نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
مظهر العجايب عطار
هر که او با شاه ايمان آورد
در
ميان سالکان جان آورد
هرکه او
در
دين حق آگاه شد
با محبان علي همراه شد
هرکه او
در
راه حيدر راه رفت
از سلوک سالکان آگاه رفت
هرکه او
در
راه حيدر ديد يافت
از اميرالمومنين تفريد يافت
هرکه او
در
راه حيدر شد نخست
بيشکي گردد همه دينش درست
هرکه او با مرتضي ايمان نبرد
در
ميان کفر سرگردان بمرد
هرکه او از شاه مردان روي تافت
در
دم آخر شهادت مي نيافت
رو تو با حق راز خود را بازگو
در
حقيقت نکته هاي راز گو
مظهر کل عجايب حيدر است
آنکه او
در
هفت ماهه حيدر است
مرتضي ميدان ولي حق يقين
انما
در
شان او آمد به بين
راست ديد و راست گفت و راست رفت
گمرهان را او فکند
در
نار تفت
جوي خلد و حور
در
اين دار تو
گر ندانستي شوي مردار تو
رو تو خود را باز گردان از وجود
تا بيابي
در
از آن درياي جود
هرکه او اينجا بقاي حق نديد
همچو حيوان
در
زمين حق چريد
رو تو انسان باش و از انسان شنو
گر تو هستي راه بين
در
راه رو
راه ايشان گير و فرد فرد شو
در
طريق اهل عرفان مرد شو
هرچه گوئي نيک گواي نيک خو
تا بماند
در
جهانت گفتگو
بيعت نيکو تو با مظهر ببند
تا شوي
در
ملک معني سربلند
رو تو عشق آموز و صورت کن خراب
ورنه
در
دنياي دون باشي بخواب
علم حق رادان و خود باهوش شو
بعد از آن
در
علم معني گوش شو
کز علوم ظاهري جز قال نيست
در
علو باطني جز حال نيست
اينجهان و آنجهان يک نقش تو
در
ميان جان نشسته بخش تو
من که ام تا وصفت آرم بر زبان
زآنکه هستي
در
همه جانها نهان
يا اميرالمومنين عطار را
خوش فروزان کن
در
او انوار را
يا اميرالمومنين خود گفته اي
وين معاني چو
در
را سفته اي
سلسله
در
سلسله مير و بحق
چون نخواندستي چه داني اين سبق
من که با عطار خواهم گفت راز
وآنکه با حق اوست دايم
در
نماز
من که ام تا دم زنم از گفت خود
من گرفتم
در
کلامم مفت خود
گر همي خواهي که يابي يار را
در
دل خود ميطلب اسرار را
راه دين راه علي دان
در
يقين
تا شود نور الهت راه بين
تا بگويد حال و احوالت تمام
وآنگهي
در
وادي معني خرام
اين کتب را مظهر حق نام کرد
در
ميان خلق عالم عام کرد
يک شبي
در
بحر شاه اوليا
غوطه خوردم جوهري کرد او عطا
جوهر ذاتش نهادم نام او
من عجايب سرها دارم
در
او
هر که خواند جوهرم چون جان شود
در
ميان گنجها پنهان شود
هر که خواند جوهرم ايمان برد
در
ميان سالکان عرفان برد
هر که خواند جوهرم گوهر شود
در
طريق راه حق رهبر شود
رو تو پيدا کن کتبهاي مرا
تا
در
آن بيني خدا را بي لقا
گر خدا خواهي که بيني
در
عيان
جوهر ما را و مظهر را بخوان
من
در
اين گفتارها حق گفته ام
وندر آن اسرار مطلق گفته ام
باز آيم بر سر اين گنج خويش
زآنکه بردم
در
عجائب رنج خويش
زآنکه عطاري تو
در
دکان من
هرچه جويندت بده از خوان من
حق تعالي گنج اسرارم بداد
در
درون من معاني را گشاد
سالک راه خدا آنکس بود
کاين جهان
در
پيش او چون خس بود
هرکه بگذشت از سر او اسرار يافت
وين معاني
در
جهان عطار يافت
اي تو
در
دنيا گرفتار بدن
حيف باشد بر تو نام مرد و زن
نه زني نه مرد
در
راه اله
ديو ملعونت برون برده ز راه
راه رو داني که باشد
در
جهان
با تو گويم گرنه کوري اي فلان
راه رو
در
راه حق ميداني نبي
بعد از آن ميدان ولي را اي غبي
گر تو از جان
در
پي مهرش روي
از عذاب دوزخي ايمن شوي
گر تو مهرش را نداري
در
درون
بيشکي ملعوني و مردود دون
دين چه باشد و اصل اندر راه او
خود فرو رفتن بسر
در
چاه او
همچو تو فرزند
در
گيتي نزاد
دشمنانت را سر و تن گو مباد
اي تو مقصود پدر
در
سر دين
از تو روشن گشته ايمانم يقين
من امام خود ز خود بشناختم
وآنگهي دنيا و دين
در
باختم
رو تو
در
دين خدا ايمان بيار
تا شود سر نهانت آشکار
رو تو
در
دين محمد رست شو
همچو عطار از طريق چست شو
آن معلم بود عالم
در
جهان
همچو خورشيدي که باشد او ميان
او تصوف را نکو دانسته بود
در
بالماس معاني سفته بود
در
علوم جعفر او پي برده بود
پي به اسرار نهاني برده بود
چند وقت او
در
درون جان خويش
با خدا گفته معاني ز آن خويش
گفت يا رب توشه راهم بده
در
طريق عشق خود جاهم بده
بود او از بود عرفان آمده
در
جهان خورشيد تابان آمد
ليک او از فخر دين راضي نبود
زآنکه او
در
راه حق قاضي نبود
او ز خود بگذشته و گلشن شده
در
ميان عاشقان روشن شده
من بحکم او چو سر برداشتم
در
دل خود نور حق افراشتم
سر حق
در
ذات او من ديده ام
زو همه عرفان حق بشنيده ام
من
در
او بينم همه آفاق را
من از او دانم مراين نه طاق را
من از او رانم سخن
در
ذات حق
من از او خوانم همه آيات حق
من
در
او بينم همه نور الاه
خود از او تابان بود خورشيد و ماه
من از ديدم کتبها پر ز علم
من
در
او ديدم همه درياي حلم
من
در
او ديدم تمام انبيا
زآنکه او بوده ولي و رهنما
من
در
او ديدم که او منصور بود
لاجرم اندر جهان مشهور بود
من
در
او ديدم که آدم بود او
بي گمان عيسي بن مريم بود او
جام اسرارش بده تا
در
کشد
زو همه درهاي معني بر کشد
او بود عطار و عطر افشان شود
نور معني از دمش
در
جان شود
عشق ما
در
جان او سوزان شده
زاهد خود بين چه سرگردان شده
چون شنيدم من ز استاد اين سخن
آتشي
در
جانم افتاد از کهن
گفت پير ره که او بيخود شده
در
ره عرفان حق راشد شده
هرکه او را ديد جمله حق بديد
بيشکي او
در
مقام حق رسيد
کفر و ايمان را گذار و حق شناس
تا نگردي
در
ره دين ناسپاس
تو چه داني سر اين درياي دين
او يدالله است
در
عين اليقين
حق تعالي گفت
در
خم غدير
با رسول الله ز آيات منير
گر تو راه او نگيري بي رهي
همچو موري او فتاده
در
چهي
تا برآيد ني بگويد فال او
در
معاني جمله احوال او
ني هميگويد که اسرارم عليست
صاف ايمان کرده
در
کارم عليست
آل احمد جمله يک دين داشتند
در
ره تحقيق تلقين داشتند
اين کتبهائي که بيني
در
جهان
بي کلام حق همه تصنيف دان
بهر آنکس کو رود
در
مدرسه
شرح گويد از علوم فلسفه
آن بزرگ مدرسه ار زر بود
در
ميان عارفان او خر بود
هرکه او مفتي شد و فتوي نوشت
بهر يکدينار
در
صد جا نوشت
رشوت بسيار و زرهاي يتيم
در
نهاني گيرد او از روي بيم
پس يتيم بيکسي پيدا کند
مال او
در
دفتر خود جا کند
وجه آن مسکين يتيم مستمند
برد دزد و او فتادش
در
کمند
جمله را دزدان بدزديدند و رفت
جان از اين آتش بود
در
تاب و تفت
گفت قاضي با يتيم اي بوالعجيب
اينچنين
در
شرع ما نبود غريب
او يکي مرد امين عادل است
سالها
در
محکمه دارد نشست
اينهمه درها که اين عطار سفت
در
درون گوش او کرار گفت
گفت بشنو گير
در
گوش اينهمه
تا شود روشن شب تو زين همه
زآنکه شب تاريک و ظلماني بود
در
درونش آب حيواني بود
صفحه قبل
1
...
963
964
965
966
967
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن