شماره ١٥١: به خاکم آن بت اگر با رقيب درگذر آيد

به خاکم آن بت اگر با رقيب درگذر آيد
ز مضطرب شدن من زمين به لرزه درآيد
به دشت و کوه چو از داغ عشق گريم و نالم
ز خاک لاله برويد ز سنگ ناله برآيد
ز غمزه تيز نگه دير در کمان نهد آن مه
ولي هنوز بود در کمان که بر جگر آيد
نشانه گم شود از غايت هجوم نظرها
چو تير غمزه آن شوخ از کمان بدر آيد
کمان مي کشيش آتشم به خرمن جان زد
نعوذبالله از آن دم که مست در نظر آيد
تو را ببر من کوتاه دست چون کشم آسان
که با خيال تو دستم به زور در کمر آيد
زمانه خوي تو دارد که تيزتر کند از کين
به جان محتشم آن نيشتر که پيشتر آيد