167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • گر خريداري، در آي اندر دکان
    نرخ، آنگه پرس از بازارگان
  • ره نديده، روي بر راهي نهاد
    چشم بسته، پاي در چاهي نهاد
  • تا در آن ره، سربپيچاند ترا
    وندر آن آتش بسوزاند ترا
  • اهرمن هرگز نخواهد بست در
    تا ترا ميافتد از کويش گذر
  • در جوارت، حرص زان دکان گشود
    که تو بر بندي دکان خويش زود
  • هر کجا در ديد، بر ديوار زد
    بانگ بر دربان و خدمتکار زد
  • ناگواريها مرا برد از ميان
    تو غنودي در حرير و پرنيان
  • تو نشستي تا بيارندت ز در
    ما بياورديم با خون جگر
  • تا يتيم از يک بمن بخشيد نيم
    تو خريدي گوهر و در يتيم
  • کور و عاجز بس در افکندم بچاه
    تا که شد هموار از بهر تو راه
  • زن بلطف و خنده گفت اينکار چيست
    با در و ديوار، اين پيکار چيست
  • پيش قاضي آن دروغ، اين راست گفت
    در حقيقت، هر چه هر کس خواست گفت
  • از کنار در، کنيز آواز داد
    بعد ازين، نان را کجا بايد نهاد
  • چون ز جا برخاست، زن در را گشود
    گفت ديدي آنچه گفتم راست بود
  • من کنم صد شعله در يکدم خموش
    گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش
  • همه بر چهره گل مي نگرند
    نگهي در خور اين کيفر نيست
  • در و بام قفست زرين است
    صيد را بهتر ازين زيور نيست
  • چه هوسها بسر افتاد مرا
    که تبه گشت و يکي در سر نيست
  • در آبگير، سحرگاه بط بماهي گفت
    که روز گشت و شنا کردن و جهيدن نيست
  • سموم فتنه، چو باد سحرگهي نسوزد
    بجز نشان خرابي، در آن وزيدن نيست
  • هزار مسئله در دفتر حقيقت بود
    ولي دريغ، که دشوار بود فهميدن
  • بدست جور کندي پايه اي را
    در آتش سوختي همسايه اي را
  • مرا در کودکي شوق دگر بود
    خيالم زين حوادث بي خبر بود
  • گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه اي
    عاقلان پيداست، کز ديوانگان ترسيده اند
  • عاقلان با اين کياست، عقل دورانديش را
    در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند
  • جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در
    گر بدست، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند
  • سئوال کرد ز خورشيد کاين چه روشني است
    در اين فضا، که ترا ميکند نگهباني
  • در آنساعت که چشم روز ميخفت
    شنيدم ذره با خفاش ميگفت
  • اي که هر درگهيت سجده گهست
    در دل پاک نيز درگاهي است
  • من ز خون، رنگين شدم در مشت تو
    بسکه خون ميريزد از انگشت تو
  • گفت در پاسخ رفوگر کاي رفيق
    نيست هر رهپوي، از اهل طريق
  • پاره جان در رگ و بند است و پي
    سوزنش کي چاره خواهد کرد، کي
  • سوزني بايد که در دل نشکند
    جاي جامه، بخيه اندر جان زند
  • ز پاي، چون تو در افتاده اند بس طفلان
    نيوفتاده درين سنگلاخ عبرت، کيست
  • هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
    هزار ره گرت از پا در افکنند، بايست
  • نهان با خويشتن بس گفتگو کرد
    در آن يکدم، هزاران آرزو کرد
  • منه در رهگذار چون مني دام
    مکن خود را براي هيچ بدنام
  • گرفتم سينه تنگم فشردي
    مرا کشتي و در يک لحظه خوردي
  • هوي و حرص و مستي، خواجه تاشند
    سيه کارند، در هر جا که باشند
  • چه گردي هرزه در هر رهگذاري
    دهي هر دم گلوئي را فشاري
  • در آن دفتر که نقش ما نوشتند
    يکي زشت و يکي زيبا نوشتند
  • بوقت شخم، گاوت در گرو بود
    چو باز آورديش، وقت درو بود
  • واگذار اين لاشه ناچيز را
    در نورد اين راه آفت خيز را
  • تو چراغ ملک تاريک تني
    در سياهي ها، چو مهر روشني
  • چند در هر دام، بايد گشت صيد
    چند از هر ديو، بايد ديد کيد
  • به خلق داد سرافرازي و مرا خواري
    که در خور تو، ازين به که ميستاني نيست
  • بدفتر گل و طومار غنچه در گلزار
    بجز حکايت آشوب مهرگاني نيست
  • نشستند بسيار شب، خار و بلبل
    که تا غنچه اي در چمن کرد خوابي
  • بسي کارگر بايد و کار، پروين
    در آبادي هر زمين خرابي
  • شب، شدي از ديده نهان روز وار
    در کمر کوه، بزندان غار