شماره ٣٤٠: هلال عيد جهان را به نور خويش آراست

هلال عيد جهان را به نور خويش آراست
شراب چون شفق و جام چون هلال کجاست
مگر شراب شفق خورد شب ز جام هلال
که هر گهر که در او بود جمله در صحراست
نگر نثار جواهري که شب کند بر چرخ
هلال خم شد و جنبيد، از آنش پشت دوتاست
به نيم دايره ماند هلال در گردش
هزار نقطه ز نقش ستارگان پيداست
شراب شد، به عمل آر مايه عملش
که هم مقاطعه پيکرش بخواهد سوخت
کمر ببند و گره زن به جعد و روشن کن
که کوته است شب و آفتاب در جوزاست
نه دايره ست ز مي در ميان شيشه که آن
خيال حلقه اي از گوش شاهد رعناست