نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مظهر العجايب عطار
هر که او خود راست رفت و راست گفت
در
جهان راندند بر او تيغ مفت
خود چه کردند اوليا
در
اين جهان
راه بنمودند خلقان را عيان
خود طمع
در
ملک ايشان را نبود
نه زر و نقره چو پر کاه بود
ديگر از خفتن به شب بيزار شو
وآنگهي با ياد او
در
کار شو
زينهار از جامه نيکو حذر
تا نيفتي همچو ايشان
در
خطر
بعد از آن کن صحبت نيک اختيار
تا بيابي
در
و گوهر بي شمار
رو تو درويشي گزين و راه شرع
تا بيابي
در
جهان خود اصل و فرع
پس نبي گفتا که اي فرزند من
در
ميان جان تو پيوند من
در
ميان هر يکي زآن نيمه ها
خط سبزي بد نوشته بابها
گفت پيغمبر که اي شير خدا
خط عبري را به خوان
در
پيش ما
اي تو را حق
در
کلام خويشتن
خوانده صد جايت به نام خويشتن
راه تو هر کس نرفت ايمان نبرد
کور بود و
در
ره شيطان بمرد
هر که او با سر تو هم راز شد
در
ميان عاشقان ممتاز شد
هرکه
در
راهت نباشد سر به راه
هست ملعون و مقلد رو سياه
هر که او از دين تو برگشته شد
در
ره معني ما سرگشته شد
هرکه او از پيرو تو عار داشت
در
گلستان شريعت خار کاشت
تا شود او راه بين شرع تو
در
زمين جان کند او زرع تو
هست عطار از ضعيفي رشته
در
ميان خاک و خون آغشته
يا امير اين قوم بي ره گشته اند
از طريق افتاده
در
چه گشته اند
از ولايت تا ولايت مردمان
بود
در
شرع محمد آن زمان
جملگي گفتند چون بهمان بد او
در
طريق کفر با ايمان بد او
چون خليفه بود عثمان
در
جهان
خوانده ذوالنورين خلق او را عيان
پور بوسفيان پس از وي خوب بود
در
اميري چون از او منسوب بود
من از او گفتم شه عرفان من
همچو نوري
در
ميان جان من
ني محمد گفت باب علم او ست
انما
در
شان حيدر خود نکو ست
ور تو
در
روزه شوي عمري دراز
ور به شب دايم گذاري تو نماز
پيرو شرع محمد باش چست
در
طريق شاه مردان رو درست
خيز و همچون مومنان ديندار شو
وآنگهي
در
کلبه عطار شو
ني شکر داني چرا شيرين بود
زآن که مهر شه
در
او تعيين بود
کمتر از چوبي نه
در
راه عشق
گوش کن معني آن از شاه عشق
جهد کن خود را به عرفان پاک ساز
تا شوي
در
ملک عرفان پاک باز
هيچ مي داني که تو خود کيستي
آمده
در
دهر بهر چيستي
هرکه او
در
آتش محنت به سوخت
همچو بوذر جامه از صدق دوخت
گفت با من جعفر صادق امام
آن که بد
در
علم دين حاذق تمام
در
مدينه باب من از بهر گشت
با گروهي از صحابه مي گذشت
اين جماعت هيفده تن بوده اند
در
طريق شاه ره پيموده اند
خود اميرمومنان سه چيز داشت
در
زمين جان خود اين تخم کاشت
بايزيد و من به عالم گفته ايم
وين
در
معني حق را سفته ايم
اين سه معني را بگويم با تو من
چون تو هستي
در
معاني گام زن
پس شجاعت کان بود دلخواه ما
در
جهان ختم است او بر شاه ما
خود شجاعت بر محمد داده بود
زآن که او
در
ملک دين شهزاده بود
ترک ايشان گير و ترک خويشتن
تا شوي
در
دنيي و عقبا چو من
ترک دنيا گير و بدعتهاي بد
تا نيفتي
در
مذلت تا ابد
خود همي رفتند
در
کوي مغان
جاي ترسايان بد آنجا بي گمان
گفت با شه من مسلمان مي شوم
در
ميان اين عزيزان مي شوم
من همي خواهم که چون ايشان شوم
در
قدوم حضرتت انسان شوم
ليک
در
فرمان حق فرمان برند
زان جهت از اين جهان ايمان برند
گشته اينها يک جهت
در
راه حق
جهد کن اين دم تو برخوان اين سبق
پس به شهر دين احمد
در
روم
بر تو و بر دوستانت بگروم
يک هزار و يک صد و چهل کس يقين
بوده شاگردان من
در
علم دين
ما و ايشان جمله
در
دينت رويم
جمله بر تعليم و تلقينت رويم
يا الهي کن دعايم مستجاب
در
چنين اميد بخشم فتح باب
زر خالص خود نسوزد
در
گداز
زآن که خالص بود آمد پاک باز
چون ابوذر
در
ميان داش رفت
سري از اسرار حيدر فاش رفت
مصطفا را بد به او اسرارها
در
بهشت او را بود گلزارها
بود او پير و ضعيف و ناتوان
ليک
در
باطن به معني بد جوان
تا رود
در
داش سوزان همچو او
عالمي بينند آن سر مگو
شه به سلمان گفت او
در
داش نيست
سر اسرار خدا خود فاش نيست
در
پس داش است خود يک خانه
بوذر آنجا هست با پيمانه
چون که نام شه شنيد او محو شد
رفت
در
سکر و دگر با صحو شد
من مقلدنيستم
در
دين چو تو
دارم اسرار خدا از گفت او
رو تو چون بوذر زعشها پاک شو
بعد از آن
در
نار خوش چالاک شو
هستي خود را
در
آتش هر زمان
پيش صرافان معني کن بيان
رو تو چون منصور
در
درياي محو
چند خواني پيش مفتي صرف و نحو
رو تو چون منصور معني را شکاف
تا شوي
در
مظهرم معني شکاف
رو تو چون منصور و احمدشاه بين
تا شوي
در
شرع او خود راه بين
رو چو بوذر بحر را غواص دار
در
معني راز بحر دين برآر
رو تو چون بوذر بنار معرفت
تا کني جا
در
مقام مغفرت
رو تو چون منصور بردار نعم
تا شوي تو جود مطلق
در
کرم
رو تو چون بوذر به شب بيدار شو
وآنگهي با ذکر حق
در
کار شو
هرکه واصل نيست او
در
پرده ايست
اندر اين وادي چو ره گم کرده ايست
هيچ مي داني که قرآن خوان که بود
همچو نوري
در
ميان جان که بود
هيچ ميداني که منصور از که گفت
در
اسرار الهي را که سفت
هيچ ميداني که بوذر يار کيست
در
جهان او واقف اسرار کيست
هيچ ميداني که سلمان با که ديد
نعره شيران
در
آن صحرا شنيد
هيچ مي داني که
در
معراج کيست
با محمد همسر و هم تاج کيست
هيچ مي داني که مرد و زنده شد
به اعرابي و شتر
در
پرده شد
تا بيابي راه و هم ره دان شوي
بعد از آن
در
وادي ايمان شوي
رو تو از پيوند دو نان دور شو
تا نباشي همچو ايشان
در
گرو
بوي سرگين
در
دماغت هست چست
محتسب گشتي که دينم شد درست
گر نباشد جمله کار توريا
در
ره اين فش از کجا و تو کجا
اي تو با اين فسق و دستار بلند
در
ميان خلق گشته خودپسند
هرکه آزار دل دانا کند
در
دو عالم خويش را رسوا کند
رو مجو آزار دلها بي گناه
ورنه باشي
در
دو عالم رو سياه
اين چنين کس از بديها بدتر است
بلکه او خود
در
جهان چون کافر است
من چگويم با تو تو خود هيچ کس
در
ميان خلق گشتي خرمگس
رو تو جوهردان و مظهر نيز هم
تا نگردي
در
معاني متهم
نيست چون عطار مرغي
در
جهان
زآن که هست او بلبل اين بوستان
پير تو شاهست ديگر پير نيست
در
دو عالم همچو او يک مير نيست
ناصر خسرو که اندوهي گرفت
رفت و منزل
در
سر کوهي گرفت
رو تو
در
کار خدا مردانه باش
وز وجود خويشتن بيگانه باش
تا به بيني مظهر سلطان عشق
وانمائي
در
جهان برهان عشق
عشق دارد
در
جهان ديوانه ها
عشق کرده خانمان ويرانه ها
عشق گفتا من به تو ايمان دهم
بعد از آني
در
معاني جان دهم
عشق گفتا خود حقيقت آن ماست
وين معاني و بيان
در
شان ماست
عشق گويد جمله عالم منم
در
ميان جان و تن محرم منم
عشق مي گويد منم درياي راز
با تو حاضر بوده ام من
در
نماز
عشق گويد که بسي اسرارها
من
در
اين مظهر به گفتم بارها
عشق مي گويد همه حيوان بدند
يک يکي
در
راه او انسان شدند
عشق مي گويد مدار حق منم
در
معاني پود و تار حق منم
صفحه قبل
1
...
965
966
967
968
969
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن