شماره ٤٩٤: بر دل فکنده پرتو ناديده آفتابي

بر دل فکنده پرتو ناديده آفتابي
در پرده بازي کرد رخساره در نقابي
در بحر دل هوائي گرديده شورش انگيز
وز جاي خويش جنبيد درياي اضطرابي
بي باک خسروي داد فرمان به غارت جان
ديوانه لشگري تاخت بر کشور خرابي
گنجشک را چه طاقت در عرصه اي که آنجا
گرم شکار گردد سيمرغ کش عقابي
خاشاک کي بماند بر ساحل سلامت
از قلزمي که خيزد آتش فشان سحابي
بر رخش عبرت اي دل زين نه که مي دهد باز
دادسبک عناني صبر گران رکابي
از ما اثر چه ماند در کشوري که راند
کام از هلاک درويش سلطان کاميابي
از نيم رشحه امروز پا در گلم چه سازم
فردا که گردد اين نم از سرگذشته آبي
زان لب که مي فشاند بر سايل آب حيوان
جان تشنه سئواليست من کشته جوابي
ديروز با تو دل را صدپرده در ميان بود
امروز در ميان نيست جز پرده حجابي
اي محتشم درين بزم مردانه کوش کايام
بهر تو کرده در جام مردآزما شرابي