نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
لسان الغيب عطار
چند گويم من بتو ترکش بگير
زنده جاويد شو
در
خود بمير
بهر تو خواني کشيدم قاف قاف
جني وانسي بگردش
در
طواف
همره احمد شو و تجريد باش
در
طريق مرتضي توحيد باش
من نيم عطار گويا
در
دنيست
اندرين کفر نه اسلام و دينست
ديده ديگر
در
اينجا ديده ام
واز لسان الغيب بشنيده ام
بگذر از تقليد تايا بي تو راه
اين ندا باشد ز
در
گاه آله
بگذر از تقليد و
در
توحيدآ
تا شوي دانا و پاک و مقتدا
هر که از تقليد روي خود بتافت
سرجانان
در
درون خويش يافت
خلق دنيا گشته
در
تقليد پند
نشنود چون دنگ اينجا گاه بند
خلق
در
تقليد رسوا گشته اند
برسر کوي بلا بنشسته اند
جهد کن خود را از اينغم وارهان
تاشوي امن و درآئي
در
امان
ترک مستي کن بيا هشيار باش
يکدمي
در
کلبه عطار باش
اين چنين سودا برون کن از دلت
تا شود عقبي
در
اينجا گير
اين چنين سودا برون کن از دلت
تا شود عقبي
در
اينجا حاصلت
حب دنيا معجرت
در
سر کند
پير گرداند ترا چون خر کند
مرترا
در
بيت نگذارد دگر
کوست پيرو احمق و نادان و خر
در
نگر خلق جهان عبرت بگير
کوبه نگذارد يکي برناو پير
راهزن باشد جهانرا پير زن
در
نگر اينحال ديگر دم مزن
پند ما را چون دري
در
گوش کن
مي ز جام ساقي جان نوش کن
در
تجرد پادشاه هيجده
هم خزان و هم بهار و هم ديي
در
تجرد پادشاهي يافتم
حکم خود بر ماه و ماهي يافتم
شاد و خندان ميروم تا حشرگاه
چون نبي بگرفت ما را
در
پناه
در
پناه مصطفي و آل باش
بررخ خوبان مثال خال باش
کوس نصرت را
در
اينعالم بزن
ملک شاهي را بگير از اهرمن
همره ما ميروي تا سوي دوست
در
طريقت اين چنين راهت نکوست
من
در
او پيوسته ام پيوند اوست
زآن زنم من لاف منصوري دوست
ذکر تو افسانه دنيا بود
در
فسانه شورش و غوغا بود
نيست عاقل اين چنين کس
در
جهان
باشد او ديوانه و مسخ زنان
مرد آنست کوز سر بگذشته است
در
بروي غير حق دربسته است
مرد آنست کو کشد رخت از جهان
پاي
در
دامن کشد چون واصلان
اندر اين ره ميتواني ديد يار
از چنين راهي چرائي
در
کنار
راه احمد گير و چونمردان برو
در
شريعت گفت پاکان مي شنو
هرکه وابسته باين دنيا شود
همچو دونان
در
جهان رسوا شود
هرکه را
در
جاه دنيا دل بود
چون حمار لنگ زير گل بود
هر که تن پرورد جان درباخته است
رخت را
در
هاويه انداخته است
نفس شومت را ازاينخانه بران
تا
در
آيد اندرو نور عيان
نفس پرور را نشان دوزخ است
پرفسرده تر
در
اينجا از يخ است
اصل کار آنست ترک خود کني
در
جهان پس لاف تجريدي زني
هر که نيکي کرده است
در
اينجهان
ميبرندش پيش حق کروبيان
اين نصيحت بشنو و کن گوش تو
در
کم آزاري و نيکي کوش تو
تا بيابي حشمت دنيا و دين
در
يقين ما شوي اسرار بين
ديده بينا گشا
در
روي يار
تا به بيني هستيي ليل و نهار
ديده بينا خدا را ديده است
عکس ديدارش
در
اين آيينه است
ديده بينا بود بيناي او
کن نظر
در
شورش و غوغاي او
ديده بگشا
در
جمال دوست تو
اينچنين بينش بود اينجا نکو
ديده بگشا
در
نگر عطار را
گوش کن اسرار اين گفتار را
غير ديد او نه بيني بينشي
نيست
در
اعيانش اينجا پوششي
جهد کن
در
گرد نادانان مگرد
تا نکردي غير ايندرياي برد
گرد داناگير و شو همراه او
تا رسي
در
منزل آنشاه تو
کشته عطار
در
عالم بسي است
بهره بردارد ازو هر جا کسيست
جهد کن تو بذر نيکوئي بکار
تا ثمر يابي ازو
در
روزگار
تخم ظلمت
در
دلم انداختي
اين فرس از بهر ما پرداختي
لعنتي برخود نهادي
در
جهان
ماند از تو يادگار اين جاودان
هرکه با آل علي بوده بجنگ
خويش را انداخته
در
زير سنگ
هرکه با آل علي پيوند کرد
ديو نفس خويش را
در
بند کرد
توز حيدر
در
جهاني زنده دل
پاي درکش اندر اين ميدان گل
حال اول را
در
آخر کن نگاه
زانکه ميپرسند آخر از گناه
در
نياز و نامرادي کن نگاه
تا دهد دلدارت اينجا گه پناه
پند نيکو بشنو از دلدار خويش
در
درون ديده بين پس يار خويش
ميرود او شاد و خندان
در
بهشت
چون گل خود را ز حب او سرشت
بي ولاي مرتضي مردود تو
در
شريعت کمتر از نمرود تو
تو چرا با او بدي
در
اعتقاد
ظاهرا از مادرت هست اين فساد
توبر سوائي علم
در
عالمي
گر سکندر روزي و گر حاتمي
اي لعين بي رحميت از حد گذشت
تير ظلمت
در
دل ويران نشست
برمن آنچه کرده اي بيخبر
يابي آن
در
روز محشر بيشتر
برمن آنچه کرده اندر جهان
نيست آن
در
شرع جايز ايفلان
برحذر ميباش کاندر اين جهان
اهل دل باشند
در
صورت نهان
گشته اند خلقي
در
اين ظلمت هلاک
اينجماعت را از اين صورت چه باک
ور چنين رسواي ماني تا ابد
چو نشوي
در
پيش آن يکتاي رد
ردکنش اينجا و
در
خلوت نشين
تا بيايي تو امام همنشين
از بدان هر کس که دامن برکشيد
بيشکي جامي ز کوثر
در
کشيد
از بدان ايمرد دانا دورباش
در
درون خلوت جان نور باش
در
جهان گشتيم و ديديمش بجان
هرچه پنهان بود برما شد عيان
در
لسان الغيب دادندم دمي
اي پسر بنشين تو بامن يکدمي
آدم اينجا گه جمال يار ديد
در
دم ديگر ندائي هم شنيد
اي چو آدم منزل خود کرده گم
چونکه جان داري دمي
در
خويش جم
ميهمان
در
اينجهان پر گشته است
برسر خاک کسان بنوشته است
نيست اورا باک از مردم کشي
در
خوشي خويش دارد ناخوشي
او ندارد ذره پرواي کس
اين ندا
در
کاروان داده جرس
هرکه خورده لقمه از احسان او
در
عوض داده است اينجا جان او
گو تو مرد او نه بگريز از او
روز و شب ميباش
در
پرهيز ازاو
عاقبت
در
خاکت اندازد بجور
اونه مسلم ميگذارد هم نه گور
اي جعل سرگين پرستي
در
جهان
زآن نداري ذره اينجا عيان
در
سيه روئي بمانده سال و ماه
رو بجهل خويشتن کرده سياه
يک پر کاهي نيرزد اينجهان
اين يقينست و
در
اينجا نه گمان
در
لسانم فهم اسرار دل است
غيب اورا همنشين چون مقبل است
از لسانم بشنو اسرار کهن
باتو ميگويم
در
اينجا فهم کن
چشم بگشا لمعه ديدار بين
هم ز خود برخيز و
در
خود يار بين
در
فنا مردان حق جان باختند
تا خداي خويش را بشناختند
درفنا عطار جان
در
باخته
تا عيان غيب خود را يافته
در
فنا ديدار جانان ديده ام
زانهمه اهل جهانرا ديده ايم
ديده بينش گشا
در
عين من
تا به بيني صدهزاران شين من
شين و غوغاي من است
در
اينجهان
ظاهر است اين شين غوغاي لسان
از لسان ما شنو سر يقين
بيشتر زانکه درآئي
در
زمين
اي پسر گفتار درويشان شنو
در
شريعت باش با ايشان گرو
او بلاحول ولا خورده جهان
اينزمان
در
لا شده لالش زبان
بشنو از من يک نصيحت از کرم
ترک کن
در
اينجهان حب درم
هر که
در
حب درم رفت از جهان
او بمالک داده است اين نيم جان
حب دنيا
در
جهنم آردت
زانکه يزدان کرده اينجا گه ردت
ما کلاه عار از سر مي نهيم
ننگ را
در
شيوه شان سر ميدهيم
صفحه قبل
1
...
950
951
952
953
954
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن