1658 مورد در 0.39 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • گر بپاشي به يک سخا گنجي
    نبوي نزد خويشتن معذور
  • گرم فاني نگشتي گوهر اشک
    يکي گنجي شدستي شايگاني
  • ديوان فيض کاشاني

  • بناي چشم بر جانم طلسميست
    درون پيکرم گنجي دفين است
  • مثنوي معنوي

  • بارها من خواب ديدم مستمر
    که به بغدادست گنجي مستتر
  • ديوان شمس

  • هيچ کنجي نبود بي خصمي
    هيچ گنجي نبود بي ماري
  • خسرو و شيرين نظامي

  • مسي پوشيده زير کيميائي
    غلط گفتم که گنجي و اژدهائي
  • ليلي و مجنون نظامي

  • گنجي که چنين حصار دارد
    نقاب در او چکار دارد؟
  • شرطست به تشنه آب دادن
    گنجي به ده خراب دادن
  • شرف نامه نظامي

  • زمين را به گنجي بينباشتي
    گذشتي و در خاک بگذاشتني
  • بليناس را با دگر مهتران
    فرستاد و سربسته گنجي گران
  • اقبالنامه نظامي

  • سخن راند از گنج درخواسته
    چو سربسته گنجي برآراسته
  • ز پوشيده گنجي خبر داشتست
    به آن گنج گيتي بينباشتست
  • فرستاده اي را برآراست کار
    فرستاد گنجي سوي شهريار
  • ديوان وحشي بافقي

  • واقف رنج هر سخن سنجي
    عقده دان طلسم هر گنجي
  • هفت اورنگ جامي

  • آگهي هست جاودان گنجي
    گنج مي بايدت بکش رنجي
  • براي عمارت زمين خريد
    که در کندنش گنجي آمد پديد
  • ديوان عرفي شيرازي

  • گنجي بکف آورم که شايد
    سرمايه نعت مصطفي را
  • در يکدانه گر کمتر فشانم
    بده گنجي کزان به برفشانم
  • ديوان امير خسرو

  • رخي داري که وصف آن به خاطر در نمي گنجد
    شراب لذت ديدار در ساغر نمي گنجد
  • کسي را در دهان تنگ خود چندين شکر گنجد
    که تو مي خندي و اندر جهان شکر نمي گنجد
  • ديوان بيدل دهلوي

  • تو کار خويش کن اينجا توئي در من نمي گنجد
    کريبان عالمي دارد که در دامن نمي گنجد
  • ديوان سعدي

  • نه آن شبست که کس در ميان ما گنجد
    به خاک پايت اگر ذره در هوا گنجد
  • ديوان سلمان ساوجي

  • من امروز، از ميي مستم، که در ساغر نمي گنجد
    چنان شادم، که از شادي، دلم در بر نمي گنجد
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • دلم خلوت سراي تست غيري در نمي گنجد
    کجا گنجد چو غير تو نمي دانم به جان تو
  • ديوان صائب

  • سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمي گنجد
    که مي پرزور چون افتاد در مينا نمي گنجد
  • مصفا چون شود دل در غبار تن نمي گنجد
    که چون شد صيقلي آيينه در گلخن نمي گنجد
  • ديوان عراقي

  • امروز مرا در دل جز يار نمي گنجد
    تنگ است، از آن در وي اغيار نمي گنجد
  • جان در تنم ار بي دوست هربار نمي گنجد
    از غايت تنگ آمد کين بار نمي گنجد
  • ديوان محتشم کاشاني

  • دلي دارم که از تنگي درو جز غم نمي گنجد
    غمي دارم ز دلتنگي که در عالم نمي گنجد
  • چو گرد آيد جهاني غم به دل گنجد سريست اين
    که در جائي به اين تنگي متاع کم نمي گنجد
  • ديوان فيض کاشاني

  • ز قرب دوست چگويم که مو نمي گنجد
    ز بعد خود که درو گفت و گو نمي گنجد
  • ديوان وحشي بافقي

  • درون دل به غير از يار و فکر يار کي گنجد
    خيال روي او اينجا در او اغيار کي گنجد
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • در کنج ويران دلم گنجي است پنهان عشق او
    گنجي اگر بايد ترا در کنج ويران من است
  • دلم گنجينه عشق است و خوش گنجي در او پنهان
    چنين گنجي اگر جوئي بجو در کنج ويرانش
  • دل معمور آن باشد که خوش گنجي بود در وي
    وگر گنجي در او نبود بسي زو کنج ويران به
  • ديوان شمس

  • اي عشق که از زفتي در چرخ نمي گنجي
    چون است که مي گنجي اندر دل مستورم
  • تذکرة الاوليا عطار

  • ... مکش. ولکن من مرد گنجم. گنج بر ديده من نهادند و اين ديده به ...
  • ديوان فيض کاشاني

  • چو ره بردم بکوي دوست کي گنجم دگر در پوست
    بيفکندم ز خود خود را رهش را پا ز سر کردم
  • ديوان خاقاني

  • نه چون ماهي درون سو صفر و بيرون از درم گنجش
    که بيرون چون صدف عور و درون سو از گهر کانش
  • ديوان ابوسعيد ابوالخير

  • آسان آسان ز خود امان نتوان يافت
    وين شربت شوق رايگان نتوان يافت
  • دلبر دل خسته رايگان مي خواهد
    بفرستم گر دلش چنان مي خواهد
  • ديوان امير خسرو

  • به نقد خوشدلي مفروش ده روز حيات خود
    که خواهد رايگان رفتن متاع کامرانيها
  • داغ غلامي از من هست ار دريغ باري
    از بيع کن مشرف مملوک رايگان را
  • به يک جان خواستم يک جام شادي
    ز دور چرخ، گفتا، رايگان نيست
  • خسروا، بستان متاعي در دکان روزگار
    کاين بهار عمر ناگه رايگان خواهد گذشت
  • يوسف عهدي، اگر خسرو بود قيمت گرت
    ور دهم ملک دو عالم رايگان بستانمت
  • بوسه به قيمت دهد، جان ببرد رايگان
    قيمت بوسيش هست، منت جانيش نيست
  • نرخ کردي به بوسه اي جاني
    بنده بخريد و رايگان دانست
  • به رسم بندگي بپذير، خسرو را، چه کم گردد؟
    به سلک بندگانت گر غلامي رايگان آيد
  • ياري دل ما به رايگان برد
    تا دل طلبيم باز جان برد
  • مانديم ازان حريف دل دزد
    زد قلعه و مهره رايگان برد
  • گر روي تافتي سخني گوي در چمن
    گل را دهند قيمت وبو رايگان بود
  • چو عشق جان بردت، شکر گوي، کاين دولت
    عطيه ايست که کس را به رايگان ندهند
  • صد غم رسيد و مرگ هنوزم نمي رسد
    صد کعبه رفت و مهر دلم رايگان هنوز
  • اگر افتد قبول اين جان خسرو
    به بوسي مي فروشم، رايگان هم
  • شد نرخ بنده خسرو از چشم تو نگاهي
    گر اين قدر نيرزد، بنده به رايگان هم
  • به جان ستاند، اگر باد گردي آرد ازو
    که کيمياي سعادت ز رايگان يابم
  • خوار منگر که خسروم آخر
    که غلام تو رايگان شده ام
  • جان ها که گرانست نرخ ايشان
    يک بار بخند و رايگان کن
  • رغبت اگر نمي کنم، ساقي خون خود شوم
    مطرب رايگان تو ناله زيروار من
  • چه روي او نگرم، جان دهم که حيف بود
    چنان جمالي وانگه به رايگان ديدن
  • مرا گفتي «که باشي تو که بوسي آستان من »
    گر آن گستاخيم بخشي، غلام رايگان تو!
  • منم و هر دو مردم چشمم
    که دو سه بنده رايگان گيري
  • ديوان اوحدي مراغي

  • رايگان بنده بسي داري و چاکر بيحد
    اوحدي، نيز رها کن، که غلامت باشد
  • چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟
    چو قطره اي نگذاري که رايگان بچکد
  • بوسه اي زان دهن بخواهم خواست
    که نشايد به رايگان مردن
  • اي بهايي گوهر، اندر سلک پيمان و وفا
    با چنان خرمهرها بس رايگان پيوسته اي!
  • ورت نگه کند از گوشه اي شکسته دلي
    غلط مشو، که فتوحيست رايگان، درياب
  • بو اعظان نکني گوش، غير آن ساعت
    که نام جنت و حلواي رايگان شنوي
  • ديوان انوري

  • وصل تو اگر به جان بيابد دل
    انصاف بده که رايگان يابد
  • به سر او که عشق او به سرم
    يک بلا رايگان نمي آرد
  • يعلم الله که گرد موکب عشق
    گر به جانست رايگان باشد
  • گرد ترا دل همي چنان خواهد
    که دل از بنده رايگان خواهد
  • سوديست تمام اگر دلي را
    يک غم ز تو رايگان برآيد
  • دل مرا گفت هم به از هيچت
    رايگان هجر يافتم نه بسم
  • روز را رايگان ز دست مده
    نيست امکان آنکه باز رسد
  • اي نامتحرک حيواني که تويي
    اي خواجه رايگان گراني که تويي
  • ديوان باباطاهر

  • غم عشقت ز گنج رايگان به
    وصال تو ز عمر جاودان به
  • ديوان بيدل دهلوي

  • کس رايگان نچيد گل از باغ اعتبار
    آب عقيق و نشه مي نيز خون بهاست
  • جان به پيش چشم بيباکت ندارد قيمتي
    رايگان اين گوهر از دست سپاهي ميرود
  • مزد تلاش علم و عمل خجلت است و بس
    از عالم کرم طلب رايگان کنيد
  • شراري چند سامان کن اگر در خود زدي آتش
    نمي تابد بکام بينوايان رايگان انجم
  • ديوان پروين اعتصامي

  • آنکه داد اين دوک، ما را رايگان
    پنبه خواهد داد بهر ريسمان
  • وديعه ايست سعادت، که رايگان بخشند
    درين معامله، ارزاني و گراني نيست
  • بهاي هر نم ازين يم، هزار خون دل است
    نخورده باده کسي، رايگان ازين ساغر
  • شاهنامه فردوسي

  • کجا گيو و گودرز کشوادگان
    که سر داد بايد همي رايگان
  • دريغ آن سوار گرانمايه نيز
    که افگنده شد رايگان بر نه چيز
  • نجست از کسي باژ و ساو و خراج
    همي رايگان داشت آن گاه و تاج
  • نداد آن سر پر بها رايگان
    همي تاخت تا آذر ابادگان
  • ديوان خاقاني

  • بوديم گوهري به تو افتاده رايگان
    نشناختي تو قيمت ما از سر جفا
  • عاشق آن است کو به ترک مراد
    هرچه هستي است رايگان بخشد
  • پاي خاکي کن در آکز چشم خونين هر نفس
    گوهر اندر خاک پايت رايگان خواهم فشاند
  • صبح بي منت از براي دلم
    نافه ها داشت رايگان بگشاد
  • خاقاني را هزار گنج است
    يک يک به تو رايگان فرستيم
  • خاک در تو هر آنکه بوسيد
    جز گوهر رايگان نديده است
  • گاهي کبودپوش چو خاک است و همچو خاک
    گنجور رايگان و لگذ خسته عوام
  • اول بيار شير بهاي عروس فقر
    وانگه ببر قباله اقبال رايگان
  • چند چون هدهد تهدد بيني از رنج و عذاب
    تو براي رهنماي ملک پيک رايگان
  • قمري درويش حال بود ز غم خشک مغز
    نسرين کان ديد کرد لخلخه رايگان
  • اين همه گفتم به رايگان نه بر آن طمع
    کافسر زر يابم از عطاي صفاهان