شماره ٣٥٨: کيست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زده

کيست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زده
جامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده
کرده هر شب ز آتش حسرت دل ما را کباب
با حريفان دگر تا صبح دم ساغر زده
وصف قد نازکش، گر راست ميپرسي ز من
سرو آزاديست کز باغ لطافت سر زده
خواب چون آيد؟ که شبها بر دل ما تا سحر
هر زمان زنجير زلفش حلقه اي ديگر زده
خط او بر برگ نسرين گرد مشک آميخته
خال او بر صفحه گل نقطه از عنبر زده
چشم خونريزش، که دارد هر طرف مژگان تيز
هست قصابي، که بر دور ميان خنجر زده
تلخم آيد بر لب شيرين او نام رقيب
زانکه بهر کشتنم زهريست در شکر زده
باد، گويا، بي گل رويش، چو من ديوانه شد
ورنه خود را از چه رو بر خاک و خاکستر زده؟
تا هلالي کرد روي زرد خود فرش رهش
توسن او گاه جولان نعلها بر زر زده