167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاهنامه فردوسي

  • خروشي برآمد ز لشکر به زار
    کشيدند صف بر در شهريار
  • شب آمد برافروخت آتش چو کوه
    همان شاه در گرد او با گروه
  • سر مايه بد اختر شاه را
    در بسته بد جان بدخواه را
  • نخست آلت جنگ را دست برد
    در نام جستن به گردان سپرد
  • هنر در جهان از من آمد پديد
    چو من نامور تخت شاهي نديد
  • به ابليس گفت اين سزاوار نيست
    دگرگوي کين از در کار نيست
  • مر آن پادشا را در اندر سراي
    يکي بوستان بود بس دلگشاي
  • بدو گفت اگر شاه را در خورم
    يکي نامور پاک خواليگرم
  • سرانجام ببريد هر دو ز کفت
    سزد گر بماني بدين در شگفت
  • خورش خانه پادشاه جهان
    گرفت آن دو بيدار دل در نهان
  • در ايوان شاهي شبي دير ياز
    به خواب اندرون بود با ارنواز
  • که خفته به آرام در خان خويش
    برين سان بترسيدي از جان خويش
  • که کس در جهان گاو چونان نديد
    نه از پيرسر کاردانان شنيد
  • که چون بنده در پيش فرزند تو
    بباشم پرستنده پند تو
  • که انديشه اي در دلم ايزدي
    فراز آمدست از ره بخردي
  • ز هر کشوري مهتران را بخواست
    که در پادشاهي کند پشت راست
  • مرا در نهاني يکي دشمن ست
    که بربخردان اين سخن روشن است
  • چنين داد پاسخ که شاه جهان
    چنين گفت با من سخن در نهان
  • بترسم همي زانکه با او جهان
    مگر راز دارد يکي در نهان
  • همي خون دام و دد و مرد و زن
    بريزد کند در يکي آبدن
  • به کاخ اندر آمد دوان کند رو
    در ايوان يکي تاجور ديد نو
  • نشسته به آرام در پيشگاه
    چو سرو بلند از برش گرد ماه
  • بيار انجمن کن بر تخت من
    چنان چون بود در خور بخت من
  • بدو گفت هرگز تو در خان من
    ازين پس نباشي نگهبان من
  • چو شب گردش روز پرگار زد
    فروزنده را مهره در قار زد
  • ز بي راه مر کاخ را بام و در
    گرفت و به کين اندر آورد سر
  • همه بام و در مردم شهر بود
    کسي کش ز جنگ آوري بهر بود
  • همه در هواي فريدون بدند
    که از درد ضحاک پرخون بدند
  • به شهر اندرون هر که برنا بدند
    چه پيران که در جنگ دانا بدند
  • بفرمود کردن به در بر خروش
    که هر کس که داريد بيدار هوش
  • گسسته شد از خويش و پيوند او
    بمانده بدان گونه در بند او
  • گشادن در گنج را گاه ديد
    درم خوار شد چون پسر شاه ديد
  • به بخت جهاندار هر سه پسر
    سه خسرو نژاد از در تاج زر
  • مر اين سه گرانمايه را در نهفت
    ببايد کنون شاهزاده سه جفت
  • ازين در سخن هر چه داريد ياد
    سراسر به من بر ببايد گشاد
  • همه يال اسپان پر از مشک و مي
    پراگنده دينار در زير پي
  • در گنجهاي کهن کرد باز
    گشاد آنچه يک چند گه بود راز
  • برآمد برين روزگار دراز
    زمانه به دل در همي داشت راز
  • همه ترس يزدان بد اندر ميان
    همه راستي خواستم در جهان
  • بترسم که در چنگ اين اژدها
    روان يابد از کالبدتان رها
  • گرت سر بکارست بپسيچ کار
    در گنج بگشاي و بربند بار
  • وليکن چو جاني شود بي بها
    نهد پر خرد در دم اژدها
  • ترا بايد ايران و تخت کيان
    مرا بر در ترک بسته ميان
  • جهانا بپرورديش در کنار
    وز آن پس ندادي به جان زينهار
  • مبر خود به مهر زمانه گمان
    نه نيکو بود راستي در کمان
  • به خنجر سرش کنده در پيش من
    تنش خورده شيران آن انجمن
  • همه جامه کرده کبود و سياه
    نشسته به اندوه در سوگ شاه
  • چو جشني بد اين روزگار بزرگ
    شده در جهان ميش پيدا ز گرگ
  • ابا تاج و با طوق و باگوشوار
    چنان چون بود در خور شهريار
  • که گفتار خيره نيرزد به چيز
    ازين در سخن خود نرانيم نيز