167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • بکردار عسس، کوشيد يک چند
    فکند آن دزد را، يکروز در بند
  • نخسبد هيچ صاحب خانه آرام
    چو در نامحکم و کوته بود بام
  • من از تدبير و راي خانمانسوز
    در آغلها بسي شب کرده ام روز
  • مرا چنگال، روزي خون بسي ريخت
    به گردنها و شريانها در آويخت
  • زد گره در دامن آن گندم، فقير
    شد روان و گفت کاي حي قدير
  • چون کنم، يارب، در اين فصل شتا
    من عليل و کودکانم ناشتا
  • هر چه در غربال ديدي، بيختي
    هم عسل، هم شوربا را ريختي
  • من به مردم داشتم روي نياز
    گرچه روز و شب در حق بود باز
  • بر در دونان، چو افتادم ز پاي
    هم تو دستم را گرفتي، اي خداي
  • در تو، پروين، نيست فکر و عقل و هوش
    ورنه ديگ حق نمي افتد ز جوش
  • شنيد گربه نصيحت ز شير و کرد سفر
    نمود در دل غاري تهي و تيره، مکان
  • گهي درخت در افتاد و گاه سنگ شکست
    ز تند باد حوادث، ز فتنه طوفان
  • خزيد گربه دهقان به پشت خيک پنير
    زدند تا که در انبار، موشکان جولان
  • نمود آرزوي شهر و در اميد فرار
    دمي بروزنه سقف غار شد نگران
  • بشهر، گربه و در کوهسار شير شدم
    خيال بيهده بين، باختم درين ره جان
  • منه، گرت بصري هست، پاي در آتش
    مزن، گرت خردي هست، مشت بر سندان
  • عاشقان، در همه جا ننشينند
    خلوت انس و وثاق تو کجاست
  • در صف گلها، بديد او ناگهان
    که گل پژمرده اي گشته نهان
  • تو در هر جا که بنشيني، گياهي
    بهر راهي که روئي، خار راهي
  • بگفتا نام هر کس در شماري است
    مرا نيز اندرين ملک، اعتباري است
  • مرا در باغ، محکم ريشه اي نيست
    ز داس و تيشه ام، انديشه اي نيست
  • جمال هر گلي، در جلوه و پوست
    چه فرق، ار نو گلي پاکيزه، خودروست
  • گلي زيبا شدم در باغ ايام
    چه ميدانم، چه خواهم شد سرانجام
  • در آن دم که پژمرد و بيمار گشت
    يکي ابر خرد، از سرش ميگذشت
  • همان جامه اي را که ديروز دوخت
    در آتش درافکند امروز و سوخت
  • صبا همچو طفلم در آغوش کرد
    ز ژاله، مرا گوهر گوش کرد
  • دهم گوشوارت ز در خوشاب
    روان سازم از هر طرف، جوي آب
  • در اقليم خود، باز شاهي کني
    بجلوه گري، هر چه خواهي کني
  • چنانش سر و ساق، در هم فشرد
    که يکباره بشکست و افتاد و مرد
  • بسي ريخت در کام آن تشنه آب
    بسي قصه گفت و نيامد جواب
  • پاکي و تاب چهره من، در تو نيست هيچ
    با آنکه باغبان منت بوده آبيار
  • در زير پا نهند ترا رهروان وليک
    ما را بسر زنند، عروسان گلعذار
  • يکروز آرزو و هوس بيشمار بود
    دردا، مرا زمانه نياورد در شمار
  • آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد
    در حيرتم که از چه مرا کرد خاکسار
  • گر خار يا گليم، سرانجام نيستي است
    در باغ دهر، هيچ گلي نيست پايدار
  • صبحدم، تازه گلي خودبين گفت
    کاز چه خاک سيهم در پهلوست
  • همگي خاک شويم آخر کار
    همچو آن خاک که در برزن و کو است
  • گلي، خنديد در باغي سحرگاه
    که کس را نيست چون من عمر کوتاه
  • نه صحبت داشتم با آشنائي
    نه بلبل در وثاقم زد صلائي
  • ز من، فردا دگر نام و نشان نيست
    حساب رنگ و بوئي، در ميان نيست
  • ندانستي که در مهد گلستان
    سحر خنديد گل، شب گشت پژمان
  • از پي يک بره، از شب تا سحر
    بس دوانيدي مرا در جوي و جر
  • آفت گرگان شدي در شهر و ده
    غير، صد راه از تو خويشاوند به
  • ترا بس است همين برتري، که بر در تو
    بساط ظلمي و فرياد دادخواهي نيست
  • تو، در گذر گه خلق خداي نکندي چاه
    به رهگذار حيات تو، بيم چاهي نيست
  • در آن سفيه که آز و هوي ست کشتيبان
    غريق حادثه را، ساحل و پناهي نيست
  • در کمين رهنوردان مينشست
    هم کله ميبرد و هم سر ميشکست
  • باز در آن راه کج بنهاد پاي
    رفت با اهريمن ناخوب راي
  • نفس يغماگر، چنان يغما کند
    که ترا در يک نفس، بي پا کند
  • ديد اندر ره، دري را نيمه باز
    شد درون و کرد آن در را فراز