نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان حافظ
امروز که
در
دست توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
در
خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي
بر مي شکند گوشه محراب امامت
حيف است طايري چو تو
در
خاکدان غم
زين جا به آشيان وفا مي فرستمت
در
راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت
هر صبح و شام قافله اي از دعاي خير
در
صحبت شمال و صبا مي فرستمت
در
روي خود تفرج صنع خداي کن
کآيينه خداي نما مي فرستمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و
در
گردن آرمت
خواهم که پيش ميرمت اي بي وفا طبيب
بيمار بازپرس که
در
انتظارمت
مي گريم و مرادم از اين سيل اشکبار
تخم محبت است که
در
دل بکارمت
در
اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان
در
سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است
در
بدايت
پس از چندين شکيبايي شبي يا رب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم
در
محراب ابرويت
در
بهاي بوسه اي جاني طلب
مي کنند اين دلستانان الغياث
دل من
در
هواي روي فرخ
بود آشفته همچون موي فرخ
بيا بيا که زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي
در
اين خراب آباد
در
چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف ياد باد
مبتلا گشتم
در
اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است
در
چشمم مدام
زنده رود باغ کاران ياد باد
دلي کو عاشق رويت نباشد
هميشه غرقه
در
خون جگر باد
آن که يک جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود
در
آغوشش باد
سلامت همه آفاق
در
سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
در
اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد
در
آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
حسن تو هميشه
در
فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز که باد
در
فزون باد
هر جا که دليست
در
غم تو
بي صبر و قرار و بي سکون باد
خسروا گوي فلک
در
خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز که
در
دل بنهفتم به درافتاد
دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم
در
جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوي شما بود
هر نافه که
در
دست نسيم سحر افتاد
بس تجربه کرديم
در
اين دير مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
کز کجا سر غمش
در
دهن عام افتاد
چه کند کز پي دوران نرود چون پرگار
هر که
در
دايره گردش ايام افتاد
به نااميدي از اين
در
مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
کسي که حسن و خط دوست
در
نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه
در
ره فرمان او سر طاعت
نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد
به پاي بوس تو دست کسي رسيد که او
چو آستانه بدين
در
هميشه سر دارد
آبي که خضر حيات از او يافت
در
ميکده جو که جام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
در
دور کسي که کام دارد
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان
کدام محرم دل ره
در
اين حرم دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش
در
همه حال از بلا نگه دارد
ستم از غمزه مياموز که
در
مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف
آفتابيست که
در
پيش سحابي دارد
خم ابروي تو
در
صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در
ره عشق نشد کس به يقين محرم راز
هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
مرغ زيرک نزند
در
چمنش پرده سراي
هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در
گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر که
در
اين آستانه راه ندارد
در
خيال اين همه لعبت به هوس مي بازم
بو که صاحب نظري نام تماشا ببرد
صفحه قبل
1
...
959
960
961
962
963
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن