نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان حافظ
آن روز بر دلم
در
معني گشوده شد
کز ساکنان درگه پير مغان شدم
در
شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام مي به کام دل دوستان شدم
خيال نقش تو
در
کارگاه ديده کشيدم
به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه
در
طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد
در
شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم
گر چه افتاد ز زلفش گرهي
در
کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که
در
اين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا
در
اين پرده جز انديشه او نگذارم
ديده بخت به افسانه او شد
در
خواب
کو نسيمي ز عنايت که کند بيدارم
پروانه او گر رسدم
در
طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان
در
دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاکي که پس از من
زين
در
نتواند که برد باد غبارم
مرا
در
خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
چو
در
گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
جامي بده که باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست
در
سرم
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم
در
چرا نکنم از که کمترم
اي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در
سايه تو ملک فراغت ميسرم
با سير اختر فلکم داوري بسيست
انصاف شاه باد
در
اين قصه ياورم
شکر خدا که باز
در
اين اوج بارگاه
طاووس عرش مي شنود صيت شهپرم
چنين که
در
دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده ام
در
چشم
که يک نظر فکني خود فکندي از نظرم
برآي اي آفتاب صبح اميد
که
در
دست شب هجران اسيرم
نصاب حسن
در
حد کمال است
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
قدح پر کن که من
در
دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
در
اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست
در
دست سر مويي از آن عمر درازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در
ميکده زان کم نشود سوز و گدازم
در
مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم
در
خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميکده فردا نکند
در
بازم
سر سوداي تو
در
سينه بماندي پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
گر چه پيرم تو شبي تنگ
در
آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم
چرا نه
در
پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
من آدم بهشتيم اما
در
اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در
عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا
تا
در
اين خرقه نداني که چه نادرويشم
در
شان من به دردکشي ظن بد مبر
کآلوده گشت جامه ولي پاکدامنم
تورانشه خجسته که
در
من يزيد فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم
آن زمان کآرزوي ديدن جانم باشد
در
نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده
در
پا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ
در
اين گنبد مينا فکنم
کي بود
در
زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم
هرگز نمي شود ز سر خود خبر مرا
تا
در
ميان ميکده سر بر نمي کنم
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه
در
دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا مي کند
در
سر خيال خواب دوشينم
حاليا مصلحت وقت
در
آن مي بينم
که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
بس که
در
خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود
در
آن نمي بينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار
که
در
مشايخ شهر اين نشان نمي بينم
بسته ام
در
خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
صفحه قبل
1
...
964
965
966
967
968
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن