نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
مظهر العجايب عطار
جوهر معني من شادان شده
همچو نوري
در
ميان جان شده
جوهر معني من انسان شده
غرقه
در
درياي بي پايان شده
جوهر معني من ايمان شده
همچو دري
در
ميان جان شده
جوهر معني من شاداب شد
زآن که
در
بحر نبي غرقاب شد
جوهر معني من شاه ولي است
زآن که
در
عين محمد چون علي است
جوهر معني من از مظهر است
در
درون اين صدف چون گوهر است
جوهر معني من آدم بد است
زآن که او
در
دين حق محرم بد است
جوهر معني من داود بخت
بوده او را
در
معاني تاج و تخت
جوهر معني من اسحق بود
زآن که او
در
ملک معني طاق بود
جوهر معني من با خاک گفت
همچو يوشع سر معني
در
نهفت
جوهر معني من گفت از حسن
زآن که او
در
جان من دارد وطن
جوهر معني من دارد ظهور
زين عباد است
در
جانم چو نور
جوهر معني من خود صادق است
آن که
در
علم طريقت حاذق است
جوهر معني من کاظم بود
در
معاني عازم و جازم بود
جوهر معني من بي عيب دان
مهدي و هادي من
در
غيب دان
جوهر معني من بوذر شده
در
يقين چون مالک اشتر شده
جوهر معني من مقداد دان
خويش را
در
ملک عرفان شاددان
ختم اين سر کن تو اي عطار ما
تا شوي
در
ملک معني يار ما
آن که روزي عارفي با او به گفت
شير را باشد حيا
در
چشم جفت
پس غلام سيد از پي
در
رسيد
خواجه خود را به پيش شير ديد
پس فداي جان سيد شد غلام
اين معاني هست
در
جامع تمام
زين الم گفتند ما بي دل شديم
چون کبوتر
در
غمت بسمل شديم
شکرها کرديم اکنون اين زمان
کز بلاي شير ماندي
در
امان
در
ميان بود پيري خويش او
مرهمي بهر درون ريش او
نام
در
ايام زينت داشته
خويش را ز آل نبي پنداشته
گفت هستم من فلان بنت فلان
خود دروغش گشت
در
ساعت عيان
پس خليفه گفت يا خير الوري
نسبتش روشن بود
در
پيش ما
آن که باشد او ز نسل فاطمه
باشدش
در
خير و خوبي خاتمه
هرکه
در
اصل از نبي دارد مقام
بر درنده گوشتش آمد حرام
پيش شيران رفت شاه دل نواز
در
ميانشان کرد دو رکعت نماز
زينب ملعونه را
در
پيش خواند
او ز بيم زخم شير از دور ماند
نقد شير حق و شاه ذوالفقار
تو ز ما بي حرمتيها
در
گذار
در
اطاعت روز و شب بيدار باش
با ولاي حيدر کرار باش
رو تو حبش دار چون من
در
جهان
تا خلاصي يابي از شر اين زمان
رو تو حبش دار چون محبوب اوست
در
جهان جان همه مطلوب اوست
هر که حبش چون رضا
در
جان نهاد
حق تعالي سر اعيانش بداد
رو تو حبش را يقين
در
جان بنه
تا شوي مقبول خاص و عام و که
در
درون سينه اي يار عزيز
غير حب او ندارم هيچ چيز
حب ايشان نور حق باشد تو را
نور حق را
در
دل خود ده تو جا
بغض
در
عالم تو را ويران کند
همچو روبه طعمه شيران کند
هر که را بغض علي
در
جان بود
هرگزش کي بهره از ايمان بود
هر که او غير از يکي
در
کار ديد
هر کجا ديد او همه اغيار ديد
گر ندارد قلب تو پاکي ز آز
بي شک آرندت به دوزخ
در
گذار
در
ره دين نبي مردانه باش
وز همه ياران بد بيگانه باش
رو تو واصل شو به درياي يقين
زآن که هستت نور معني
در
جبين
رو تو کار خود به يزدان راست کن
راه خود
در
طور مردان راست کن
گر تو اين ره از رضاي حق روي
شرع
در
ظاهر شود بر تو قوي
راه باطل بهر دنيائي روي
نيست اسلام تو
در
معني قوي
هر چه حق گويد ز معني بشنوم
فارغ و آزاد
در
کويش روم
هست دنيا همچو لقمه پيش من
در
جهان جان و جانانم وطن
هست
در
وي بس عجايب بي شمار
جوهر از درياي مظهر خوش برآر
تا رسيدم
در
ولايتهاي عشق
آمد اندر گوش من هيهاي عشق
اين معاني ختم شد بر شاه من
زآن که او باشد چو روحم
در
بدن
گفت روزي مصطفي با مرتضي
در
عبادت بود از بهر خدا
پيش حق احرام بسته محو بود
گاه اندر سکر و گه
در
صحو بود
زآن که دارم فقر بي حد
در
جهان
تو مرا از فقر و محتاجي رهان
بود حيدر
در
رکوع از بهر حق
ناگهان زد سائلي پيشش نطق
سائل آن تحفه گرفت و زود رفت
در
زيان آمد ولي با سود رفت
اين کرم خود
در
جهان نايد زکس
خود تو باشي خلق را فريادرس
گشت داخل از يقين زوج بتول
در
ولايت با خداوند و رسول
حاکم و مير و ولي خلق شد
در
ولا با مصطفي هم دلق شد
غير حق خود نيست با حيدر کسي
او بده
در
عالم معني بسي
چون ولايت کرد
در
عالم ظهور
ديد او را موسي اندر کوه طور
غير حيدر نيست با من
در
وجود
زآن که کرده او به حق دايم سجود
کرده ام ختم نبوت
در
جهان
شد بر او ختم ولايت اين بدان
چون که او برگشت از حج الواداع
در
غدير خم مکان کرد آن مطاع
هرچه مي کردم نهان ز اهل و عيد
من بگويم چون که فرمان
در
رسيد
رفت بر منبر رسول از پر دلي
بود همراهش
در
آن منبر علي
چون شما را مهر او
در
دل شود
آن زمان دين شما کامل شود
من بگويم آن چه مقصود خدا ست
در
نهان و آشکارا عين ما ست
يا الهي دشمنش را خار کن
منزل آن دوزخي
در
نار کن
در
ولايت چون علي را برگماشت
دست او بگرفت و پيش خود بداشت
گفت يا اصحاب من مقبل شويد
در
مبارک باد او يک دل شويد
ريخت پيغمبر به گوش جمله
در
از محبت جملگي گشتند پر
تو به غفلت عمر خود ضايع مکن
مشنو از منکر
در
اين معني سخن
پي نبردي خود به راه راست تو
زآن که
در
معني نداري هيچ بو
خلقها
در
رنج گنج اند او نهان
گنج دارم من به عين تو عيان
هست شهرستان علم مصطفي
تو به مظهر کن
در
آخر التجا
حب ايشان دار دايم
در
ضمير
تا شوي روشن تر از مهر منير
حب ايشان دار و راه شرع رو
تا کني
در
مزرع ايمان درو
جان جانان آن که
در
دل نور ازوست
ديده و جان نبي مسرور ازوست
جان جانان آن که با او هل اتي است
در
بر او خلعتي از انما ست
جان جانان آن که چون روح است او
در
حقيقت کشتي نوح است او
جان جانان آن که
در
دل دين ازوست
صبر و آرام دل مسکين ازوست
جان جانان کرده
در
جانم وطن
آيد اين دم بوي منصوري ز من
من چو جان خويش پنهان دارمش
در
ميان جان چو جانان دارمش
هر که
در
دنياي دون آلوده شد
او به کفگير بلا پالوده شد
هر که او اسرار سبحاني شنفت
در
حقيقت راه انساني گرفت
هر که او را ديده احول بود
در
دو عالم کار او مهمل بود
هر که را با مصطفي ايمان بود
حب شاهش
در
ميان جان بود
اصلم از تون است و نيشابور جاي
باشدم
در
مشهد سلطان سراي
در
ره کعبه کني بر خود حرج
يک طوافش بهتر از هفتاد حج
همچو عطارم کمين هندوي او
مرغ روحم زايري
در
کوي او
فخر انسان خود به ملک و جاه نيست
غير را
در
پرده دل راه نيست
اي تو را روئي بهر انسان شده
عالمي
در
روي تو حيران شده
لاف منصوري زند
در
ملک هو
هم تو گشتي دار منصوري برو
اهل دل دانند معنيهاي او
در
سر مردان بود سوداي او
اي شده
در
ملک معني پايدار
رايت معني بيا برپاي دار
اهل دل دارند سر يار من
آن که
در
جان است پود و تار من
اي پسر گويم تو را آثار خير
تا بيابي بهره
در
کار خير
صفحه قبل
1
...
967
968
969
970
971
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن