167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
    همواره مرا کوي خرابات مقام است
  • با محتسبم عيب مگوييد که او نيز
    پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
  • زمانه افسر رندي نداد جز به کسي
    که سرفرازي عالم در اين کله دانست
  • آن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم
    محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست
  • گنج عزلت که طلسمات عجايب دارد
    فتح آن در نظر رحمت درويشان است
  • آن چه زر مي شود از پرتو آن قلب سياه
    کيمياييست که در صحبت درويشان است
  • آن که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
    کبرياييست که در حشمت درويشان است
  • مرو به خانه ارباب بي مروت دهر
    که گنج عافيتت در سراي خويشتن است
  • بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا
    عشق آن لولي سرمست خريدار من است
  • باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
    کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
  • ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
    گداي خاک در دوست پادشاه من است
  • بر آن چشم سيه صد آفرين باد
    که در عاشق کشي سحرآفرين است
  • من که باشم در آن حرم که صبا
    پرده دار حريم حرمت اوست
  • نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
    نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
  • زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
    چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست
  • عمريست تا ز زلف تو بويي شنيده ام
    زان بوي در مشام دل من هنوز بوست
  • سير سپهر و دور قمر را چه اختيار
    در گردشند بر حسب اختيار دوست
  • واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
    طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
  • گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
    خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست
  • روي تو کس نديد و هزارت رقيب هست
    در غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست
  • گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
    چون من در آن ديار هزاران غريب هست
  • در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
    هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
  • پري نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن
    بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبيست
  • در اين چمن گل بي خار کس نچيد آري
    چراغ مصطفوي با شرار بولهبيست
  • جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
    که در نقاب زجاجي و پرده عنبيست
  • در آن زمين که نسيمي وزد ز طره دوست
    چه جاي دم زدن نافه هاي تاتاريست
  • يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
    در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست
  • کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
    در رهگذر کيست که دامي ز بلا نيست
  • نرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم
    مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
  • تيمار غريبان اثر ذکر جميل است
    جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
  • بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي
    طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
  • عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
    هر که را در طلبت همت او قاصر نيست
  • از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
    زان که در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
  • چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
    زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
  • بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود
    خودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
  • ناظر روي تو صاحب نظرانند آري
    سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
  • پنج روزي که در اين مرحله مهلت داري
    خوش بياساي زماني که زمان اين همه نيست
  • جان درازي تو بادا که يقين مي دانم
    در کمان ناوک مژگان تو بي چيزي نيست
  • هر راهرو که ره به حريم درش نبرد
    مسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت
  • تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
    هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت
  • در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
    زلف سنبل به نسيم سحري مي آشفت
  • از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
    در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
  • دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
    عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت
  • در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
    هر کدورت را که بيني چون صفايي رفت رفت
  • مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي
    در عرصه خيال که آمد کدام رفت
  • نقد دلي که بود مرا صرف باده شد
    قلب سياه بود از آن در حرام رفت
  • زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
    گويي که پسته تو سخن در شکر گرفت
  • افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
    شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
  • آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم
    دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
  • آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
    کآتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت