نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
تو پنهان باش اينجا
در
نظاره
که بيني جان جانت آشکاره
تو پنهان باش با حق بيشکي تو
نمايد بود بودت
در
يکي تو
چو آدم هست
در
دم دم فنايست
فنا بنگر که آن ديد بقايست
حجاب صورتش پيوسته
در
دل
بمانده پاي شوقش اندر اين گل
سوي جنت شد آنجا گاه نادان
در
اينجا بد جمال جان جانان
چو آدم
در
سوي جنت رسيدش
نمود عين جنت باز ديدش
نميديد آن جمال بي نشاني
که صورت داشت اول
در
معاني
بديده بد بهشت و جمله افلاک
وليکن داشت ترکيب او
در
اين خاک
چو طفلي گر ببيند بوستاني
در
آنجا گه بود خوش دلستاني
چو آدم يافت خود را
در
بهشت او
نمود خويش از خاطر بهشت او
چنان مستغرق سر ازل بود
که بودش
در
نمود آن بدل بود
ز جنت هر که ميگويد نشاني
در
اين معني بيايد کارداني
در
اين معني کسان بسيار گويند
همه از جنت و ديدار گويند
بهشت نقد داري
در
جهنم
خوشي خوش ميروي از جان و دمادم
سجود آدم اينجا
در
يقين کن
تو سر اولين و آخرين کن
بهر شرحي که ميگويم کلام است
ترا بيني
در
اين معني تمامست
چرا
در
راه جان بي ننگ و نامي
توئي پخته مکن اينجاي خامي
چو آدم
در
بهشت جان نظر کرد
نمود خويشتن زير و زبر کرد
نميگنجيد او
در
عين جنات
طلب مي کرد اينجا ديدن ذات
نموداولش
در
ديده مانده
که گر دستي بده بر گل فشانده
کدورت رفته بود و عين ارواح
ورا رخ باز بنموده
در
اشباح
چنان آدم ز ذاتش بي نشان بود
که کلي
در
بهشت جاودان بود
خوشاآندم که آدم يافت اينجا
ز ديد ديد شه
در
خويش يکتا
خوشا آندم که فاني گردد آفاق
بهشت يار باشد
در
جهان طاق
يکي باشد حجاب تن نماند
در
آن ديدار ما و من نماند
عيان بيني جمال يار و جنت
چو آدم اوفتي
در
عين قربت
چو خود را مي نبيني کيستي تو
در
اين معني بگو تا چيستي تو
چو جانان
در
درون داري بخلوت
چرا يکدم نيابي عين قربت
چو جانان
در
درون داري نديدي
اگر چه سر اسرارم شنيدي
تو جانان شو که جانان مر ترايست
در
اين ديدار تو اينجا به پيوست
ترا جانان نموده رخ
در
اينجا
نمي بيني درونت عين يکتا
همه
در
تو نموده رخ بيکبار
تو هستي نقطه ديدار جبار
چو آدم باش
در
عين لقا تو
درون جنتي بنگر بقا تو
چو آدم باش بگشا
در
بهشتش
که او خاک تنت اينجا سرشتش
مبين خود تا بماني
در
عيان نور
بتو پيدا شود نور علي نور
مبين خود تا شوي واصل
در
آيات
يکي گردي عيان تو جوهر ذات
که آدم جوهر ذاتست بيشک
نمود تو ز خود
در
عين يک يک
تمامت آدمند و
در
بهشتند
ولي حق را ز ديد خود بهشتند
چو حق را مي نداني خود که باشي
سزد گر
در
جهان هرگز نباشي
نمود اولش
در
ديده مانده
اگرچه دست بد بر گل فشانده
چو آدم يافت خود را باز
در
بر
درون جان بديد او يار و رهبر
شد او واصل که حاصل ديد دلدار
در
اين معني زماني هوش و دل دار
عيان واصلان زين منکشف بين
نمود عشق
در
خود متصف بين
چنانش مست کرد اندر تجلي
که
در
خود ديد آدم سر اولي
خدا بشناخت آدم
در
درون او
اگر چه سير مي کرد از برون او
برون بگذاشت و سر اندرون ديد
چو حق
در
اندرون او رهنمون ديد
ز شوقش
در
همه جنت نگنجيد
جهان پيشش بيک حبه نسنجيد
يکي بد اولش
در
آخر کار
بگرد خويش گردان ديد پرگار
چو آدم
در
عيان اسرار کل يافت
خدا را هم درون و هم برون يافت
تمامت انبيا
در
خويشتن يافت
نمود اوليا هم تن به تن يافت
دمي
در
خلوت معني درآمد
غم و اندوه او جمله سرآمد
يکي ميديد و مست جاودان شد
در
اينجا بي زمين و بي زمان شد
زمين و بي زمان شد
در
يکي گم
که از دم بود اندر عين قلزم
تو ذاتي
در
صفات اينجاي موجود
بتو پيدا شده ديدار معبود
ندانستي تو خود را من چگويم
که
در
مان ترا اينجا بجويم
ندانستي تو خود را تا ببيني
که
در
راز نهان عين اليقيني
بتو پيداست هم
در
تو نهانست
که ذات تو همه ديد جهان است
تو خود بنمودي و غوغافکندي
همه
در
عين اين سودا فکندي
تو خود بنمودي و خود
در
ربودي
تو بودي آدم اينجا بود بودي
تو خود ديدي جمال خويش از خود
نهادي
در
شريعت نيک با بد
تو اصل کلي و اينجا فتادي
ز چار ارکان و پنح حس
در
نهادي
ز اصل کل تو داري
در
صفاتت
ز فعل اينجا نمودي کائناتت
نداني قدر خود اي جز و کل تو
بصورت
در
نمودي رنج و ذل تو
تو داري جمله تو
در
خود بماندي
ز عين معرفت چيزي نخواندي
ز علم کل کنون بوئي نبردي
تو
در
ميدان خود گوئي نبردي
بزن گوئي که شاهي
در
حقيقت
گذر کن تا زميدان حقيقت
بزن گوئي که داري هر دو عالم
در
اين ميدان جنت همچو آدم
بزن گوئي
در
اين ميدان معني
بکن بر رخش دل جولان معني
بزن گوئي و چون گوئي
در
اين خاک
بشو غلطان تو خوش بر روي افلاک
بزن گوئي تو
در
ميدان وحدت
گذر کن از نمود عين کثرت
بزن گوئي که اکنون کامراني
در
اين ميدان سزد گر کامراني
چو گوي چرخ گردان تو باشد
در
اين ميدان ببين گردان تو باشد
زهي معني که هر دم رخ نمايد
در
اين ميدان عجب گوئي بيايد
خراباتي شو و تو آدمي باش
در
آن عين خرابي شاه ميباش
خراباتي شو و دلدار خود بين
مشو نزديک هم
در
عشق خود بين
چو آن مي درکشي
در
لاشوي تو
نمود عشق الا الله شوي تو
که باشد
در
حقيقت هم بر شاه
ز سر شاه مر او باشد آگاه
در
اين ميدان نيارد برد کس گوي
اگر داري عيان الله بس گوي
ببردي گوي اينجا تا بداني
نظر کردي
در
اين گوي معاني
چو گوئي شو
در
اين ره همچو مردان
که خدمتکار تست اين گوي گردان
در
اين ميدان چو گوئي مي نبردي
کجا صافي خوري مانند دردي
خراباتي شو اين جام کن نوش
اگر مردي
در
اينجا باش خاموش
در
آن مي وصل اينجا باز ديدند
ز بود او بکام دل رسيدند
در
آن مي راز بيند همچو مردان
حقيقت نزد اولاشي شود جان
در
آن مي جان کجا گنجد زماني
که آندم نيست اينجا کل مکاني
در
آن مي هستي جاويد باشد
ترا از ذره خورشيد باشد
در
آن مي جمله مردان فاش گشتند
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
در
آن مي واصلي شان منکشف شد
نمود اول آخر متصف شد
در
آن مي شان حقيقت گشت واصل
شدند اندر خرابي جمله حاصل
در
آن مي شان عيان عشق بايار
حجاب از پيششان برخواست يکبار
در
آن مي شان تمامت گشت روشن
رها کردند آنگه عين گلخن
در
آن مي شان فنا آمد پديدار
نگه کردند و ديدند جمله عطار
در
آن مي گر نبودي هستي من
کجا پيدا شدي اين هستي من
در
آن مي يافتم هستي دو جهان
زجامي يافتم مستي جانان
بدو پيدا شدم
در
جوهر راز
حجاب هفت پرده کرده ام باز
بدو پيدا شدم بنمود باقي
مرا
در
جام کل او بود ساقي
مرا بين
در
دل و جان تا تواني
منت دادم همه سر معاني
منت دادم چنين تشريف
در
پوش
زماني هم مشو ز اينجاي خاموش
سراسر هرچه بيني ما همي بين
بجز من هيچ
در
ديدار مگزين
کلاه عشق داديمت چو بر سر
که
در
پيشت نهم آفاق يکسر
صفحه قبل
1
...
989
990
991
992
993
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن