167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ترا شد اين مسلم در نهاني
    که گفتي اين همه شرح و معاني
  • دم وحدت زدي از راه مستي
    در اين کشتي مرا انباز گشتي
  • دم وحدت زدي و جان جاني
    توئي در جان من صاحب معاني
  • دم وحدت زدي و گوش کردم
    دل و جان در برت بيهوش کردم
  • دم وحدت زدي از نقش دريا
    توئي در هر دو دريا دوست يکتا
  • دم وحدت زدي در عقل رفتم
    ز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
  • چو داري جزو و کل در ديد دلدار
    منم از جان ترا اينجا خبردار
  • همه ذرات عالم گشته جويان
    ترا در وحدت کل جمله گويان
  • همه ذرات اندر گفتگويند
    توئي در جمله و جمله تو جويند
  • کجائي اينزمان اندر دل و جان
    در اين کشتي نمودي راز پنهان
  • بسي کردم سفر در چين و ماچين
    ز بهر رويت اي خورشيد ره بين
  • بسي با رند در ميخانه تو
    نشستم اين زمان ديوانه تو
  • کنون سي و سه سالست از نمودار
    که يکشب ديدمت در خواب بيدار
  • در اين دريا نمودت باز اول
    کجا باشد صفات تو مبدل
  • تو بنمودي رخ اندر عالم جان
    تو هستي در بهشت آدم جان
  • تو بنمودي حقيقت روي ما را
    تو آوردي همه در کون ما را
  • بدانستم يقين کان خواب ديدم
    ترا در کشتي اندر آب ديدم
  • مرا واصل کن وجانم توئي بس
    در اين غرقاب جان فرياد من رس
  • مرا واصل کن و پرده برافکن
    که نور تست در آفاق روشن
  • رهي بگذاشته و استاده اينجا
    نمود من در اينجا داده غوغا
  • ز وصلت کافري دارم چگويم
    در اين ميدان تو مانند گويم
  • عيان عشقي و درياي نوري
    عجب در عشق اينجا گه صبوري
  • ندانم جز خدايت در همه من
    توئي قلب و توئي جان و توئي تن
  • توئي افلاک و انجم در نمودار
    توئي بنموده رخ از چرخ دوار
  • توئي عرش و توئي فرش و توئي لوح
    که جانها را دهي در عين تن روح
  • توئي عين بهشت و عين ناري
    چرا با ما دمي در دم نياري
  • توئي آتش توئي در جملگي باد
    که از تو شد جهان عشق آباد
  • توئي هستي در اين درياي جوهر
    نمودي از نمود هفت اختر
  • جوابم ده چرا خاموش هستي
    توئي دريا منم در عين مستي
  • ترا زيبد که گوهر مي فشاني
    که راز من در اينجا مي تو داني
  • ز پيري راه دانستي در اسرار
    ترا پيدا بود اعيان ز گفتار
  • توئي ره برده در اسرار معني
    توئي هم نقطه و پرگار معني
  • توئي اين دم زده در ديد کشتي
    درين اسرار ما واقف تو گشتي
  • توئي دريافته معناي باطن
    ز ديد شرع و در تقواي باطن
  • مرا تو ديد جاني در هدايت
    که داري ره عيان سوي سعادت
  • ز جانان هرچه جوئي آن بيابي
    که ايندم در ميان غرق آبي
  • منم منصور با من راست گفتي
    در اسرار رباني تو سفتي
  • ولي در معنوي و هم بصورت
    کنون افتاد کارم را ضرورت
  • از اين پس در سفر چالاک خواهم
    ز جمله من نمود پاک خواهم
  • پدر آورد امروزم چنين بين
    در اين دريا مرا عين اليقين بين
  • ترا اين بکر معني دست دادست
    که حق در ديده جانت نهادست
  • مرا در عين دريا هست اسرار
    اگر اينجا درافزايم به گفتار
  • مرا بنموده اند اسرار باقي
    مئي در دادم اينجا باده ساقي
  • مئي خوردم که هشيارم نه سرمست
    ولي در نيستي دانسته ام هست
  • مئي خوردم که جان محوست در يار
    نمي گنجد بجز دلدار ديار
  • نمي گنجد بجز جانان در اين دل
    که او نگشاد ما را راز مشکل
  • نميدانم که احوالم چه باشد
    عيان من در اين عالم چه باشد
  • حقيقت چون نمايم صورت تو
    ندانم در جهان من صورت تو
  • حقيقت دم زنم اندر هوالله
    يکي پيدا کنم در ديد الله
  • ولي از حال مستقبل چگويم
    که اين دم در جهان مانند گويم
  • مرا گوئي فلک گرداند در ذات
    که مي گردد از او ديدار ذات
  • مرا گوئي فلک در ديد پيداست
    که از ديدار من گردان و شيداست
  • مرا گوئي فلک سرگشته باشد
    که در کويم حقيقت گشته باشد
  • ز عين جوهر لا در الهم
    که بر ذرات عالم پادشاهم
  • حقيقت در دمي هستش تو درمان
    عيان جان تويي اي جان جانان
  • توئي جانان و جانها در بر توست
    دل وجانها عجايب غمخور توست
  • مرا در سوي اين دريا چه کارست
    که اندر وي عجايب بي شمارست
  • صفات و ذات تو هم جانست و هم دل
    مرا کردي در اين دريا تو واصل
  • حقيقت پير ره خواهم شدن من
    بگو تا کي در اين خواهم بدن من
  • تو خواهي رفت ميدانم يقين من
    ببين در اولين و آخرين من
  • مرا کن ياد در هر کار دشوار
    که من بنمايمت اينجاي ديدار
  • منم دانا در اسرار هر کس
    بگاهي گر بود صبح تنفس
  • بر آر از سينه پر خون دم پاک
    که بسياري دمد اين صبح در خاک
  • که هر حاجت که خواهي آن بر آرم
    که من در جان و دل پروردگارم
  • من و تو هر دو در يکي بديديم
    که جز ديدار خود چيزي نديديم
  • من و تو در يکي ديديم پيدا
    ز يک ذاتيم اينجا گه هويدا
  • چو ما هر دو يکي باشيم با هم
    نگنجد هيچ شادي نيز در غم
  • ولي اينجا تفاوت از صوردان
    که در دريا تو کشتي درگذر دان
  • نماند نقش کشتي هيچ در آب
    ز ناگاهي پذيرد زود غرقاب
  • جهان و هرچه در هر دو جهان است
    چو بيني اندر اين دريا نهانست
  • زوالي هست مر هر روز خورشيد
    که در مغرب شود پيوسته نوميد
  • همه دنيا خرابي در خرابي است
    شده پيري نه هنگام شبابي است
  • وصالست آنگهي بعدش فراقست
    کسي داني که او در اشتياق است
  • جهان جان طلب در کل احوال
    رها کن بعد از اين هم قيل و هم قال
  • بمير از خود تو و صورت برافکن
    که خورشيد است در آفاق روشن
  • رها کن صورت و گشتي صفاتت
    طلب کن در ميان ذرات ذاتت
  • يکي کشتي ديگر هست درياب
    در آن کشتي حقيقت زود و بشتاب
  • در آن کشتي ببين درهاي معني
    بخود بگشا همي درهاي معني
  • دم ايشان زن و تحقيق درياب
    در اين دريا دل توفيق شان ياب
  • محمد(ص) با علي ذات خدايند
    حقيقت در يکي و ني جدايند
  • شريعت گوش دار وراز کل بين
    تو در عين شريعت نار کل بين
  • ز نور شرع مه بگداخت هر ماه
    که تا بوئي برد در شرع زين راه
  • مقام ايمني در شرع يابي
    که اندر وي تو اصل و فرع يابي
  • مقام ايمني دارند در ذات
    که اندر شرع مي يابند اثبات
  • چو قطره سوي اين دريا شود زود
    عيان قطره در دريا يکي بود
  • در اين دريا ممان و بگذر از وي
    مکن سستي بيک دو جام پر مي
  • بقدر خويشتن بايد زدن لاف
    که گنجشکي نداند رفت در قاف
  • گليم عجز در سرکش ز حيرت
    چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
  • اگر موري ز عالم با عدم شد
    بعالم در چه افزود و چه کم شد
  • خدا را جز خدا يک دوست کس نيست
    که در خورد خدا هم اوست کس نيست
  • تو هم در خورد خود ميگوي اسرار
    که هر کس را نباشد اين چنين کار
  • ره حق عاشقان ديدند در خود
    رها کردند بيشک نيک يا بد
  • ره حق شرع دان و بگذر از فرع
    که نور جان شود تابنده در شرع
  • وليکن همچو او در عين دريا
    نداني رفت تو اي پير شيدا
  • دمي غايب مشو در هيچ حالي
    که تا هر لحظه يابي تو کمالي
  • چو يارت گم شود در عين دريا
    کجا مي باز بيني روي او را
  • در آن دريا بصورت برخميد او
    ز چشم جمله گشتش ناپديد او
  • بزد يک نعره و خاموش شد او
    در آن عين خودي بيهوش شد او
  • کجا بينم ترا ديگر در اين جاي
    برآورده خروش و بانگ و غوغاي
  • برآوردش دم و يک نعره دربست
    نمود خويشتن در ذات اوبست