167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

لسان الغيب عطار

  • گفته رهبر در اينجا گه شنو
    تا شوي اهل يقين را پيشرو
  • از بدان جور فراوان ديده ام
    در دل شبها بحق ناليده ام
  • از بدان دلخسته ام در اينجهان
    با فغان و درد و زاري همزبان
  • از بدان دارم دلي پر درد و سوز
    در سياهي است ما را ديده روز
  • از بدان جانان مرا کرده خلاص
    در لسانم او نهاده سر خاص
  • از بدانم در جهان آزاد کرد
    خانه ويران من آباد کرد
  • از بدان در راستي يابي امان
    کوش اندر راستي اينجا بجان
  • زينهاري پند من در گوش گير
    شربت نور صفاتم نوش گير
  • زينهاري دل نه بندي در جهان
    بگذر از وي روي کن سوي جنان
  • در جهان غير از بلا و درد نيست
    ليک واقف باش کو بي مرد نيست
  • مرهمش اينجا شفاي درد بود
    شربت از دست خودم در خورد بود
  • در سبوي خم خود انداز مي
    بشکن اينجام جم و خمهاي کي
  • مست شو اندر سماع و چرخ زن
    ورنه بنشين در پي آن چرخ زن
  • خويش را در صورت آرايش کند
    برسر بستر ترا مالش کند
  • يار را بشناس در خود کن نظر
    گر ترا هست از درون خود خبر
  • هرکه او خود را شناسد در جهان
    او بود قطب زمين و آسمان
  • هست رسوا آنکه او در جهل مرد
    پرشده پيمانه اش اينجا ز درد
  • تو نه آگاه از حال دلم
    زآنسبب گوئي در اينجا باطلم
  • از بدي کس ميرود در سوي نار
    از بدي رو توبه کن صد زينهار
  • اولت منزل در اينره توبه است
    رو براه توبه کن کين ره بهست
  • هرکه او در راه توبه رفته است
    بيشکي نزديک جانان زنده است
  • توبه کن پس قدم در راه نه
    وين لسانرا بردل آگاه نه
  • توبه کن همچو مردان اي جوان
    تا بماني از شياطين در امان
  • توبه کن در توبه محکم باش تو
    تا به بيني صورت نقاش تو
  • توبه کن تا شربت کوثر خوري
    دين بايمان کن در اينصورت توي
  • توبه کن از هر چه کردي پيش از اين
    تا دهد ره در خودت اينجا زمين
  • توبه گرگي دهندت در جهان
    واي بر حالات تو اي بيزبان
  • هرکه بي توبه بميرد پاک نيست
    جاي او ميدان که در اين خاک نيست
  • هرکه بي توبه جهان بدرود کرد
    در حقيقت خدمت نمرود کرد
  • هرکه بي توبه برفته هالکست
    در گرفتاري به بند مالک است
  • توبه کن اي لعين در اين جهان
    تا نباشي همنشين عاصيان
  • توبه کن زود از يزدان بترس
    تا بدوزخ دربرندت در مرس
  • غير از اينم نيست با تو اي پسر
    گفتگو در عالم معني دگر
  • چند گردي گرد بغض اهل دل
    عاقبت گردي در اين عالم خجل
  • درنگر در اينجهان حق را بدان
    چند گردي گرد ناحق اي جوان
  • هرکه ناحق کرد و بي توبه برفت
    اي زمان در نار او دارد نشست
  • هرکه دارد با من بيدل کرم
    همرهم در سوي جنت ميبرم
  • هرکه با من کرد اينجا گاه رحم
    کي بسوزد مرو را در نار لحم
  • هرکه کرده شفقتي بر اهل راز
    او نيابد در ره کوره گداز
  • ظلم باشد آنچه برخود ديده
    خويش را در طوق لعنت کرده
  • ميفريبند اهل صورت را بدم
    در چنين غفلت ندارد هيچ غم
  • تو بسي صورت پرستي کرده
    در چنين صورت ز عالم رفته
  • آنکمر در ماتمت بدهد بکس
    با تو ميگويم نگهدار اين نفس
  • مرده آنانند که نادان رفته اند
    در کمند صيد شيطان گشته اند
  • مرده آنانند که دنياشان خوشست
    کرده اند در اينچنين جائي نشست
  • تو باين دنيا مکن دل بستگي
    تا نماند در دل تو خستگي
  • تو دراين دنيا شدستي در گرو
    آنچه کشتي اندر او ميکن درو
  • تو در ايندنيا چرائي بيزبان
    گر خرد داري ببر از اين مکان
  • هستي خود کرده ام زير وزبر
    يکدمي در نيستي ام کن نظر
  • هستيم اينجا فلک درهم شکست
    در زمين نيستي اين طاق بست
  • هستي ما را فلک در چرخ برد
    زير اين چرخ اينچنين گشتيم خورد
  • در چنين پيري جوان بخت ويم
    لايق تاج و سر تخت ويم
  • سر بنه در راه تسليم الاه
    تا دهد سلطان معني ات پناه
  • جان ز جانان زنده دارم تا ابد
    غير اين در پيش عطار است رد
  • حکم و اسرار همه پيش ويست
    حشر و نشر و کارخانه در پي است
  • ما در اين دنيا بغم بنشسته ايم
    شادي اورا بدل پيوسته ايم
  • تا در آخر حال آنجا چون بود
    عقل از اين فکر چون مجنون بود
  • هرکه را حب شه ما در دل است
    منزل جانانش اول منزل است
  • هر که را باشد شريعت رهنمون
    در طريق ما برفته چون درون
  • بشنو از عطارگفت راست را
    از تو دارد او يکي در خواست را
  • تو نگردي گرد اهل کور دل
    تا نماني تا ابد در زير گل
  • اي پسر زنهار گردبد مگرد
    تا نماني در ميان آه و درد
  • در چنين دامي مرو زنهار تو
    بشنو از عطار اينگفتار تو
  • تو شدي صيد و شياطين صيد گير
    در چنين وادي بماندستي اسير
  • دام بسيار است در عالم نهان
    ديده بينا است زو واقف بدان
  • دام در عالم بسي انداختند
    دانه جان زير او مي باختند
  • من حذر از دام و دانه کرده ام
    با وجود اين در او درمانده ام
  • من رميدستم از اين صياد و دام
    کرده ام چون بوف در ويران مقام
  • در چنين ويرانه از صياد شوم
    وهم دارم با همه فضل و علوم
  • جمله در دنيا بخود درمانده اند
    برسر اين خاکدان سرمانده اند
  • هرکه در دنيا ندارد درد دين
    او برسوائي شده زير زمين
  • هرکه در دنيا نرفته راه دوست
    مرو را نه دين و نه دنيا نکوست
  • هرکه در راه خدا دارد قدم
    پيش عطار است اينجا محترم
  • جان فدا کرديم و جانان يافتيم
    زان در اين منزل مکاني يافتيم
  • اين زمان در عالم جان آمديم
    بر سر اين عهد و پيمان آمديم
  • همچو من خور شربتي از خون خويش
    تا نشاند او ترا در خوان خويش
  • آمدم در اين جهان بار دگر
    جان فدا کرديم اينجا گاه سر
  • تو نميداني مرا اي کور دل
    زان بماني تا ابد در زير گل
  • يار را ديدم يقين ديد خويش
    در شکستم خانه ويران پيش
  • چون خدا را در يقين بشناختم
    کفر و ايمان را بيکجو باختم
  • اندر اينجا مانده در قيد تن
    چاک کن بر خويشتن اين پيرهن
  • تو بناز و نعمت و تن پروري
    همچو حيوان در شماران خري
  • در عيان ديد بشناسي مرا
    گر شوي واقف بر اين گفتارها
  • ديد يار ما است در عالم نظام
    از نظم او بيابي فيض عام
  • يار با ما همره و هم در نظر
    گرنه کوري اي پسر درمانگر
  • در زمان خود نديدم همچو خود
    سير کردم سوي بحر و بر و رود
  • بحر وبر ديده زمين طي کرده ام
    در چنين وادي بسي خون خورده ام
  • در چنين وادي نديدم يار هيچ
    جز لئيمان خسيس مانده گيج
  • هرکه او عطار را اينجا نديد
    همچو حيوان در بيابان ميچريد
  • هرکه با ما در لسان پيوسته است
    او زبان قدسيان دانسته است
  • بشنو از طير لسان الغيب ما
    آنچه احمدگفته با حق در سما
  • اين لسان ما کسي نشناخته
    زانسبب او خويش را در باخته
  • در چنين کوري برفتي از جهان
    عمر خود بر باد دادي اين زمان
  • در چنين کوري نبيني يار را
    نشنوي اين گفته عطار را
  • در جهان و حال او درمانده
    زانسبب از پيش رحمن رانده
  • سالها در بند زندان تني
    پيش زندان بانت آن تن بشکني
  • حيف اوقاتي که داري در جهان
    ميروي زاينجا بصد حسرت بدان
  • خويش را بشناس و در عالم نگر
    روح خود را کن از اينمعني خبر
  • تو در درياي سر داوري
    بلکه روشن تر ز شمع خاوري
  • در رياضت کرده ام خود را حزين
    همچو من مردي نيابي بعد از اين