167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
    و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
  • به هر سو بلبل عاشق در افغان
    تنعم از ميان باد صبا کرد
  • نماز در خم آن ابروان محرابي
    کسي کند که به خون جگر طهارت کرد
  • بازي چرخ بشکندش بيضه در کلاه
    زيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
  • نظر پاک تواند رخ جانان ديدن
    که در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد
  • مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
    حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد
  • شب تنهاييم در قصد جان بود
    خيالش لطف هاي بي کران کرد
  • سايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر
    آشيان در شکن طره شمشاد نکرد
  • سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد
    در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
  • گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم
    چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
  • ساقيا جام مي ام ده که نگارنده غيب
    نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
  • آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
    کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
  • گدايي در ميخانه طرفه اکسيريست
    گر اين عمل بکني خاک زر تواني کرد
  • بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان
    در اين جهان ز براي دل رهي آورد
  • در بحر فتاده ام چو ماهي
    تا يار مرا به شست گيرد
  • در پاش فتاده ام به زاري
    آيا بود آن که دست گيرد
  • ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
    عارفان را همه در شرب مدام اندازد
  • اي خوشا دولت آن مست که در پاي حريف
    سر و دستار نداند که کدام اندازد
  • جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
    دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
  • سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
    به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
  • در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي
    جام مي مغانه هم با مغان توان زد
  • درويش را نباشد برگ سراي سلطان
    ماييم و کهنه دلقي کآتش در آن توان زد
  • روا مدار خدايا که در حريم وصال
    رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
  • هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
    در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
  • بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
    توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد
  • از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
    صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
  • جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
    در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
  • در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
    کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
  • خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
    که در دستت بجز ساغر نباشد
  • غنيمت دان و مي خور در گلستان
    که گل تا هفته ديگر نباشد
  • بيا اي شيخ و از خمخانه ما
    شرابي خور که در کوثر نباشد
  • بشوي اوراق اگر همدرس مايي
    که علم عشق در دفتر نباشد
  • ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
    که حسنش بسته زيور نباشد
  • آن همه ناز و تنعم که خزان مي فرمود
    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
  • آن پريشاني شب هاي دراز و غم دل
    همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
  • باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
    قصه غصه که در دولت يار آخر شد
  • گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
    بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
  • فغان که در طلب گنج نامه مقصود
    شدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد
  • درياست مجلس او درياب وقت و در ياب
    هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد
  • يک دل بنما که در ره او
    بر چهره نه خال حيرت آمد
  • در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
    حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
  • چشم من در ره اين قافله راه بماند
    تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
  • هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
    درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
  • غلام همت آن رند عافيت سوزم
    که در گداصفتي کيمياگري داند
  • صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
    دلق ما بود که در خانه خمار بماند
  • هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم
    آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
  • از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
    يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
  • من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
    رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
  • خواهي که برنخيزدت از ديده رود خون
    دل در وفاي صحبت رود کسان مبند
  • هيچ رويي نشود آينه حجله بخت
    مگر آن روي که مالند در آن سم سمند