167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

شاهنامه فردوسي

  • ز در پرده برداشت سالار بار
    نشست از بر تخت زر شهريار
  • همه بندگانيم در پيش شاه
    چه کرديم و بر ما چرا بست راه
  • نه در کشوري دشمن آمد پديد
    که تيمار آن بد ببايد کشيد
  • ز من نيکوي گر پذيرفت و زشت
    نشستن مرا جاي ده در بهشت
  • چنان ديد در خواب کو را بگوش
    نهفته بگفتي خجسته سروش
  • ازين هفته تا آن در بارگاه
    گشايند و پوييم و يابيم راه
  • هم آنگه ز در پرده برداشتند
    بر اندازه شان شاد بگذاشتند
  • بدان تا بپرسم ز شاه جهان
    ز چيزي که دارد همي در نهان
  • برد مر مرا زين سپنجي سراي
    بود در همه نيکوي رهنماي
  • که ما هم برآنيم کين پير گفت
    نبايد در راستي را نهفت
  • ازان بد کز ايران نديدم سوار
    نه اسپ افگني از در کارزار
  • هر آن کس که در پيش من برد رنج
    ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
  • بدو گفت بنگر بکار جهان
    چه در آشکار و چه اندر نهان
  • بر ايشان در گنج بسته مدار
    ببخش و بترس از بد روزگار
  • دگر گنج کش خواندندي عروس
    که آگند کاوس در شهر طوس
  • سليح تنش هرچ در گنج بود
    که او را بدان خواسته رنج بود
  • همي هر کسي در شگفتي بماند
    که لهراسب را شاه بايست خواند
  • نجوييم کس نام در کارزار
    چو لهراسب را کي کند شهريار
  • يلان را همه پاک در بر گرفت
    بزاري خروشيدن اندر گرفت
  • کز ايدر بايوان خراميد زود
    مداريد در دل مرا جز درود
  • زماني تپيدند در زير برف
    يکي چاه شد کنده هر جاي ژرف
  • ز فرزند و خويشان وز دوستان
    و زآن شاه چون سرو در بوستان
  • جهان را چنين است آيين و دين
    نماندست همواره در به گزين
  • چنان بد که در پارس يک روز تخت
    نهادند زير گل افشان درخت
  • چنين داد پاسخ که در هندوان
    مرا شاد دارند و روشن روان
  • بدو گفت بگزين ز لشکر هزار
    سواران گرد از در کارزار
  • چو در شهر آباد چندي بگشت
    ز ايوان به ديوان قيصر گذشت
  • دبيران که بودند در بارگاه
    همي کرد هريک به ديگر نگاه
  • بدو گفت نستاو زين در بگرد
    تو ايدر غريبي وبي پاي مرد
  • من از تخم شاه آفريدون گرد
    کزان تخمه کس در جهان نيست خرد
  • که مردي گزين کرد از انجمن
    به بالاي سرو سهي در چمن
  • بها داد ياقوت را شش هزار
    ز دينار و گنج از در شهريار
  • چنو در جهان نامداري بود
    مرا بر زمين نيز ياري بود
  • به نزديک اويست شمشير سلم
    که بودي همه ساله در زير سلم
  • که او گفت در بيشه فاسقون
    يکي گرگ باشد بسان هيون
  • چو گرگ از در بيشه او را بديد
    خروشي به ابر سيه برکشيد
  • بسي هديه آورد ميرين برش
    بر آن سان که بد مرد را در خورش
  • به نارفته در جامه گريان شدند
    بران آتش درد بريان شدند
  • به کوه سقيلا يکي اژدهاست
    که کشور همه پاک ازو در بلاست
  • بگفتيم و پاسخ چنين داد باز
    که در کوه با اژدها رزم ساز
  • يکي اژدها بر سر تيغ کوه
    شده مردم روم زو در ستوه
  • گر آن کشته آيد به دست تو بر
    شگفتي شوي در جهان سربسر
  • که کس چون دو داماد من در جهان
    نبينند بيش از کهان و مهان
  • به ميدان کسي نيز گويي نديد
    شد از زخم او در جهان ناپديد
  • ز ميرين و اهرن برآشفت و گفت
    که هرگز نماند سخن در نهفت
  • چو الياس بر خواند آن نامه را
    به زهر آب در زد سر خامه را
  • چو الياس در جنگ خشم آورد
    جهانجوي را خون به چشم آورد
  • ز گيتي گزين کن يکي بهره يي
    تو باشي بران بهره در شهره يي
  • برين نيز بگذشت چندي سپهر
    به دل در همي داشت و ننمود چهر
  • بخواند آن خردمند را نامدار
    کز ايدر برو تا در شهريار