نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
در
اينجا گر بري ره کارداني
چو دانستي عجب حيران بماني
در
اينجا گاه خاموشي گزيدند
که جز خاموشي اينجا گه نديدند
چو ره گمکرده خود بازيابي
سزد گر خود
در
اين معني شتابي
تو مغروري نميداني کئي تو
که اينجا گاه کلي
در
چه تو
جهنم مردم آزاري خود دان
در
اينجا دائم آزاري خود دان
ز جان بگذر
در
اينجا گاه از خود
که ديدي اندر اينجانيک يا بد
زهي آنکس که اينجا طوق لعنت
بگردن
در
فکند از دور قربت
شده
در
عين قربت لعنتي شد
اگر چه عين لعنش لعنتي بد
در
آن قربت زوصل يار جان داشت
نمود عشق سر جان جان داشت
همه
در
زير فرمانش روان بود
چو آب اندر همه اشيا روان بود
کنون
در
فعل کلي او روانست
ز اشيا دور و مردود جهان است
چنان او عاشق است از گفتن دوست
که پنداري که
در
کلي همه اوست
خطابش
در
درون جان بماندست
از آن از بود خود حيران بماندست
تو داري ملک دنيا جمله
در
دست
اگر بستايمت من جاي آن هست
چه بودت سر کل اينجا بگو تو
حقيقت
در
دمن اينجا بجو تو
چه بودت کاين چنين
در
کين شدستي
که اول عين هر تکمين بدستي
چرا چندين جدل
در
پيش داري
عجائب سر پيش انديش داري
نمود جان توئي
در
عالم دل
نمي يارم که گويم راز مشکل
حق حق مرد بودستي
در
اول
اگر چه تو شدي اينجا معطل
ز طوقت هست شوقي
در
خرابات
که اينجا دم زني اندر مناجات
بگو با من که راز تو نديدم
عجب امروز
در
ذاتت رسيدم
تمامت انبيا از عين لعنت
رسيدند و شدند
در
عين قربت
بگو آخر که سر کار چونست
که از عشقم دل و جان
در
جنونست
اگر پر تو ز عشق کوي گشتي
در
اين ميدان مثال گوي گشتي
منم آن جوهر ذاتي که آيات
خدا از بهر من گفتست
در
ذات
خطاب دوست اندر اندرونم
که ميداند که من
در
شوق چونم
خطاب دوست ما را
در
نهادست
نهادم اندر اينجا داد دادست
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان
در
نام باشد
عذاب اينجا وآنجا
در
خطابست
بر آن عاشق که مراو را خطابست
چو من
در
عشق کي آيد پديدار
که لعنت را کند رحمت خريدار
به پنهان
در
ميان انبيا من
بسي بشنيده ام اسرارها من
نمود يار ديدم
در
همه چيز
نمود جمله بود و زان من نيز
قلم بدرفته
در
هر راز او بود
وليکن راز من عين نکو بود
جمال يار بود آنجا عيانم
نمود عشق
در
هر دو جهانم
ميان هر دو من اينجا اسيرم
همو باشد
در
اينجا دستگيرم
هر آن يک چشم باشد کفر و دينم
بجز يکي
در
اين ديده نبينم
بجز يکي
در
اينجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم
اگر ناکس شوي
در
کوي دلدار
کسانت گر شوندت من خريدار
چو ديدم خود بديدم نار بودم
ز بود کفر
در
زنار بودم
همه کفر جهان دارم بيکبار
شدم کافر چنين
در
روي دلدار
اگر
در
کنه يکدم دم زني تو
ببام هفتمين خرگه زني تو
اگر
در
کافري بوئي بري تو
ز بود چرخ و انجم بگذري تو
من اندر کافري دلدار ديدم
در
اينجا گه نمود يار ديدم
من اندر کافري زنار بستم
و زآنجا
در
نمود يار بستم
نشان عشق ما را
در
ميان کرد
ولي بودم ابي نام و نشان کرد
چو جانان رخ نمودم رايگاني
من اين لعنت گزيدم
در
نهاني
کنم هر لحظه
در
عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گويم اسرار
نمود لعنتم اينجا تو کردي
در
اينجا گه مرا رسوا تو کردي
منم رسوا شده
در
کويت ايجان
نظر بنهاده اندر سويت اي جان
بسي
در
دل جفاي تو کشيدم
به اميدي بکوي تو دويدم
تو لعنت کردي و رحمت گزيدم
که
در
رحمت منش لعنت بديدم
مرا از رايگان کردي تو پيدا
شدم
در
کوي تو مسکين و رسوا
بفضل خود ببخشم
در
جهانت
که رحمت يافتم هر دو جهانت
تو شاهي وهمه
در
تو اسيرند
نميري و همه پيش تو ميرند
ترا ديدم همه تصديق و رحمت
نميگنجيد
در
ذات تو لعنت
حقيقت نيست جز ذاتت
در
اسرار
چه باشد لعنت اينجا مرد ستار
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو
در
آن باشد عيانم
بجز تو من نديدم هيچ غيري
ز دورت
در
تو ما را بود سيري
تو بستي نقش آدم
در
نمودت
شده بيدار اينجا بود بودت
بهم پيوسته شد تا فاش ديدي
حقيقت
در
عيان نقاش ديدي
ز ذاتت
در
صفات فعل مطلق
نمودي بودي آدم را تو الحق
همه علم من و حکمت تو بودي
مرا اندر بهانه
در
ربودي
نبد آدم که ديدم ذات پاکت
تجلي فعل گشته
در
صفاتت
يقين دانستم اسرارت
در
اينجا
چو ديدم آدم از ذاتت هويدا
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم
در
نوشتم
ز معدن روشنم شد
در
معاني
که پيدا گشته از راز نهاني
ز خود بيني شدم
در
عين لعنت
ولي آخر کني بر جمله رحمت
اگر خواهي ببخشي مر مرا بخش
که ذات پاک تو نيکست
در
نقش
که
در
کوي تو باشم لعنتي من
کنم هر لحظه بيحرمتي من
کسي کو مر ترا بگزيده باشد
در
اول عزت تو ديده باشد
به آخر چون کند خود را بخواري
کند
در
عشق لعنت پايداري
چو من کردم سجود شيب وبالا
بسي رفعت مرا دادي تو
در
لا
کسي کز تو چنين عزت بديداست
کنون
در
طوق لعنت ناپديد است
چو ابليس ار تو مردي حق بشناس
ز لعنت
در
نمود عشق مهراس
اگر مانند شيطان رهبري تو
قدم
در
کفر و لعنت بسپري تو
در
اينره هر زمان صد کفر و دينست
گهي عين گمان گاهي يقين است
در
اينجا هر زمان عين بلا راست
مثال شاهدان کربلا راست
در
اين وادي دل و جان کن تو ايثار
که جانانت شود بيشک خريدار
که شيطان اصل خود
در
فرع دريافت
عيان لعنت اندر شرع دريافت
شود پيدا جمال بي نشاني
نمايد بود کل
در
تو نهاني
همه ذرات
در
تو جمع گشته
بصر بگشاده اند و شمع گشته
بتو حيران شده تو خود نداني
چو ايشان
در
خودت حيران بماني
طلبکار تواند و
در
تو هستند
ز جام عشق تو ذرات مستند
همه پيدا شده
در
جوهر يار
از او خود کرده اينجا گه پديدار
همو ما را
در
اينجا رهنمون کرد
نمود عشق خود اينجا فزون کرد
نمود خود نمود جمله مائيم
که
در
نار و هوا هم خاک و مائيم
همه
در
جوهريم و بانشانيم
که پيدا آمديم و بي نشانيم
درون خانه معشوقست درياب
زبانت گوش کن جانت
در
اين باب
بعقل اين سر نداني تابداني
که او پيداست
در
جانت نهاني
گرفته يار تو اينجاي
در
بر
ز گفت حق بحق اينجاست رهبر
چرا بر نقش اينجا غره باشي
تو خورشيدي چرا
در
ذره باشي
تو هستي
در
نشان و بي نشاني
کنون جاني و اين دم جان جاني
چرا
در
نقش جانان مي نبيني
که چون نقشت شود جانان نبيني
چرا
در
نقش مغروري چو ابليس
چرا چندين کني اي دوست تلبيس
مگومن همچو آدم ربنا گوي
نمود وصل جانان
در
وفا جوي
جفاي يار بيني تن فرو ده
در
اين انديشه جان و تن فرو ده
تو ذاتي
در
صفات آدم نموده
از آن دم خويشتن اين دم نموده
تو ذاتي
در
صفات آدم چرائي
که حق مطلقي زآن دم خدائي
تو جاناني کنون
در
جان هويدا
بصورت آدمي مخفي تو اعلا
اگر آدم توئي آندم تر هست
نمود عشق
در
عالم ترا هست
صفحه قبل
1
...
988
989
990
991
992
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن