نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
چو تو
در
پرده خود گم شدي باز
کجا بيني چو او انجام و آغاز
تو چون او کي شوي تا حق ببيني
چو شيطاني که دائم
در
کميني
همي خود را بحق از خود فرو شوي
فرو رو آنگهي
در
توي هر توي
ز دار لابه الا باز شو لا
که تا گردي منزه
در
مبرا
فنا بگزين و بس عين بقا بين
همه اشيا تو
در
عين فنا بين
نظر کن ابتدا و انتها ياب
همه گمگشته
در
عين خدا ياب
نظر کن ذات را
در
خود عيان بين
وجود خود کمال جاودان بين
چه ميگويم دمادم سر اسرار
وي خوش خفته
در
خواب پندار
ترا بندار سرگردان چنين کرد
که افتادي چنين
در
عين اين درد
تو پنداري که هستي
در
خوشي تو
چه ميداني که عين آتشي تو
يکي باشد اگر خود حور باشد
سراسر
در
بر تو نور باشد
خوشاآندم که
در
جنت خداوند
گشاده باشد اندر ديده ها بند
تو خود مي بيني و دوري ز جنت
ز قربت رفته
در
عين محنت
چو جنت
در
نماز اينجا نديدي
دمي اينجا بحق مي نارسيدي
کجا يابي و کي داني تو اسرار
که ايندم مانده
در
عين گفتار
رها کن جمله و
در
حق فنا شو
دمادم سر رباني تو بشنو
که
در
بالاي هفت افلاک و انجم
کني بود وجودت را يقين گم
چو غيري
در
نگنجد آنزمانت
يکي بيني مکين و هم مکانت
بگو تا چند
در
ماتم دري تو
سزد گر پرده از جم بردري تو
بگو تا چند باشي غمخور خويش
نمي يابي
در
اينجا غمخور خويش
ز خود تا چند باشي
در
بلا زار
اگر مردي وجود خويش بگذار
دمادم ميخوري مر زخم بر دل
بماندي
در
نهاد راز مشکل
چو مرغي
در
قفس ماندي گرفتار
تو مانده دور از اعيان دلدار
در
اين زندان عجب ماندي چو دزدان
بماندي زار و سرگردان و حيران
در
اين زندان چرا خوار و حزيني
مقام جاودان اينجا نبيني
کسي اينجا نشان دوست دارد
که
در
زندان او طاعت گذارد
دلا طاعت گزين
در
آخر کار
چو هستي اندر اين دنيا تو بيکار
ببين مانند ايشان چون نديدي
ز جمله
در
نگر تا چون رسيدي
ز طاعت يافتم جنات اينجا
شدم
در
ذات کل يکباره اينجا
ز طاعت يافتم رحمان مطلق
در
آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد ذات قدس نور بيچون
که يک روزن بدش
در
پيش گردون
چنان بد عاشق طاعت
در
اول
که جسمش کرد با جانان مبدل
چنان بد عاشق طاعت
در
اسرار
که روز و شب بد اندر خدمت يار
رسيده سوي ذات و جان شده او
چو جانان
در
همه پنهان شده او
چنان عاشق بد اينجا گاه
در
ذات
که واصل گشت اندر عين ذرات
چنان واصل بد او
در
عين جانان
که بد پيدا ز پيدائيش پنهان
کسي بايد که همچون او شود حق
زند آنگاه
در
پاکي اناالحق
از اين آلودگي پاک و مبرا
شو اينجا گه ز حق
در
خويش يکتا
سلوک خويش رااينجا
در
افکن
گذر کن از نمود جان وز تن
چو پاک آئي
در
اينجا پاک رو باش
مکن اسرار چون منصور تو فاش
شود لوح دل اينجا پاک و روشن
مصفا کن
در
اينجا جان اباتن
و گرنه تن زن و خاموش ميباش
چو ديگي دائما
در
جوش ميباش
اگر پخته شوي
در
جوهر دل
گشاده گردد اينجا راز مشکل
بهمت اين تواني يافت اينجا
که تا گردي
در
اينجا گاه يکتا
بهمت گر شوي يکتا
در
اينکار
بهمت هم شوي تو تاج سردار
بهمت
در
يکي اينجا قدم زن
وجود خويشتن را بر عدم زن
همه حق بيني اينجا
در
يقين باز
يقين بين اولين و آخرين باز
در
اين انديشه جان دادي و مردي
تو چون مردان چنين گوئي نبردي
نداند اين بيان الا ز ديدار
يقين صاحبدلي
در
سر اين کار
بکن نامي که جمله ننگ ماندي
چرا
در
بانگ همچون چنگ ماندي
نگر همچون دهل مانند هيچي
در
اين معني بگو تا چند پيچي
از آندم جان جانم حاصل آمد
وجود من
در
اينجا واصل آمد
در
ايندم گر تو آندم باز بيني
چو آدم زينت و اعزاز بيني
از آندم گشت واصل
در
حقيقت
ولي بردار از آن شد کز شريعت
نمود اعيان راز شرع اينجا
نمود آن واصلي
در
ذات يکتا
اگر نقاش بشناسي چو منصور
شوي
در
هر دو عالم دوست مشهور
اگر نقاش بشناسي فنا گرد
که تا آئي
در
اينجا صاحب درد
اگر نقاش بشناسي تو
در
دل
گشايد مر ترا او راز مشکل
تو ديدي
در
يقين او را معين
تو کردي راز کل اينجاي روشن
عيانست آنچه ميگوئي
در
اسرار
ولي کس مي چه داند سر گفتار
چو امر ذات پاياني ندارد
که هر دم صد هزاران
در
ببارد
از آن جوهر که ديدستي
در
اينجا
بسي دل آوري از گفت شيدا
حقيقت جوهر معني تو ديدي
در
اين قعر بحار جان رسيدي
دمادم ميکني نقاش را فاش
دمادم مي شوي
در
نقش نقاش
بخواهد ريخت خونت ناگهاني
که او را فاش کردي
در
معاني
بخواهد بيخت خونت همچو منصور
که
در
عالم توئي امروز مشهور
دم کل ميزني
در
دمدمه تو
عجب افکنده اين زمزمه تو
دم عيسي تو داري
در
حقيقت
که بسپردي ره شرع و طريقت
دم عيسي تو داري
در
معاني
که مي بخشي حيات جاوداني
دم عيسي تو داري
در
زمان باز
که گفتستي عيان اندر جهان باز
دم عيسي تو داري راز بيچون
حقيقت دم زدي
در
عين گردون
دمي کز جان جانان يافتستي
از آن
در
جزو و کل بشتافتستي
ترا زيبد که بود يار ديدي
حقيقت
در
بصر دلدار ديدي
ترا چون جوهر ذات و صفاتست
از آن معني ترا آن
در
صفاتست
که يک چيز است جمله
در
نهاني
ولي بر هر صفت اينجا معاني
توئي يکتاي بي همتا فتادي
عجب
در
شور و غوغا فتادي
در
معني ترا کردست حق باز
نمودستي حقيقت ديد حق باز
در
معني ز حيدر داري اينجا
که از اسرار او برداري اينجا
در
معني نگه ميدار و خوشباش
که کردستي همه اسرارها فاش
زدي تيري بر اين آماج اينجا
نمود خويش را
در
پيش اينجا
نهادستي و فارغ از وجودت
که پيدا شد
در
اينجا بود بودت
از اين گفتار بگذر يکنفس تو
چو داري
در
ميان حق نفس تو
تو بر خور از نمود خويش اينجا
نمود خويش را
در
پيش اينجا
يقين بردار و
در
عين اليقين شو
حقيقت اولين و آخرين شو
در
آخر جوي اول ذات بيچون
که ديدستي خدا را بي چه و چون
خدا را ديده اينجا تو
در
ذات
شده واصل ابا تو جمله ذرات
چو اسرارست و مر چيز دگرنيست
در
اين اسرار جز حق راهبر نيست
دورن جان تو راز الهي است
در
اينجا بيشکي راز الهي است
از اين دم که تو داري
در
حقيقت
مزن دم جز دمي اندر شريعت
در
اين ره هر که او صاحب قدم نيست
ره جانش باسرار قدم نيست
مرا مقصود بد جانان
در
ايجا
حقيقت فاش کرد اسرار اينجا
که جانانست و خود چيز ديگر نيست
بجز او
در
دل و جان راهبر نيست
چو او رهبر بود
در
عالم جان
همه پيدا کند مر راز پنهان
منم امروز
در
نزديک جانان
نمود هر دو عالم راز پنهان
منم امروز واصل
در
نمودار
که کردم فاش اينجا سر دلدار
من اندر وي گمم چون قطره
در
بحر
بکرده جملگي ترياک را زهر
نصيب عام و خاص اينجا بدادم
که
در
اسرار اينجا داد دادم
در
ايندنيا نه غم دارم نه شادي
که ديدم جملگي مانند بادي
منزه از همه از جان جانان
شدستم
در
نمود ذات يکسان
دو عالم تابش خورشيد دارد
دلم
در
سوي کل اميد دارد
صفحه قبل
1
...
997
998
999
1000
1001
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن