نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
شاهنامه فردوسي
هر آنکس که پيوسته او بود
بزرگان که
در
دسته او بود
چو پرورده مرغ باشد به کوه
نشاني شده
در
ميان گروه
همان کن که با مهتري
در
خورد
ترا خود نياموخت بايد خرد
چو
در
کابل اين داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
مرا
در
جهان انده جان اوست
کنون با توم روز پيمان اوست
بياراست تن را به ديبا و زر
به
در
و به ياقوت پرمايه سر
نثار و پرستنده و اسپ و پيل
رده بر کشيده ز
در
تا دو ميل
نيايد چنين کارش از تو پسند
ميان را به خون ريختن
در
مبند
شما گرچه از گوهر ديگريد
همان تاج و اورنگ را
در
خوريد
يکي بر فراز و يکي
در
نشيب
يکي با فزوني يکي با نهيب
که پرورده مرغ بي دل شدست
از آب مژه پاي
در
گل شدست
ازان بر زده هر يکي شاخ سي
نگردد کم و بيش
در
پارسي
دگر پيکرش
در
خوشاب بود
که هر دانه اي قطره اي آب بود
سپه راني و ما به کابل شويم
بگوييم زين
در
سخن بشنويم
عماري و بالاي و هودج بساخت
يکي مهد تا ماه را
در
نشاخت
گياهي که گويمت با شير و مشک
بکوب و بکن هر سه
در
سايه خشک
چنان بي گزندش برون آوريد
که کس
در
جهان اين شگفتي نديد
بزد مهره
در
جام و برخاست غو
برآمد ز هر دو سپه دار و رو
به سر برش تاج و کمر بر ميان
سپر پيش و
در
دست گرز گران
ز رستم همي
در
شگفتي بماند
برو هر زمان نام يزدان بخواند
بسازيد سام و برون شد به
در
يکي منزلي زال شد با پدر
که من
در
دل ايدون گمانم همي
که آمد به تنگي زمانم همي
کنون نو شود
در
جهان داوري
چو موسي بيايد به پيغمبري
به نوذر
در
پندها را گشاد
سخنهاي نيکو بسي کرد ياد
ازين
در
سخن هيچ گونه نراند
به آرام بر نامه کين نخواند
همه لشکر نوذر ار بشکريم
شکارند و
در
زير پي بسپريم
تو گفتي که الماس مرجان فشاند
چه مرجان که
در
کين همي جان فشاند
بگفت آنک
در
دل مرا درد چيست
همي گفت چندي و چندي گريست
گرفت آن دو فرزند را
در
کنار
فرو ريخت آب از مژه شهريار
چو نوذر فرو هشت پي
در
حصار
برو بسته شد راه جنگ سوار
ز قنوج تا مرز کابلستان
همان تا
در
بست و زابلستان
همه سر به سر پاک
در
چنگ ماست
بر ايوانها نقش و نيرنگ ماست
بر ويسه شد قارن رزم جوي
ازو ويسه
در
جنگ برگاشت روي
نثاري فرستم چنان چون سزاست
جز اين نيز هرچ از
در
پادشاست
ازين سو دل پهلوان را ببست
وزان
در
سوي چاره يازيد دست
کنون من شوم
در
شب تيره گون
يکي دست يازم بريشان به خون
کماني به بازو
در
افگند سخت
يکي تير برسان شاخ درخت
بگفتند کاين تير زالست و بس
نراند چنين
در
کمان تير کس
چو اين دو سرافگنده شد
در
نبرد
شماساس شد بي دل و روي زرد
چنان شد ز بس کشته
در
رزمگاه
که گفتي جهان تنگ شد بر سپاه
شماساس چون
در
بيابان رسيد
ز ره قارن کاوه آمد پديد
چو اغريرث پرهنر آن بديد
دل او ببر
در
چو آتش دميد
که چندين سرافراز گرد و سوار
نه با ترگ و جوشن نه
در
کارزار
کلاه کياني به سر بر نهاد
به دينار دادن
در
اندرگشاد
چمان چرمه
در
زير تخت منست
سنان دار نيزه درخت منست
کدامست مردي کنارنگ دل
به مردي سيه کرده
در
جنگ دل
بران بستگان زار بگريست دير
کجا مانده بودند
در
چنگ شير
طلايه شب و روز
در
جنگ بود
تو گفتي که گيتي برو تنگ بود
بر آن برنهادند هر دو سخن
که
در
دل ندارند کين کهن
شب و روز
در
جنگ يکسان بدم
ز پيري همه ساله ترسان بدم
صفحه قبل
1
...
972
973
974
975
976
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن