167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مظهر العجايب عطار

  • از براي اهل علم و فضل دار
    تا بگيري آخرت را در کنار
  • نوزده پندم بيا در جان نشان
    باب و امت را تو خدمت کن به جان
  • هر که دارد پرورش از مرد غيب
    او ندارد در نهاد خويش عيب
  • هر که او در اصل معني راه يافت
    همچو سلمان و ابوذر شاه يافت
  • بيست و يک پندم بدان تو اي پدر
    خرج خود را در خور دخلت شمر
  • چون که علمت نيست کمتر گو سخن
    خرج خود در خورد دخل خويش کن
  • گفته است حق در کلام خويش اين
    رو تو (في النار يقولون) را ببين
  • چون اطعناالله را دانسته اي
    پس چرا در راه او آهسته اي
  • خلق را از خود ميازار و برو
    جان جانان دار و با جان در گرو
  • صد هزاران شمع باشد در جهان
    جمله يک باشد به معني اين بدان
  • ليک در معني بزرگ و خرده هست
    آن يکي خورشيد و آن يک ذره است
  • ديگري از جمع بي اصلان وفا
    زينهاري تو مجو در ملک ما
  • بيست و شش پندم شنو آزاد باش
    در مقام تنگنائي شاد باش
  • کدخدا در خانه مردم مرو
    کشتزار خويش را خود کن درو
  • ور کني فرزند خود را کدخدا
    در شريعت شو تو او را رهنما
  • بد مکن زنهار در نزديک خلق
    تا نيفتد رشته قهرت به حلق
  • رو تو در راه شريعت فرد شو
    طالب مردان کوي درد شو
  • زآن که قدر در چه داند مفلسي
    بايد آن را عار في نه هر کسي
  • چند زر پيدا کني از بهر جاه
    جان و جسمت در طلب گشته تباه
  • خود به ايشان اي پسر خويشي مکن
    رخنه در اطوار درويشي مکن
  • هر که دارد اصل او قابل بود
    در مقام نيستي واصل بود
  • تو خدا را از يقين خودشناس
    باش از قهرش هميشه در هراس
  • هر چه گوئي و کني تو در جهان
    عاقبت گردد به پيش تو عيان
  • تو بکن داناي نيکو اختيار
    يک چله در پيش آن دانا بر آر
  • جهد کن علم معاني را شناس
    تا به کي باشي ز شيطان در هراس
  • اي پسر در گوش گير اين پندها
    تو مده سر رشته را از کف رها
  • اهل دل آن است عشق يار داشت
    در الم نشرح بسي اذکار داشت
  • در الم نشرح چه گفته رو بدان
    زانکه با او سرها بوده عيان
  • هر که او در مغز قرآن راز يافت
    ديده خورشيد را چون ماه يافت
  • هر که دارد اين مراتب يار ماست
    در خور سوداي اين بازار ماست
  • اي پسر ميدان که غير دوست نيست
    در نهان و آشکارا ظاهريست
  • من بدم چون طفل نادان در جهان
    حال من بد همچو حال آن ددان
  • پند پيران بهتر از عمر دراز
    زآن که ايشانند خود در عين راز
  • پند پيران است بحر موج زن
    پند پيران است چون در عدن
  • پند پيران است خود اسرار فاش
    در معاني واقف عطار باش
  • هر که با شب همنشين شد او ولي است
    در ميان مومنان نور علي است
  • رو تو روز و شب توکل آر پيش
    تا بيابي در حقيقت کام خويش
  • تو توکل کن به درگاه الاه
    تا بماني تو ز شيطان در پناه
  • نفس شوم تو بود شيطان تو
    هست اين خود آيتي در شان تو
  • هر که او از دين به دين محکم ستاد
    مهر او در جان انسان اوفتاد
  • اين وفا خود خاص خاصان خدا ست
    در وفا داري چو عطاري کجا ست
  • در وفا حب علي دارم به دل
    گشته حب او به جان من سجل
  • جوهر ذاتم ز مشکلهاي او ست
    در درون مظهرم خود جاي او ست
  • گر بداني شد وفاي تو درست
    ورنه هستي در وفاي ما تو سست
  • چون تو در راه وفا ارزنده
    پند ما را ياد گير ارزنده
  • سالها غافل از اين پند آمدي
    لاجرم چون ديو در بند آمدي
  • رو تو اين پند اي پسر در گوش گير
    بعد از اين درخم وحدت جوش گير
  • از ولايت وز هدايت کان او ست
    انماخوش آيتي در شان او ست
  • معني حق اوست يعني در کلام
    ختم اين معني به او شد والسلام
  • هر که او در خود نديده شاه را
    عمر ضايع کرد و گم خود راه را
  • هر که بشناسد امام خويش را
    کرد دايم در بهشت عدن جا
  • او ست آن کو مظهرش گويند خلق
    من عجايب دانمش در زير دلق
  • هرکه او زنده به او دان زنده شد
    در ره دين نبي فرخنده شد
  • کفر نبود اين سخن در پيش من
    فوق ايديهم بخوان بي خويشتن
  • خوانده ام من وصف او را در کلام
    گر نمي داني تو علمت شد حرام
  • علم آن او و عالم آن او
    جن و انس و جمله در فرمان او
  • هست انسان منبع آب کمال
    او ندارد در دو عالم خود زوال
  • هرکه عاشق گشت او خود يار ما ست
    در معاني ديده و ديدار ما ست
  • نور او همراه ابراهيم بود
    خود دل دشمن ازو در بيم بود
  • نور يزدان علم رحمان بوتراب
    او نرفته در جهان هرگز به خواب
  • گر خوري گندم زمن غافل شوي
    در جهان بي وفا جاهل شوي
  • شه به حکم حق نخورده حنطه اي
    اوست در معني چو حي و زنده اي
  • هرکه يک جو حب او در جان نديد
    هست ملعون و مکدر چون يزيد
  • حال آن ملعون شنيدي در جهان
    تا چه کرد او با اميرمومنان
  • حال اين کس در قيامت چون بود
    دوزخ و عقبي از او پر خون بود
  • تيغ ها بر فرق دشمن رانده اند
    کفر را در قوم مروان مانده اند
  • کرد او جان را فدا در راه حق
    احمد بر محيش بد هم سبق
  • جملگي را تو ز دين بيرون شمار
    تا نگردي در جهنم استوار
  • احمد حنبل بگفتا قول من
    بهتر است از قول ديگر در سخن
  • من به شرع مصطفي بشتافتم
    همچو عيسي در رهش خر يافتم
  • دين احمد چار کرسي ساختند
    دين و مذهب را در او پرداختند
  • جعفر صادق به کرسي برنشست
    زآنکه حق بر او در شرعش نه بست
  • چار مذهب دان در او خود تو به يک
    تا نيفتي اندر اين معني به شک
  • کرد جعفر عاشقان را راه بين
    در طريقت راه عاشق را گزين
  • اي تو هر جائي شده در دين خود
    مکر و حيله کرده تلقين خود
  • هرکه او را ديده احول بود
    کار او در دين حق مهمل بود
  • رو تو شه را در وجود خويش بين
    تا شود همچون سليمانت نگين
  • تو ز خود بگذر که تا يکتا شوي
    در معاني خدا بينا شوي
  • هست درياها ز علمش موج زن
    تو نداري قطره اي در بحر تن
  • چون که از دريا تو دوري کرده اي
    خويش را در دين چو موري کرده اي
  • دنيي و عقبيت در فرمان شود
    ذات پاکت رحمت رحمان شود
  • قطره پاکان به پاکان شد قرين
    ثبت اين در مظهرم باشد يقين
  • ميل ناحق کرده اي اي مدعي
    در همه دينها شدستي خارجي
  • نعره من بين در اين مظهر تمام
    از دل دريا برآمد جام جام
  • تا به کي همچون کشف در تخم خويش
    محو باشي و نيابي کام خويش
  • تو گذر از تخم و از خود نيز هم
    تا نماند در وجودت رنج و غم
  • جمله خلقان ز فيضش بهره مند
    عارفان بوده ز زلفش در کمند
  • مظهرم در عصر او ختم الکتاب
    رو کتاب آخرين درياب ياب
  • زآن که آخر معني اول بود
    در شريعت کامل و اکمل بود
  • در دم آخر به مظهر دم زنم
    واز ولاي آل حيدر دم زنم
  • مظهرم دارد هزاران بحر در
    رو تو جيب معرفت را کن تو پر
  • از بدان در امن باشد مظهرم
    شيخ من بسيار خوانده جوهرم
  • بانگ بر زد گفت کاي جمع کثير
    عاقبت گرديد در محنت اسير
  • چون کمالي يافت در ظلم آن پسر
    گشت با او لشکرش زير و زبر
  • بود در آن ملک سرداري حقير
    کرد شاه و لشکرش را او اسير
  • گر نکردي ظلم ويران کي شدي
    عاقبت در نار سوزان کي شدي
  • گر شنودي او سخن سلطان شدي
    در ممالک صاحب فرمان شدي
  • دين ترکان ظلم باشد در جهان
    واقفند از اين سخن کارآگهان
  • عدل باشد کار انسان اي پسر
    ني کزو باشد جهاني در ضرر
  • عدل کن باري مشو مغرور جاه
    تا شوي در هر دو عالم پادشاه