نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
سرو پايت بيفکن تا که اين راز
بداني
در
زمان انجام و آغاز
از آن جامي که مه خوردست
در
ره
شود از تاب او مر جوهر مه
از آن جامي که
در
آب روانست
از آن از عشق او از جان روانست
از آن جامي که
در
کهسار افتاد
يکي قطره زهستي زار افتاد
مئي کان جان بخورده
در
معاني
همي گويد همي راز نهاني
مئي کان سالکان اينجاي خوردند
فتاده
در
ره و وز خود بمردند
ز زير عشق دايم
در
خروش است
ز بحر لامکان اينجا بجوش است
ز زير عشق اين دستان که بنواخت
سر عشاق
در
عالم برافراخت
ز زير عشق عشاق جهان او
همه
در
رقص کردستش جهان او
شب و روزش نبد جز ناله و درد
بمانده
در
ميان دهر او فرد
سماع درد و زير شوق جانش
هميزد
در
درون جان نهانش
همه ذرات من
در
حق رسيدند
نمودجان جان از حق بديدند
همه ذرات من اندر فنا اند
بکلي
در
عيان عين بقا اند
همه ذرات من
در
شوق جانند
کنون افتاده اندر ذوق جانند
همه ذرات من
در
اولين باز
بديده جمله را از آخرين باز
مرا چون وقت کشتن
در
رسيدست
که چشم جانم اينجاحق بديد است
مرا چون محو شد درديدن دوست
يقينم شد که
در
گفتار کل اوست
دل و جان رفت و او مي بينم و بس
بجز او نيست
در
عالم مراکس
دل وجان رفت جانانست تحقيق
مرا
در
داده اينجا گاه توفيق
دل و جان رفت وحق اسرار گفتست
خود او
در
وصال او بسفتست
نمود جمله عشاق من از جان
که
در
من کرده است او راز پنهان
نمود جمله عشاقم من از دل
که بگشودم
در
اين جا راز مشکل
نمود جمله عشاقم
در
آفاق
که از من شور خواهند کرد عشاق
نمود جمله عشاقم که
در
کل
کشيدستم چو آدم من بسي ذل
نمود جمله عشاقم چو آدم
که دارم جنت جانان
در
ايندم
دم من دمدمه
در
عالم انداخت
وجود عاشقان چون شمع بگداخت
دم من ذات دارد
در
صفاتست
يقين داند که او کلي زذاتست
دم من ميزند اينجا اناالحق
نظر هم بين تو
در
تقواي مطلق
دم من هو زند يا هو نديده
نمود لابکل
در
هو بديده
دم من هو زند کو ديد هو است
ز عين ذات
در
الله هو است
دم من هو زند جز هو نديدست
که اينجا گه زلا
در
هو رسيدست
دم من هو زند
در
عشق جانان
نمود صورت اينجا کرده پنهان
منم واصل که کل ديدار ديدم
در
اينجا من عيان يار ديدم
من وياريم و کل پيوسته با هم
دل و جانست و جان و دل
در
ايندم
بهشت روي جانان
در
رخ ماست
که او اسرار گفت و پاسخ ماست
در
اين دنيا مرا شادي از آنست
که مارا سر معني جان جانست
در
اين دنيا بسي زيندم زنندش
ولي مانند احمد کي بدندش
در
اين دنيا جز او ديگر نباشد
چو او پيغامبر و رهبر نباشد
درون جان عطارست تحقيق
که او دارد
در
اينجا راز توفيق
سر وجانم فداي روي او باد
هميشه روي من
در
سوي او باد
چو صيت اوست
در
عالم گرفته
نمود ذات او همدم گرفته
محيط مرکز جانهاست احمد
که او را
در
دو عالم بد مويد
در
آخر کرد اينجا واصلم اوست
همه مقصود کلي حاصلم اوست
عيان بنمود ما را
در
حقيقت
چو حق بسپردمش راه شريعت
از او واصل شو و زوگوي اسرار
در
او شو ناگهي تو ناپديدار
خدا ومصطفا
در
جان نهانند
مرا اين جايگه شرح و بيانند
يکي اندر حقيقت بين تو دلدار
که ميگويد دمادم
در
سخن يار
منم
در
جان و پنهان بود بودم
همه معبود بودم تا که بودم
تو اينجا گه
در
آخر راز ديدي
نمود يار خود را باز ديدي
نمود يار داري
در
فنا باز
ترا مکشوف شد انجام و آغاز
سرانجامت چنين افتاد داني
که خواهي گشت
در
کشتن تو فاني
اناالحق را ز الحق
در
دو حرفست
چنين معني بشرع اينجا شگرفست
همو گفتست
در
منصور اناالحق
ترا گويد ابي سر کل اناالحق
همان کو گفت بر منصور بادار
بگويد
در
نهاد تو بيکبار
همان کو گفت
در
منصور اناالحق
همان گويد حقيقت ني اناالحق
همان کو گفت هم او باز گويد
در
اينجا گه همه کل راز گويد
همان کو گفت
در
يک ديده باشد
کسي بايد که صاحب ديده باشد
اناالحق از نمود حق عيانست
که اين
در
ذات او راز نهانست
نشان بي نشان گردد
در
اينراز
که او بنمايد اينجا راز حق باز
طريقت بسپر و درياب الحق
چو
در
کلي رسي حق گوي الحق
کساني کين طلب دارند اينجا
نيايد راست آن
در
عين غوغا
کسي مردست همچون او عياني
که گردد او نشان
در
بي نشاني
نشان ذات کلي بي نشاني است
که عاشق
در
نهاد ذات فاني است
چو گردد بي نشان با بود باشد
يقين
در
ديد حق معبود باشد
چو عيسي زنده مير اي زنده پاک
که تا چون خر نماني
در
گو خاک
چو عيسي گر شوي
در
حق مجرد
شوي فارغ تو از هر نيک و هر بد
چو عيسي گر شوي تو روح الله
زني دم همچو او
در
قل هوالله
تو روح الله باشي همجو عيسي
شوي مانند او
در
ذات يکتا
تو روح الله را اينجا نديدي
چه گر عمري
در
اينعالم دويدي
طبيعت دور کن تا جان شوي تو
حقيقت
در
صفت جانان شوي تو
چوعيسي صورت و جان را يکي کن
چو روح الله
در
اعيان يکي کن
بلاکش همچو او گر پايداري
که چون عيسي کنون
در
پاي دارد
بوداو را هميشه عاقبت خير
اگر
در
کعبه باشد او اگر دير
بنزد جان جان هر دو يکي است
بلا را خير
در
حق بيشکي است
نميدانست اينجا سر اينکار
که چون شد
در
بر او ناپديدار
عجائب مانده بد حيران و غمخوار
نظر ميکرد گندم
در
برابر
شده ابليس او را
در
رگ و پوست
بدو ميگفت بين چون جمله از اوست
بخور گندم که اسراريست آدم
که حق بنمايد از تو
در
بعالم
در
آن اسرار چون حيران بماندند
عجائب خوار و سرگردان بماندند
عجب
در
حال ايشان مانده بودند
نه چون ابليس ايشان رانده بودند
چه چاره چون بشد از دست تدبير
ببايد کرد
در
هر کار تاخير
نکردي پيش بيني دل
در
آن کار
فروماندي تو اندر رنج و تيمار
نکردي پيش بيني جان بدادي
بهر زه
در
بلاي دل فتادي
نکردي پيش بيني
در
بلا تو
شدي مانند آدم مبتلا تو
نکردي پيش بيني اول کار
که تا آخر شدي
در
غم گرفتار
نکردي پيش بيني از پس راز
بماندي همچو مرغان
در
تک و تاز
نکردي پيش بيني
در
نظر تو
از آن ماندي چنين زير و زبر تو
بدست خود زدي خود بر سر خود
که خود بودي
در
اينجا رهبر خود
بدست خود تو گندم خورده خود
در
اينجا خويش رسوا کرده خود
تو رسواي جهاني
در
نظاره
چو آدم مي نداري هيچ چاره
در
اين دنياي غداري فتاده
بدست خود تو سر بر باد داده
چو
در
دردي فتادي نيست درمان
مدان اين درد خود ايدوست آسان
چو
در
دردي چنين تو مبتلائي
چو آدم اينزمان عين بلائي
تن اندر حکم و جان اندر کف دست
ستاده
در
بلاي نيستي هست
ز نا فرماني اکنون دور ماندي
بماتم
در
ميان سور ماندي
تمام حوريان از بهرت آدم
در
اينجا خون دل افشان دم دم
ز قول او گنهکاري
در
ايندم
ز من بشنو درست اکنون تو آدم
گنه کارم فتاده
در
چه و گل
که از قولت نبودم آگه دل
مرا از ره ببرد و داوري ساخت
چو مومم ناگاه
در
نار بگداخت
اگر چه من بدي کردم
در
آخر
توئي داناتوئي اول تو آخر
صفحه قبل
1
...
994
995
996
997
998
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن