نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
لسان الغيب عطار
همه کس نيک ظن باشد برايشان
مگر آنکو بود
در
دين پريشان
بمردم
در
نمايند ظاهر خويش
که تا گويند هستند جمله بدکيش
بهر کس گر نظر کرد اندر آن حال
بگردد
در
درونش جمله احوال
قيامت نقد او گردد
در
آن حال
که بروي کشف گردد جمله احوال
در
آن عالم تن خود غرق بيند
برون از حيلت و از زرق بيند
بباشد ديو نفسش هم مسلمان
هم او مالک شود
در
ملک ايمان
بود هم جمع هم ظاهر چنين مرد
وجود او بود
در
عصر خود فرد
فروزين است منزلهاي بس دور
که آرد
در
نظر آن جمله مستور
مگر علمي ببخشندت خدائي
که يابي
در
ره دين زان ثباتي
چوپر کردي ز حضرت جام وصلت
نماند
در
درونت هيچ علت
ز يادت زين نمي آرم دگر گفت
درين معني
در
تصديق را سفت
شود معلومت آنگه سر اين کار
نماند
در
درونت هيچ انکار
چو بر بستم
در
فرزانگي من
بگويم رمزي از ديوانگي من
محيط بحر او موجي برآرد
هزاران
در
و گوهر بر سرآرد
بده
در
راه شرعم استقامت
که تا يابم درآن امن و سلامت
ملغزان پاي جهدم را
در
اين راه
بفضل خود مرا ميدار آگاه
شناسا کن مرا با حضرت او
که برد او
در
جهان از سالکان گو
بسا رمزا که آن پوشيده گفتم
در
او راز نهانيها نهفتم
مظهر العجايب عطار
آسمان چون چرخ سرگردان او
قل هوالله آيتي
در
شان او
آفتاب از صنع او گردان شده
ماه و زهره
در
رهش حيران شده
روح را چون جان درين تن او نهاد
سر اسرارش
در
اين جان زو فتاد
اي به خود مغرور
در
ملک جهان
کي بيايي تو ز کنه او نشان
چون حق آمد
در
درون تو نهان
اين زمان عطار درها ميفشان
آن محمد واقف سرها شده
در
دل عطار خود پيدا شده
آن محمد با ولي همدم شده
در
ميان جان و دل محرم شده
آن محمد کو حبيب الله بود
در
ميان اهل وحدت شاه بود
سالها
در
جهل و ظلمت رفته اي
وز تعصب گرد دوزخ تفته اي
ني خدا گفته است بلغ
در
کلام
گر بداني علم تو گردد تمام
گفت با آدم خدا که بر مگير
گندم و
در
عالم جان تو ممير
حيدر کرار گندم را نخورد
زان سبب
در
ملک معني او نمرد
اين سخن را بي زبان عطار گفت
واينچنين
در
يقين عطار سفت
گر تو مرد حقي اين سر گوش کن
در
زبان خامشي خاموش کن
چار عنصر را گذار و فرد باش
در
ميان عاشقان خود مرد باش
جبرئيل از جان و دلتان چاکر است
جمله کروبيان خاک
در
است
ز اول آدم يکايک ز انبيا
از خدا
در
يوزه دارند اين دعا
کاي الها جرم ما بر ما مگير
وز گناهان گذشته
در
پذير
آن که کرد اين جمله باشد لعنتي
تا ابد
در
نار باشد محنتي
از شما يک نور ديگر شد پديد
زين عباد آن
در
درياي ديد
اوست دانا
در
همه روي زمين
اوست بينا بر همه اسرار دين
راه
در
طور شريعت برده اند
آن چه حق گفته است ايشان کرده اند
از خدا
در
جان ايشان راه بود
زين سخن داناي حق آگاه بود
هرکه او از ديدشان آگاه نيست
گمره است او بر يقين
در
راه نيست
اي چو عطارت هزاران خوشه چين
کشت زار معنيت را
در
يقين
يک سخن
در
گوش منصور او بگفت
هستي منصور را چون گرد رفت
هرکه او اسرار حق را فاش کرد
در
جهان بيخودي او گشت فرد
شهسوار دين پيغمبر بد او
در
حقيقت هادي و رهبر بد او
آمد او اندر چنين ملکي عجيب
هست
در
ملک خراسان او غريب
غير خود مردود دلها آمده است
تا ابد
در
عين دلها آمده است
تا شود روشن دل و اسرار دان
نعره مستان برآرد
در
جهان
اي تو ختم اوليا اندر جهان
در
همه جانها نهان چون جان جان
اي بهر قرني تو پيدا آمده
در
ميان جان مصفا آمده
هرکه او شرک آورد
در
دين تو
مست گردد عاقبت از کين تو
آنچه از وي بشنوي
در
خويش بين
تا شود سر عجايب پيش بين
پند نامه گر بيابي
در
جهان
تو عزيزش دار همچون جان جان
من کتب بسيار دارم
در
جهان
ليک مظهر را عجايب نيک دان
مظهر کل عجايب حيدر است
در
ميان سالکان او رهبر است
حق بسي گفته ثنا
در
شان او
گر نميداني بخوان قرآن او
اي تو
در
عالم محقق آمده
نور تو با ذات ملحق آمده
شيخ نجم الدين کبري نام او
در
جهان جان و دل پيغام او
پيش او بودند فرزندان او
همچو نوري
در
ميان جان او
چون محمد روي فرزندان بديد
مهر ايشان
در
دل و جان پرورند
بد نشسته بوذر و سلمان برون
داشتندي مهرشان
در
جان درون
با علي گفتا و فرزندان او
بود اين اسرارها
در
شان او
پس علي رفت و سخن
در
چاه گفت
جملگي از گفت الالله گفت
سر ز اسرار حقيقت باز کرد
وآنگهي
در
لامکان پرواز کرد
هرکه راه حق رود حق بيند او
در
همه دلها چو جان بنشيند او
راه رو بسيار ديدم
در
جهان
ليک يک رهرو نديدم راه دان
شاه زکرياست و داود زمان
با سليمان است
در
ملک جهان
شاه بوده با محمد
در
عيان
وز نهان ديده همه سر نهان
ني هميگويد که اسرار عيان
شاه گفته
در
بيان جان جان
ني هميگويد که من عاشق شدم
در
طريق شاه خود صادق شدم
ني هميگويد که او خود حق بگفت
در
ميان چاه تن از حق شنفت
ني هميگويد که اي نو ازل
چند گردي گرد هر
در
چون جعل
ني هميگويد که اي مقصود من
در
ميان جان توئي معبود من
ني هميگويد که راه او بگير
زآنکه
در
عالم ندارد او نظير
ني هميگويد که دايم دم زنم
وين نداي عشق
در
عالم زنم
ني هميگويد که او منصور بود
دايما با نور حق
در
نور بود
ني هميگويد که با من يار باش
در
ميان جان و تن دلدار باش
گفت ني
در
پيش نجم سبب
کز درونم خون برآمد تا بلب
گفت ني تو گوش دار احوال من
گر گرفتار آمدي
در
چاه تن
گفت آخر چند باشي
در
بدن
وارهان اين روح را چون جان ز تن
جهد کن تا تو تکبر کم کني
ورنه طوق لعن
در
گردن کني
رو تو ترک جامه و دستار کن
از معارف جان خود
در
کار کن
مصطفي سد شريعت را به بست
مرتضي
در
عين انساني نشست
مصطفي را جبرئيل آمد ز پيش
مرتضي را خواند حق
در
پيش خويش
مصطفي
در
راه عرفان زد قدم
مرتضي ديده است حق را دمبدم
مصطفي گفتا که
در
عالم منم
مرتضي گفتا که با آدم منم
مصطفي گفتا که
در
من نيست عيب
مرتضي گفتا که هستم سر غيب
رو تو سود خويش از ايمان ستان
تا بيابي
در
و گوهر بيکران
سالها من علم صوري خوانده ام
ليک
در
راه يقين وا مانده ام
مانده ام
در
چاه تن غرق گناه
چون گياهي خيز و بيرون شو ز چاه
اي گرفتار درون چه شده
در
پي غولان ره گمره شده
تو بخود افتاده اي
در
چاه تن
ايستاده راه و چاه اينک رسن
گر تو مردي راه او رو همچو من
تا نيفتي
در
درون چاه تن
در
معاني از همه آگه شدي
با جميع رهروان همره شدي
با محمد گفت شه
در
صبحگاه
پس مبارک باد معراج اله
مطهر سر عجايب شاه ماست
پرتو حق
در
دل آگاه ماست
هرکه گفت شاه را فرمان نبرد
در
ميان امتان ايمان نبرد
هرکه گفت شاه ما
در
جان نهاد
مصطفي بر درد او درمان نهاد
هر که او با شاه ما باشد درست
در
ميان باغ او طوبي برست
صفحه قبل
1
...
962
963
964
965
966
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن