او روان را تازه مي سازد
مي گلرنگ وقت صبح جان را تازه مي سازد
يکي صد شد زخط کيفيت لبهاي ميگونش
شراب کهنه جان ميکشان را تازه مي سازد
قيامت مي کند در خنده دندان نما آن لب
شراب لعل وقت صبح جان را تازه مي سازد
غبار کلفت از دل شست رخسار عرقناکش
که روي تازه گل باغبان را تازه مي سازد
زخط گفتم شود افسانه سوداي من آخر
ندانستم که خط اين داستان را تازه مي سازد
زتيرش رقص بسمل مي کند هر قطره خونم
که چون مهمان بود ناخوانده جان را تازه مي سازد
کجا بر سينه صد پاره عاشق دلش سوزد؟
شکرخندي که زخم گلستان را تازه مي سازد
مشو غافل زشکر خنده صبح بناگوشش
که چون شکر به شير آميخت جان را تازه مي سازد
چه تقصير نمايان سرزد از زلفش، که روي او
زخط عنبرين آيبنه دان را تازه مي سازد
زيکديگر گسستن تار پود و زندگاني را
به نور ماه پيوند کتان را تازه مي سازد
اگر دلگيري از وضع مکرر، باده پيش آور
که در هر جام اوضاع جهان را تازه مي سازد
در آن گلشن که گل دامان خود را بر کمر بندد
زغفلت بلبل ما آشيان را تازه مي سازد
شود در بر گريزان رتبه آزادگي ظاهر
خزان تشريف اين سرو جوان را تازه مي سازد
مرو در باغ ايام خزان با آن رخ گلگون
که رخسار تو داغ بلبلان را تازه مي سازد
نگاه گرم گستاخي است بر نازک نهال من
که پيچ و تاب آن موي ميان را تازه مي سازد
نفس در سينه تا دارد، زکلک تر زبان صائب
رياض دولت صاحبقران را تازه مي سازد