نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
شب و روز از حسد اينجا چنان بود
که همچون موم
در
آتش نهان بود
شب و روز از حسد چاره همي کرد
بسي
در
ذره نظاره همي کرد
اگر چه خرد بد حق بد بزرگيش
نمي گنجيد
در
جنت چو خورديش
برفت و
در
دهان مار پنهان
شد آن ملعون پر از مکر و دستان
چو چاره نيست کاينجا کار رفتست
قضا
در
نکته پرگار رفتست
قضا پوشيده کرده چشم ايشان
در
اين معني کجا آيد به آسان
اسير او شدي
در
هشت جنت
که تا ويران کند هم جان و تنت
اسير او شدي شد
در
بهشتت
که تا ويران کند بوم سرشتت
چو شد کارت تبه آدم نباشي
در
اين جنات حق همدم نباشي
بصورت
در
نگر تا راز يابي
تو گم کردي و هم تو باز يابي
بصورت
در
نگر ترکيب صورت
که معني داري و انواع نورت
تو داري صورت و معني ابليس
کند هر لحظه
در
ذات تلبيس
اسير او شدي
در
هشت جنت
که تا ويران کند هم جان و تنت
تفرج کرد همچون اولين او
ز بهر جان آدم
در
کمين او
ز احوال مني آگاه يارب
که
در
اندوه و رنج و محنت و تب
ز درد من تو داري آگهي بس
در
اين محنت مرا فريادي رس
رها کن تا قضاي تو ببيند
در
اين شادي بلاي تو ببيند
که آدم گندمت اينجاي خورد او
در
اين اسرار تو ماتم ببرد او
مرنجانم
در
اينجا گه بزاري
که تا آدم خورد گندم بخواري
تو داري سلطنت امروز اينجا
توئي
در
جزو و کل فيروز اينجا
توئي حق مر ترا دانسته ام کل
چرا افتاده
در
عين اين ذل
همه لذات بهر تست و جنات
خوشي ميدار خون
در
عين لذات
بهر سوئي که آدم شد
در
آنجا
دمادم رسته ميشد آن از آنجا
بهر جائي که آدم ساخت مسکن
برستي
در
زمان في الحال گلشن
در
اين جنات به زين تو نبيني
بشيريني از اين لذات بيني
مگو هرگز دگر اين سر به پيشم
که من با حق چنان
در
قول خويشم
که گر جانم رود از تن
در
آندم
نخواهد خوردن اينجا گندم آدم
خدا با تست تو هم با خدائي
دوئي اينجا نگنجد
در
خدائي
چه باشد گر خوري
در
حضرت من
که تو داري نمود قدرت من
در
ين قربت تو فرمانم ببردي
مرا اين گندم بقول ما نخوردي
عجائب ماند آدم گشت حيران
در
اين اسرار بود او راز پنهان
قضا بد رفته آدم را
در
آنراز
که بتواند که گرداند قضا باز
نداند راز سر حق تعالي
که جمله مخفيست
در
سر الا
اگر دانا و گر نادان فتادي
ز لا
در
لااله اعيان فتادي
بلاي قرب کش
در
باز جانت
که تا يابي لقاي جاودانت
بلاي قرب کش
در
بود الله
که اين باشد عيان مقصود الله
بلاي قرب ابراهيم از آتش
بديد و خوش
در
او خفتيد خوشخوش
بلا ديد و لقاي جاوداني
ز حق دريافت اينجا
در
معاني
بلا ديد و سعادت يار او بود
گر چه جهل
در
انکار او بود
لقا او ديد کو خاتم عيان داشت
در
اينجا او نمود جان جان داشت
محمد(ص) با علي اسرار ذاتند
که اعيان گشته
در
نور صفاتند
شما
در
ديد برتر از سمائيد
که ما را هر دم اينجا پيشوائيد
ز ياد دوست دائم
در
بقا باش
چو آيينه درون با صفا باش
بسي يادش کن اندر جان و
در
دل
که او بگشايدت مر راز مشکل
حقيقت شرع بنمايد ره راست
که ديد حق
در
اينجا گاه يکتاست
حقيقت نور قرآن نور شرعست
که
در
جان نور او را اصل و فرعست
نمي بيني تو او را از حقايق
فروماندي تو
در
عين دقايق
نديدي يار اندر عين ديده
که ماندستي تو
در
راز شنيده
تو
در
تقليد اکنون باز ماندي
چو اندر آذري و آز ماندي
تو از تقليد خيري مي نيابي
چو جديي
در
کهستان ميشتايي
بسي گشتي و مقصودي نديدي
در
اين حسرت تو بهبودي نديدي
بسي گشتي
در
اينجا از تک و تاز
که تا گم کرده را بيني دگر باز
اگر جانت شود رهبر همين است
که او
در
جان ترا عين اليقين است
اگر جان رهبر آيد اندر اين راه
رساند ناگهانت
در
بر شاه
اگر جان رهبر آيد حق ببيني
در
اينجا راز او مطلق ببيني
اگر جان رهبر آيد
در
نمودار
نماند نقطه و اسرار و پرگار
چه شوراست اي فريد آخر نگوئي
که پيوسته چنين
در
گفتگوئي
حقيقت با شريعت راز جانند
که پيدا
در
نهاد و اصلانند
حقيقت با شريعت نور ذاتند
که
در
جان و دل اعيان صفاتند
حجاب جان همين صورت
در
اينجا
که چون پيدا نموده عين غوغا
بعزت باش
در
هر دو جهان تو
چو مردان جان بر افشان رايگان تو
اگر داري حقيقت جانت
در
باز
مکن از جان حذر هم سر تو درباز
سرت
در
باز تا شهباز بيني
همه گنجشک را شهباز بيني
سرت
در
باز وزينعالم برون شو
همه ذرات اينجا رهنمون شو
سرت
در
باز تا جانت شود يار
ولي اسرار کي گويم باغيار
سرت
در
باز چون منصور حلاج
بنه بر فر معني زود تو تاج
حيات جاودان
در
کشتن آمد
شقي را زين ميان بر گشتن آمد
حيات جاودانم
در
دل و جانست
دل و جان زنده از ديدار جانانست
ز کوري ره نميداني تو
در
روز
کجا گردي تو اي بيچاره فيروز
علاج کور مردن هست بتحقيق
که چون مرده شود
در
سر توفيق
شود بينا
در
آن عالم بيکبار
مگر اينجا بداند سر اسرار
تو چون خفاش
در
تاريک جائي
نديده اندر اينجا هيچ جائي
شب تاريک چون خفاش پران
توئي اينجايگه
در
درد و درمان
نميداني تو و غافل بماندي
چنين
در
عشق کل بيدل بماندي
نميداني
در
اينجا کز کجائي
فتاده اندر اينجا از چه جائي
نميداني که اول چون بدي تو
در
آخر چون بداني چون شدي تو
نميداني که چون يابي تو دلدار
گهي هشيارو گه
در
خواب و بيدار
چو پيرتست اينجا ره نموده
ترا
در
جان و دل آگه نموده
ز پيرت راز کلي بر گشايد
در
اينجا گه ويت جانان نمايد
ز پيرت واصلي باشد بعالم
وزاين دم اوفتي
در
عين آدم
ز پيرت
در
سلوک آخر بيفتد
که آه اينجا حقيقت بر سر افتد
ز پيرت راز کل آيد پديدار
تو پير خويشتن
در
عين جان دار
ترا پيريست رهبر حق نماهم
که دارند اندر اينجا
در
بقاهم
ترا بنمايد اينجا گاه آن پير
کند
در
جانت اينجا گاه تدبير
يکي پيريست يک بين
در
حقيقت
که بسپردست او راه شريعت
يکي پيريست حق را او بداند
از آن
در
عاقبت حيران بماند
يکي پيريست
در
عين فنايست
ز ديد ديد حق اندر بقايست
يکي پيريست
در
لا راه برده
بدست اوست اينجا هفت پرده
يکي پيريست اندر راز الله
زند دم
در
عيان قل هوالله
يکي پيريست جانان ديده اينجا
شده
در
ذات کل اينجاي يکتا
از او يابي تو اينجا گاه درمان
کند جان تو
در
اينجاي جانان
حقيقت فاش گشت و يار با ماست
نمود جزو و کل
در
خويش آراست
عيان شد يار و ناگه پرده برداشت
يکي بد هر که او
در
خود نظر داشت
عيان شد يار اندر ذات ما را
بجان کردش بدل
در
ذات ما را
عيان شد يار و
در
ديدار جمله
همي گويد يقين اسرار جمله
عيان شد يار و او را کس نديدست
اگر چه
در
همه گفت و شنيدست
رموز عشق
در
قرآن بيان کرد
وجود خويشتن کل جان جان کرد
ز عشق ار ذره بوئي بري تو
در
اين ميدان همي گوئي بري تو
ز عشق ار ذره خواهي بده جان
که دريابي
در
اينجا جان جانان
نهان شو عشق بين بيخويشتن شو
در
اينجا گه برافکن جان و تن شو
صفحه قبل
1
...
992
993
994
995
996
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن