167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • بدي کردم در اينجا بد مگيرم
    ميان اين بلا تو دستگيرم
  • بدي کردم بنفس خود نهاني
    فتادم در بلا اکنون تو داني
  • بدي کردم بپوشان سرم اينجا
    که در درگاه تو هستيم رسوا
  • زرسوايي کنون طاقت ندارم
    که سر در حضرت جانان بر آرم
  • ز رسوايي مرا طاقت شده طاق
    که در درگاه تو ماندم چنين عاق
  • چنين مگذار آدم را دلش خون
    بمانده در بهشتت زار و محزون
  • دلم خون شد در اين رسوائي خود
    که ميدانم که بد کردم همين بد
  • چنين بازيچه دادم در بهشتم
    چو ياد تو من از خاطر بهشتم
  • چو شيطان بود اينجا همچو دشمن
    چنين کرد او در اينجايم ابامن
  • ز عجز خويشتن مسکين نمودي
    کنون اسرار ما را در فزدوي
  • ترا اين بس بود در هر دو عالم
    که اين خواري ترا باشد دمادم
  • ترا اين بس بود در عين خاري
    بلاي قرب ما پايداري
  • بلاي قرب ما مي کش در اينجا
    که خواهي بود زني بس تو به تنها
  • کنون خواهي بدن اندر بر تو
    تو باشي دائما در آذر تو
  • چو خوردي گندم او بد رهنمونت
    کنون خواهد بدن در بند خونت
  • کنون جبريل بيرون بر تو آدم
    که گستاخي ندارد او در ايندم
  • فتاده هر دو در اندوه نايافت
    بحالي جبرئيل اينجا و بشتافت
  • بهر کاري که آيد در بر تو
    بود الله بيشک رهبر تو
  • ندارد چاره جبريل اينجا
    که تا سازد ترا درمان در اينجا
  • ترا در سوي دنيا راه دادست
    بسي اندوه بهر تو نهادست
  • خيالي بود کاينجا مي نمودت
    گنه کردي وز خود در ربودت
  • خيالي بود همچون تير بگذشت
    ره خود ديد اندر کوه و در دشت
  • بدادي عمر خود بر باد ناگاه
    فتادي از سر ره در بن چاه
  • قضا بد از سر تو اينچنين راند
    دلت در حسرت جنت چنين ماند
  • بنه تن تا بمالد روزگارت
    که هم خواهد بدن در دهر کارت
  • برون شد آدم و حوا ابا او
    فتاده هر دو اندر گفت و در گو
  • بهر جائي که آدم ميشد از دور
    ز درد عشق بد در ظلمت و نور
  • جدا افتاده و مي نداني
    به هر زه مانده در دنياي فاني
  • در ايندنيا چه خواهي يافت آخر
    زماني باش اندر يافت آخر
  • تو جان ميداني آخر کز کجائي
    در اين دهر فنا کل از کجائي
  • تو ز آنجائي که جنت در بر آن
    کجا باشد حقيقت همسر آن
  • تو از آنجائي که جان جمله زاينجاست
    در آخر عين راز جمله آنجاست
  • تو از آنجائي که هيچي در نگنجد
    ملک آنجا بيک حبه نسنجد
  • تو ز آنجائي که آدم بودش آنجاست
    در آخر عين راز جمله زآنجاست
  • مقام جان در آنجا هست بيشک
    نمي گنجد دوئي آنجا بجز يک
  • يکي باشد در آنجا هر چه بيني
    اگر تو مرد راهي پيش بيني
  • جهان جاودان ذاتست تحقيق
    ولي هر کس در آنجا نيست توفيق
  • اگر از خود بميري در فنا تو
    بيابي بود بود ابتدا تو
  • رها کن جنت و در خاک و خون رو
    بکش دردي تو زين عالم برون رو
  • جدا خواهند شد در دهر فاني
    تو آنگه قدر اين دم بازداني
  • بدين کن پشت و رويت در حق آور
    بدنيا هر چه اندر اوست منکر
  • گرفتارت کند در عين زندان
    که سجن مومن است اينجاي ويران
  • تمامت انيا گشتند از او دور
    ز ظلمت آشنا گردند در نور
  • همه رنج و بلاي او کشيدند
    اگر در عاقبت دلدار ديدند
  • همه دنيا مثال گلخني است
    در اين گلخن دلت چون شاد بنشست
  • در اين گلخن که جاي آتش آمد
    به پيش انبياء بس ناخوش آمد
  • گذر کردند از او چون باد در دشت
    ترا هم عمر همچون باد بگذشت
  • دريغا در گذشتت عمر ناگاه
    بماندي خوار تو اندر سر راه
  • بگورستان نگر آخردمي تو
    چو مردان باش دائم در غمي تو
  • بگورستان نگر اي مرد غمناک
    ببين آن رويها بنهاده در خاک
  • بگورستان نگر در آخر کار
    که تو زو نيز خواهي شد گرفتار
  • بگورستان نگر ايشان همه خاک
    شده ذرات شان در عين افلاک
  • همه پاکان در آنجا گه مقيمند
    که پاکان نيز اندر خوف و بيمند
  • تو اي دل هم در ايندنيا چرائي
    بگو تا چند از ايندستان سرائي
  • زدي بسيار اينجا مهره در طاس
    چو مهره خرد گشتي اندر اين آس
  • در اينجا چه گدا چه مير باشد
    چو افتادي چه ات تدبير باشد
  • مرو بار دگر در خانه محبوس
    که ناگه زار ماني خوار و مدروس
  • چرا در بت پرستي همچو کفار
    دمادم ميشوي از جان گرفتار
  • بيک ره محو کند اندر فنا تو
    که داري در جهان جان بقا تو
  • که داري جوهر ذات هوالله
    زني دم دائما در صبغه الله
  • دم تو در جهان بس نادر افتاد
    که راز مشکل عشاق بگشاد
  • دمي داري که ديد انبيايست
    از آن پيوسته در عين بقايست
  • دمي داري عجائب در معاني
    که پيدا مي کند راز نهاني
  • دمي داري که ذات کل يقين است
    در ايندم اولين و آخرين است
  • در ايندم جمله مردان اله ست
    يقين داني که اين ديدار شاهست
  • در ايندم مر دمادم سر اسرار
    همي آيد ز يک معني پديدار
  • در ايندم هر چه بودست فاش گفتي
    عيان اين جوهر اسرار سفتي
  • در ايندم بحر معني مر تو ديدي
    چو مردان اندر او جوهر گزيدي
  • در ايندم دم زدي از جمله مردان
    ترا جاگه شدست اين چرخ گردان
  • در ايندم دم مزن جز از نمودش
    چو پيدا کردي اينجا بود بودش
  • در ايندم دم مزن جز از حقيقت
    نگه ميدار اسرار شريعت
  • در ايندم دم مزن جز ذات بيچون
    برافکن عرش و فرش هفت گردون
  • دم او زن که او بنمايدت راز
    همو بيني تو در انجام و آغاز
  • ترا بنمود از خود تا بداني
    زني دم تو از او در لامکاني
  • يکي شد جانت ايدل در بقايش
    فنا بنگر عيان ديد لقايش
  • چو ديدي ناپديداري کنون تو
    مشو اينجا دمادم در جنون تو
  • چو ديدي يار گمکرده در اينجا
    حقيقت بر گرفتي پرده زانجا
  • حقيقت يار بنمودست خود را
    يکي کرده در اينجا نيک و بد را
  • حقيقت جز يکي نبود نمودش
    يکي باشد در اينجا بود بودش
  • حقيقت يار ما در هرچه ديدم
    بجز او هيچ ديگر مي نديدم
  • حقيقت يار ما در جمله پنهانست
    نمود جملگي و جان جانانست
  • حقيقت يار ما گوياي خود شد
    در اينجا گاه او جوياي خود شد
  • حقيقت يار ما ديدار خويش است
    در اين اسرارها گفتار خويش است
  • بسي آوردم و بنموده ام شان
    ب آخر در فنا بنموده ام شان
  • منم پيدا و پنهان گشته در خود
    که بنمودم حقيقت نيک و هم بد
  • دو عالم ديده ام از خود هويدا
    ز خود گردم در اينجا گاه پيدا
  • ز خود مر خود نمودم آشکاره
    ز خود در خويشتن کردم نظاره
  • ز خود گويا شدم در هر زمانم
    من اندر هر زبان عين العيانم
  • جمال من درون جان ببيند
    همه با من ز من در من نشيند
  • جمال من عيان جمله آمد
    ولي در کل پنهان جمله آمد
  • جمال ماست در عرش آمده کل
    ز ديدارم ابر فرش آمده کل
  • جمال ماست در لوحي نمودار
    قلم از من نوشته سر اسرار
  • ز نور ماست دل روشن نموده
    در اعيان هفت گلشن را نموده
  • ندارم جز نمود خود يکي من
    که دايم در عيان کل بيشکي من
  • ز صنع خود ببودم آشکاره
    ز خود کردم يقين در خود نظاره
  • بديدم ديد خود را من ز اول
    در آخر ذات خود کردم مبدل
  • نمود خويش اندر جسم دو جهان
    ز پيدائي شدم در جمله پنهان
  • حقيقت يار خود بر گفت اسرار
    دمادم در يکي معني بتکرار
  • همي گويد که من عين وصالم
    درون جمله در ديد جلالم
  • جلال من نديد و هم فروماند
    اگر چه دائما در گفت و گو ماند