شماره ٢٨٦: ناصحا از سر بالين من اين پند ببر

ناصحا از سر بالين من اين پند ببر
خفته بيدار به افسانه نگردد هرگز
مرغ غم ترک دل ما نکند تا به ابد
جغد دلگير ز ويرانه نگردد هرگز
اي مقيمانه درين دير دو در کرده مقام
خيز کاين راهگذر خانه نگردد هنوز
يک دم اي شيخ خبر باش که جنت به جحيم
به دل از جرم دو پيمانه نگردد هرگز
همه جان گردد اگر آب و هوا در تن سرو
جانشين قد جانانه نگردد هرگز
محتشم چشم اميد تو به اين رشحه رشگ
صدف آن در يک دانه نگردد هرگز