167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • اناالحق آنکه زد حق ديد در خويش
    نمود جسم و جان برداشت از پيش
  • اناالحق آنکه زد از خويش بگذشت
    طريقت در سلوک دوست بنوشت
  • اناالحق گفت و حق در حق عيان شد
    حقيقت برتر از هر دو جهان شد
  • اناالحق گفت و حق ديدار بنمود
    حقيقت حق او در دار بنمود
  • اناالحق آنکه گفت اي دوست حق شد
    که کلي در نمود دوست حق بد
  • ره جان گير و جمله عين او بين
    زبدها در گذر جمله نکو بين
  • هر آنکو خواند اين يابد يقين باز
    ببيند اولين در آخرين باز
  • هر آنکو اين بخواند گردد آگاه
    زند دم دائما در قل هوالله
  • از اشترنامه من اين برگزيدم
    که در عالم از اين بهتر نديدم
  • چو اشتر نامه و اين دو کتابست
    وليکن اين در آخر بي حجابست
  • قطار افتاد معني همچو اشتر
    از آن من مي فشانم جوهر و در
  • چو معني در حقيقت بيشمارست
    از آن شعرم قطار اندر قطارست
  • يکي ديد و يکي را راستي يافت
    همه ذرات را در کاستي يافت
  • حقيقت در يکي دل بي نشان شد
    صور بشکست تا کل جان جان شد
  • حقيقت بود را نابود ديد او
    تمامت در يکي موجود ديد او
  • ادب را دوست دار و با ادب باش
    بقدر خويش دائم در طلب باش
  • سگت دنبال و ناگاهت بگيرد
    در اينحالت بگو کت دست گيرد
  • زهي نادان پر حيلت چو روباه
    که افتاده زناگاهان در اين چاه
  • در اين چاه بلا ماني بصددرد
    حذر زين جايگه مي بايمت کرد
  • در اين چاه بلا انديشه کن
    سخن را گوش دار از سر تو تابن
  • در اين زندان همي چون اوفتادي
    بدست خويش سر بر باد دادي
  • سرت بر باد رفت و مي تواني
    که اينجا در نمود خويش ماني
  • مگر ميرفت آن روباه شادان
    دوان هر سوي در کوه و بيابان
  • درون آب عکس خود بديد او
    درآمد زود در گفت و شنيد او
  • بدست خويش خود در چه فکندم
    که داند کس که من ناگه فکندم
  • چو خود کردم چرا تاوان ستانم
    کجا يابم در اينجا دوستانم
  • چو خود کردم بماندم در بلا من
    درون آب غرقم مبتلا من
  • در اين چاه اوفتادم بي خبر زار
    دگر بينم منش چاه و وطن کار
  • ميان آب جان ده در حياتت
    که اندر آب خواهد بد مماتت
  • ز دنبال صور در چاه صورت
    فتادستي تو اي روباه سيرت
  • درون چاهي و اندر بلائي
    عجائب غرقه تو در رنج و بلائي
  • چه خواهي کرد چون غرقه شوي تو
    سزد گر در بلا اين بشنوي تو
  • بمير از خويش تا يابي رهائي
    که اين جامانده در چاه بلائي
  • چو آب از سرگذشت اي مرد دانا
    کجا باشي تو در غرقه توانا
  • چو وعدالله حق در پيش داري
    چرا از درد دل را ريش داري
  • درون آب حل شوي اي برادر
    در اين اسرارها نيکو تو بنگر
  • درون آب حل شو در صفا تو
    مبين تو هيچ اينجا جز بلا تو
  • درون آب حل شو زود درياب
    که محو اينجا شوي در عين غرقاب
  • درون آب حل شو در نهايت
    که تا يابي ز قرب حق هدايت
  • شدي حل در درون چاه دنيا
    نگشتي يک دمي آگاه دنيا
  • شدي حل در درون چاه بنگر
    اگر هستي دمي آگاه بنگر
  • در اين چاه بلا پخته شدستي
    چه گويم کاين زمان مرده بدستي
  • هر آنکو جان دهد معني شود زود
    به صورت در ميان عقبي شود زود
  • هر آنکو جان دهد در دار دنيا
    بيابد عاقبت اسرار عقبي
  • هر آنکو جان دهد او کل شود جان
    ز جانان کل شود در ديدن جان
  • هر آنکو جان دهد در ديدن يار
    بيابد عاقبت شادي بسيار
  • بده جان گر خبر داري در اين تو
    زماني بازدان عين اليقين تو
  • بده جان و ببين گم کرده را باز
    درون پرده در انجام و آغاز
  • چو حل خواهي شدن در آب دنيا
    چرا باشي چنين غرقاب دنيا
  • چو دنيا ميگذاري عاقبت باز
    طلب آيد در اينجا عاقبت باز
  • اگر با خوف اگر بي خوف باشي
    همي در عاقبت حيران بباشي
  • همه دنيا سرشت دوست با پاي
    در اينجا تو نظر کن جاي تا جاي
  • ز دنيا هيچ عاقل شاد نبود
    دل دانا در او آزاد نبود
  • قدم بيرون نه از اين چاه و رستي
    که بيخود عاقبت در آب جستي
  • چو در جوشي بماني همچنين تو
    که تا پخته شوي اندر يقين تو
  • درون دل کجا باشد بجز جان
    که چون پخته شوي در ديد جانان
  • اگر چه جمله در پنداشت بودند
    چنان کو جمله را ميداشت بودند
  • فرو رفتند بسياري در اينکوي
    بسي ديگر رسيدند از دگر سوي
  • که دارد زهره در وادي تسليم
    که با وي بگذارند بر لب از بيم
  • چو چشمه تا به کي در جوش باشيم
    چو دريا اين زمان خاموش باشيم
  • ز خاموشي رسي در وحدت کل
    برون آئي تو از پندار و هم ذل
  • تو در گرداب دنيا غرقه ماندي
    دريغا کشتي از اينجا نراندي
  • در اين دريا بسي سر عجيبست
    ولي نفس تو بس چيزي غريبست
  • کناري جوي هم در ديد کشتي
    بر آن بنگر که آنگه چون گذشتي
  • تو در دريائي و افتاده بيخود
    درون کشتي صورت ز هر بد
  • شدي فارغ که در دريا نهنگست
    چگويم چون بجاي هوش منگست
  • شدي فارغ تو اي ملاح رهبر
    کجائي کشتي از دريا به در بر
  • در اين دريا که پر از موج خونست
    دل دانا از اين دريا برونست
  • در اين دريا يکي جوهر پديد است
    که سر آن ز نادان ناپديد است
  • در اين دريا که من ديدم حقيقت
    فرو شويد همه عين طبيعت
  • در اين دريا که خورشيدست قطره
    شکر بگذارد اينجا نافه طره
  • درون بحر در جوشست چون ديگ
    درونش خرده سنگ است و هم ريگ
  • در اين بحر عميق افتاده تو
    سراندر سوي چين بنهاده تو
  • بسا کشتي که موجش در ربود است
    تو گوئي هرگز آن کشتي نبود است
  • بسا کشتي که راندند و برفتند
    ره چين و ختا در بر گرفتند
  • بسا کشتي که پرسيم و زر آمد
    از آنها يک سفينه بر در آمد
  • بساکشتي که در اين بحر اسرار
    شده غرقه يکي نامد پديدار
  • بسا کشتي که در دريا فتاداست
    از آنجا تخته عمر اوفتاد است
  • چو در نزديکي دريا رسيدند
    نظر کردند و دريا را بديدند
  • پدر گرچه سفر کرده بسي بود
    پسر در صورت و معني کسي بود
  • ز ملاحان يکي آواز در داد
    که آييد اين زمان کامد عجب باد
  • که خوف آمد در اين دريا فرا بين
    نمود عقل ما را رهنما بين
  • کجا عاقل در اين کشتي نشيند
    که عاقل نيز آن دريا نبيند
  • که الهامي مرا آمد در اين دم
    که بي سري نباشد کار عالم
  • در اين کشتي نهد بيعقل اين مال
    بماندپايمال از کل احوال
  • يکي را سود ده آيد پديدار
    در اين دريا ز بعد رنج بسيار
  • تو دارم در همه عالم تو دارم
    که بي رويت دمي طاقت نيارم
  • که جوهر اندر اين درياست بي مر
    بدست افتد بسي اندر سفر در
  • ولي در خانه مي چيزي نيابي
    اگر چه چند هر سويي شتابي
  • پسر گفت اي پدر گفتي حقيقت
    کجا گنجد حقيقت در طريقت
  • پدر نه من در اين دريايم اينجا
    که دارم صورتي اينجا هويدا
  • من اسرار خود اندر بحر ديدم
    حقيقت لطف او در قهر ديدم
  • نظر کردم يکي ديدم ز در يا
    حقيقت باتو خود را من هويدا
  • بقدر عقل رو مانند کشتي
    مکن در حد خردي اين درشتي
  • تو طفلي اين زمان و در حقيقت
    مزن دم جز نمودار شريعت
  • مرا ره گم مکن اينجاي بابا
    که مسکن ديده ام در عين ماوا
  • در اين بحر سعادت راه ديدم
    درون بحر دل آگاه ديدم
  • ز جمله فارغم وزجمله آزاد
    مرا حکمت در اين دريا خداداد
  • ز حق حق حقيقت باز ديدم
    پدر در بحر او اعزاز ديدم
  • تو کشتي ديدي و من عين دريا
    رسيدم در نمود يار يکتا