167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو پنهان باش اينجا در نظاره
    که بيني جان جانت آشکاره
  • تو پنهان باش با حق بيشکي تو
    نمايد بود بودت در يکي تو
  • چو آدم هست در دم دم فنايست
    فنا بنگر که آن ديد بقايست
  • حجاب صورتش پيوسته در دل
    بمانده پاي شوقش اندر اين گل
  • سوي جنت شد آنجا گاه نادان
    در اينجا بد جمال جان جانان
  • چو آدم در سوي جنت رسيدش
    نمود عين جنت باز ديدش
  • نميديد آن جمال بي نشاني
    که صورت داشت اول در معاني
  • بديده بد بهشت و جمله افلاک
    وليکن داشت ترکيب او در اين خاک
  • چو طفلي گر ببيند بوستاني
    در آنجا گه بود خوش دلستاني
  • چو آدم يافت خود را در بهشت او
    نمود خويش از خاطر بهشت او
  • چنان مستغرق سر ازل بود
    که بودش در نمود آن بدل بود
  • ز جنت هر که ميگويد نشاني
    در اين معني بيايد کارداني
  • در اين معني کسان بسيار گويند
    همه از جنت و ديدار گويند
  • بهشت نقد داري در جهنم
    خوشي خوش ميروي از جان و دمادم
  • سجود آدم اينجا در يقين کن
    تو سر اولين و آخرين کن
  • بهر شرحي که ميگويم کلام است
    ترا بيني در اين معني تمامست
  • چرا در راه جان بي ننگ و نامي
    توئي پخته مکن اينجاي خامي
  • چو آدم در بهشت جان نظر کرد
    نمود خويشتن زير و زبر کرد
  • نميگنجيد او در عين جنات
    طلب مي کرد اينجا ديدن ذات
  • نموداولش در ديده مانده
    که گر دستي بده بر گل فشانده
  • کدورت رفته بود و عين ارواح
    ورا رخ باز بنموده در اشباح
  • چنان آدم ز ذاتش بي نشان بود
    که کلي در بهشت جاودان بود
  • خوشاآندم که آدم يافت اينجا
    ز ديد ديد شه در خويش يکتا
  • خوشا آندم که فاني گردد آفاق
    بهشت يار باشد در جهان طاق
  • يکي باشد حجاب تن نماند
    در آن ديدار ما و من نماند
  • عيان بيني جمال يار و جنت
    چو آدم اوفتي در عين قربت
  • چو خود را مي نبيني کيستي تو
    در اين معني بگو تا چيستي تو
  • چو جانان در درون داري بخلوت
    چرا يکدم نيابي عين قربت
  • چو جانان در درون داري نديدي
    اگر چه سر اسرارم شنيدي
  • تو جانان شو که جانان مر ترايست
    در اين ديدار تو اينجا به پيوست
  • ترا جانان نموده رخ در اينجا
    نمي بيني درونت عين يکتا
  • همه در تو نموده رخ بيکبار
    تو هستي نقطه ديدار جبار
  • چو آدم باش در عين لقا تو
    درون جنتي بنگر بقا تو
  • چو آدم باش بگشا در بهشتش
    که او خاک تنت اينجا سرشتش
  • مبين خود تا بماني در عيان نور
    بتو پيدا شود نور علي نور
  • مبين خود تا شوي واصل در آيات
    يکي گردي عيان تو جوهر ذات
  • که آدم جوهر ذاتست بيشک
    نمود تو ز خود در عين يک يک
  • تمامت آدمند و در بهشتند
    ولي حق را ز ديد خود بهشتند
  • چو حق را مي نداني خود که باشي
    سزد گر در جهان هرگز نباشي
  • نمود اولش در ديده مانده
    اگرچه دست بد بر گل فشانده
  • چو آدم يافت خود را باز در بر
    درون جان بديد او يار و رهبر
  • شد او واصل که حاصل ديد دلدار
    در اين معني زماني هوش و دل دار
  • عيان واصلان زين منکشف بين
    نمود عشق در خود متصف بين
  • چنانش مست کرد اندر تجلي
    که در خود ديد آدم سر اولي
  • خدا بشناخت آدم در درون او
    اگر چه سير مي کرد از برون او
  • برون بگذاشت و سر اندرون ديد
    چو حق در اندرون او رهنمون ديد
  • ز شوقش در همه جنت نگنجيد
    جهان پيشش بيک حبه نسنجيد
  • يکي بد اولش در آخر کار
    بگرد خويش گردان ديد پرگار
  • چو آدم در عيان اسرار کل يافت
    خدا را هم درون و هم برون يافت
  • تمامت انبيا در خويشتن يافت
    نمود اوليا هم تن به تن يافت
  • دمي در خلوت معني درآمد
    غم و اندوه او جمله سرآمد
  • يکي ميديد و مست جاودان شد
    در اينجا بي زمين و بي زمان شد
  • زمين و بي زمان شد در يکي گم
    که از دم بود اندر عين قلزم
  • تو ذاتي در صفات اينجاي موجود
    بتو پيدا شده ديدار معبود
  • ندانستي تو خود را من چگويم
    که در مان ترا اينجا بجويم
  • ندانستي تو خود را تا ببيني
    که در راز نهان عين اليقيني
  • بتو پيداست هم در تو نهانست
    که ذات تو همه ديد جهان است
  • تو خود بنمودي و غوغافکندي
    همه در عين اين سودا فکندي
  • تو خود بنمودي و خود در ربودي
    تو بودي آدم اينجا بود بودي
  • تو خود ديدي جمال خويش از خود
    نهادي در شريعت نيک با بد
  • تو اصل کلي و اينجا فتادي
    ز چار ارکان و پنح حس در نهادي
  • ز اصل کل تو داري در صفاتت
    ز فعل اينجا نمودي کائناتت
  • نداني قدر خود اي جز و کل تو
    بصورت در نمودي رنج و ذل تو
  • تو داري جمله تو در خود بماندي
    ز عين معرفت چيزي نخواندي
  • ز علم کل کنون بوئي نبردي
    تو در ميدان خود گوئي نبردي
  • بزن گوئي که شاهي در حقيقت
    گذر کن تا زميدان حقيقت
  • بزن گوئي که داري هر دو عالم
    در اين ميدان جنت همچو آدم
  • بزن گوئي در اين ميدان معني
    بکن بر رخش دل جولان معني
  • بزن گوئي و چون گوئي در اين خاک
    بشو غلطان تو خوش بر روي افلاک
  • بزن گوئي تو در ميدان وحدت
    گذر کن از نمود عين کثرت
  • بزن گوئي که اکنون کامراني
    در اين ميدان سزد گر کامراني
  • چو گوي چرخ گردان تو باشد
    در اين ميدان ببين گردان تو باشد
  • زهي معني که هر دم رخ نمايد
    در اين ميدان عجب گوئي بيايد
  • خراباتي شو و تو آدمي باش
    در آن عين خرابي شاه ميباش
  • خراباتي شو و دلدار خود بين
    مشو نزديک هم در عشق خود بين
  • چو آن مي درکشي در لاشوي تو
    نمود عشق الا الله شوي تو
  • که باشد در حقيقت هم بر شاه
    ز سر شاه مر او باشد آگاه
  • در اين ميدان نيارد برد کس گوي
    اگر داري عيان الله بس گوي
  • ببردي گوي اينجا تا بداني
    نظر کردي در اين گوي معاني
  • چو گوئي شو در اين ره همچو مردان
    که خدمتکار تست اين گوي گردان
  • در اين ميدان چو گوئي مي نبردي
    کجا صافي خوري مانند دردي
  • خراباتي شو اين جام کن نوش
    اگر مردي در اينجا باش خاموش
  • در آن مي وصل اينجا باز ديدند
    ز بود او بکام دل رسيدند
  • در آن مي راز بيند همچو مردان
    حقيقت نزد اولاشي شود جان
  • در آن مي جان کجا گنجد زماني
    که آندم نيست اينجا کل مکاني
  • در آن مي هستي جاويد باشد
    ترا از ذره خورشيد باشد
  • در آن مي جمله مردان فاش گشتند
    ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
  • در آن مي واصلي شان منکشف شد
    نمود اول آخر متصف شد
  • در آن مي شان حقيقت گشت واصل
    شدند اندر خرابي جمله حاصل
  • در آن مي شان عيان عشق بايار
    حجاب از پيششان برخواست يکبار
  • در آن مي شان تمامت گشت روشن
    رها کردند آنگه عين گلخن
  • در آن مي شان فنا آمد پديدار
    نگه کردند و ديدند جمله عطار
  • در آن مي گر نبودي هستي من
    کجا پيدا شدي اين هستي من
  • در آن مي يافتم هستي دو جهان
    زجامي يافتم مستي جانان
  • بدو پيدا شدم در جوهر راز
    حجاب هفت پرده کرده ام باز
  • بدو پيدا شدم بنمود باقي
    مرا در جام کل او بود ساقي
  • مرا بين در دل و جان تا تواني
    منت دادم همه سر معاني
  • منت دادم چنين تشريف در پوش
    زماني هم مشو ز اينجاي خاموش
  • سراسر هرچه بيني ما همي بين
    بجز من هيچ در ديدار مگزين
  • کلاه عشق داديمت چو بر سر
    که در پيشت نهم آفاق يکسر