نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
منم آدم
در
اينجا رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
از آن تست آدم شاد دل باش
در
اين سر بي حجاب آب و گل باش
از آن تست آدم باز بين راز
توئي تست
در
انجام و آغاز
از آن تست او
در
عين تحقيق
بهشت رايگان داديم و توفيق
تو از وي باز دان دلدار با ما
که از تو آمدست اعيان
در
اينجا
ولي اينجا ترا عقديست پنهان
که بندم من
در
اينجا من باعيان
به ده صلوات اي آدم
در
ايندم
بروح مصطفي کوهست خاتم
که باشد مصطفي يا رب مرا گوي
که
در
ميدان عشق او منم گوي
طفيل اوست ماه و چرخ و انجم
همه
در
پرتو رويش بود گم
پس آنگه داد آدم نيز صلوات
خروش افتاد
در
حوران جنات
دعا کرد آنزمان بگشاد او دست
ز عجز خويشتن شد نيز
در
هست
نظر کن جمله را زان تو کردم
همه
در
حکم و فرمان تو کردم
ولي اين يک شجر اينجا تو منگر
وگرنه بفکنم
در
عين آذر
تو اين گندم مخور تا ميتواني
که مر ما را
در
اين راز نهاني
چو حق اين را برايم آفريدست
ز بهر من
در
اينجا آوريدست
همه ميل دلش
در
سوي او بود
که حوا پيش چشمش بس نکو بود
همه ميل دلش سويش گرفته
بجز او جمله
در
خاطر گرفته
بجز او
در
دلش چيزي نگنجيد
جهان نزديک او موئي نسنجيد
نمود حق نه چيزي هست بازي
تو ايندم
در
تمامت سر فرازي
در
اين جنات اگر خواهي که باشم
حقيقت تخم نيکوئي بپاشم
در
آغوشش گرفت آن نور قدرت
دمادم بود اندر عين رحمت
گمان اينجا مبر اي دوست درياب
تو
در
مغز حقيقت پوست درياب
عزازيل دژم چون ديد احوال
بيامد بر
در
جنت دگر حال
وليکن قصه
در
عالم بسي دان
پراکنده بسي با هر کسي دان
نمي گنجد
در
اين قصه چه و چون
زبيچونست اين اسرار بيچون
نه بازيچه است اين اسرار بيچون
نميگنجد
در
اين قصه بدان چون
نه حق گفتست اين اسرار با تو
در
آيد اينهمه گفتار با تو
مدان اين پيشوايان را تو بازي
وگرنه
در
تف عزت گدازي
ولي آن سر که گفت
در
عين قرآن
همه درج است اندر ذات سبحان
چو او را نيست جاي و
در
سراپاي
تواني يافت جاويدش همه جاي
حقيقت جوهر قرآن
در
او بين
ورا گر مرد رازي رهنمون بين
ز نور او بري ره تا بر دوست
کند مغزت
در
اينجا جملگي پوست
هواي دوست آرد
در
دل و جان
ببيند هم به از صد راز پنهان
بگو تا چند خود را بشکني تو
که چون ابليس
در
ما و مني تو
چو شيطان بر
در
جنت مقيم است
حذر کن زآنکه شيطان رجيم است
چو وصفش کرد هر يک مختلف بود
وليکن فيل
در
کل متصف بود
عدد گر مينمايد تو مبين آن
که توحيدست
در
عين اليقين آن
هزاران قطره چون
در
چشمم آيد
اگر دريا نبينم چشمه آيد
ز باران قطره گر آيد نمايد
چو
در
دريا رود دريا نمايد
مراتب کان
در
ارواحست جاويد
چو صد شمعست پيش قرص خورشيد
کسي کين ديد هم از مصطفي ديد
در
اينجا جملگي عين لقا ديد
ولي گر ره کني
در
پرده راز
همه ذرات را بيني تو آغاز
همه جويا و
در
جانان رسيده
جمال روي جانان خود بديده
يکايک برفکند و گشت واصل
ورا
در
بي نشاني گشت حاصل
بمعني نور بيني
در
دو عالم
ز معني برگشائي سر آدم
ز معني از صور تو دور افتي
عيان
در
عالم پر نور افتي
به معني زنده شو
در
عالم کل
که اينجا گه توئي مر آدم کل
به معني بگذر از خورشيد و انجم
که
در
درياي ذات آئي عيان گم
هزاران نقش بر يک ظل هستند
ولي چون زان نبد
در
هم شکستند
در
آن وحدت دو عالم راشکي نيست
که موجود حقيقت جز يکي نيست
به معني ذات شو
در
سينه خويش
از اين معناي روحاني بينديش
که حق
در
سينه دل بازيابي
ازاين معني نظر دل بازيابي
خدا
در
بود جان داري بينديش
حجاب آخر دمي بردار از پيش
دلت آئينه است و جمله
در
وي
نمودارست اين آئينه را هي
تو صافي باش همچون آينه هان
در
آئينه ببين هر آئينه جان
تو صافي باش تا
در
بند دردي
خوري اينجا از آن بوئي نبردي
تو صافي باش همچون صورت خاک
که بنمايد
در
اينجا صورت پاک
تو صافي باش بر مانند ذرات
ز فيض وصل اعيان باش
در
ذات
چو آدم باش صافي
در
نهادت
که از صاففي بود اينجا گشادت
تو اندر منزلي فارغ نشسته
در
از گيتي بروي خلق بسته
در
آخر اول خود بازديدي
نظر بگشادي و کل راز ديدي
در
آخر بيگمان گشتي بيکبار
گرفته جان و دل جانان بيکبار
زهي معني که اينجا گه تو داري
در
اين عالم دل آگه تو داري
سرت خواهد بريد وهم تو داني
که اکنون پيش بيني
در
معاني
مر اين اسرار افتد
در
کف او
که او باشد ابا خلق اينت نيکو
ببين از پيش و دل با خويش ميدار
نمود خويش را
در
پيش ميدار
دي فارغ شو از اسرار گفتن
ترا يکدم
در
اينجا مي نخفتن
شب و روزت ببايد گفت اينجا
در
اسرار بايد سفت اينجا
يکي خواهي شدن با جمله اشيا
از اين پس چون شوي
در
جمله يکتا
ز دنيا هيچ شادي مي نديدي
در
اينصورت تو آزادي نديدي
زماني خودشناس و
در
مکان باش
بهمت برتر از کون و مکان باش
خوشا آن صبح ک آدم کرد پيدا
زذات خود
در
اين دنيا هويدا
خوشا آن صبح کاندر جان جان تو
شوي
در
ذات يک کلي نهان تو
در
آندم دم نباشد جمله دم دان
وجود جمله اشيا را عدم دان
در
آندم دم نماند نيز آدم
يکي بيني همه سر دمادم
در
آندم دمدمه کلي تو باشي
بوقتي کاندر اين صورت نباشي
در
آندم هر دو عالم هيچ بيني
نه نقش صورت پر پيچ بيني
در
آندم چو نظر داري وجودت
نباشد مر يکي بين بود بودت
همه حکم تو باشد بيخود آنجا
يکي باشد نمود ذات
در
لا
نگنجد آنزمان موئي
در
افلاک
يکي باشد نمود ذات با خاک
ز عقل سفل اگر يابي نمودار
در
اينجا فاش گردد جمله اسرار
ز عقل سفل ديدن باشد اي جان
وليکن
در
نگنجد جان جانان
ز عقل سفل بيني کل احوال
وليکن
در
نگنجد عقل عقال
محمد عقل کل دان و دگر هيچ
در
اين اسرار نيست ايدوست مر هيچ
خدا بنمود او
در
من ر آني
بجمله واصلان راز معاني
چو حق
در
جمله اشيا رخ نمودست
نمود ذات او گفت و شنودست
همه محوست
در
حق گر بداند
و گر بيند دلش حيران بماند
قضا
در
آخرش خوار و زبون کرد
ز جناتش بخواري او برون کرد
قضا ابليس را
در
جنت انداخت
و را مانند موم از نار بگداخت
بيان او
در
اينجا گه شود راست
زمن بشنو که اين معني بود راست
چنان بد قصه اول که ديدي
در
آن اسرار کز اول شنيدي
چنانم ذوق معني دورم انداخت
که کلم
در
ميان نورم انداخت
کنون با قصه آدم شوم باز
در
ايندم مربدان همدم شوم باز
عزازيل است دائم
در
حسد او
احد طغرا زده اندر حد او
عزازيل است تن را
در
گرفته
ره ناپاکي اندر بر گرفته
حسد دارد بسي
در
جان و دل او
از آن گشته است اينجا گه خجل او
حسد هرگز مبر بر هيچ دنيا
وگرنه
در
بلا ماني بعقبي
حسد گر بر نهادت رخ نمايد
نمود عقل و دينت
در
ربايد
حسد دور افکند از جوهر پاک
حسد گرداندت
در
جهل ناپاک
حسد بر دست شيطان بر ملايک
از آن
در
راه حق افتاد هالک
صفحه قبل
1
...
991
992
993
994
995
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن