167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • که بر نکرده سر از خاک، در بسيط زمين
    شدم نشانه بلاهاي آسماني را
  • من از صبا و چمن بدگمان نميگشتم
    زمانه در دلم افکند بدگماني را
  • در آن مکان که جواني دمي و عمر شبي است
    بخيره ميطلبي عمر جاوداني را
  • به نوميدي، در شفقت گشودن
    بس است اميد رحمت، پارسا را
  • بوقت بخشش و انفاق، پروين
    نبايد داشت در دل جز خدا را
  • شکستن خاطري در سينه اي تنگ
    نهادن گوهر و برداشتن سنگ
  • ترا بهتر که جويد نام جوئي
    که ما را نيست در دل آرزوئي
  • چو زر گرديد اندر خانه بسيار
    گهي دزد از در آيد، گه ز ديوار
  • سوي همسايه پي نان رفتم
    تا مرا ديد، در خانه ببست
  • ديد موري در رهي پيلي سترک
    گفت بايد بود چون پيلان بزرگ
  • از چه گيتي کرد بر من کار تنگ
    از چه رو در راه من افکند سنگ
  • بايد اين سنگ از ميان برداشتن
    راه روشن در برابر داشتن
  • گر شوي يک لحظه با من همسفر
    هم در آن يک لحظه پيش آيد خطر
  • همعنان من شدن، کار تو نيست
    توشه اين راه در بار تو نيست
  • در خيال آنکه کاري ميکني
    خويش را گرد و غباري ميکني
  • من نمي بينم ترا در زير پاي
    تا تواني زير پاي من مياي
  • بار هر کس، در خور ياراي اوست
    موزه هر کس براي پاي اوست
  • در پناه من ايمن است ز رنج
    شاه، گر خفته يا که بيدار است
  • همگي بر در منند گداي
    هر چه مير و وزير و سالار است
  • با منش هيچ حيله در نگرفت
    گرچه شبگرد چرخ، غدار است
  • پايه گفت اينقدر بخويش مناز
    در و ديوار و بام، بسيار است
  • معرفت هر چه هست در معني است
    نه درين صورت پديدار است
  • همه پروردگان آب و گلند
    هر چه در باغ از گل و خار است
  • نکو کار شو تا تواني، که دائم
    نمانداست در روي نيکو، نکوئي
  • که چرا در صف ما بنشستي
    تو ز يک راهي و ما از يک راه
  • بکان اندر، تو بخشي لعل را فام
    تجلي از تو گيرد باده در جام
  • مرو در حصن تاريکي دگر بار
    دل صاحبدلان را تيره مگذار
  • هر آن نوري که بيني در من، اوراست
    من اينجا خوشه چينم، خرمن اوراست
  • چرا بالم که در بالا نشستم
    چو از خود نيست هيچم، زيردستم
  • من از نور دگر گشتم منور
    سحرگه بر تو بگشايند آن در
  • در راه خويشتن، اثر پاي ما ببين
    ما را ز خط خويش، مجزا چه مي کني
  • گفت با تير از سر مهر، آن کمان
    در کمان، کي تير ماند جاودان
  • تير، يکدم در کمان دارد درنگ
    اين نصيحت بشنو، اي تير خدنگ
  • از من آن تيري که ميگردد جدا
    من چه ميدانم که رقصد در هوا
  • تير گشتن در کمان آسمان
    بهر افتادن شد، اين معني بدان
  • ره نمي پرسيم، اما ميرويم
    تا که نيروئيست در پا، ميرويم
  • ديگري آمد و در خانه نشست
    صحبت از رسم و ره ديگر کرد
  • موزه سرخ مرا دور فکند
    جامه مادر من در بر کرد
  • بسخن گفتن من خرده گرفت
    روز و شب در دل من نشتر کرد
  • آن گلوبند گهر را چون ديد
    ديده در دامن من گوهر کرد
  • همه ناراستي و تهمت بود
    هر گواهي که در اين محضر کرد
  • شب بجاروب و رفويم بگماشت
    روزم آواره بام و در کرد
  • مادرم مرد و مرا در يم دهر
    چو يکي کشتي بي لنگر کرد
  • وقت آن آمد که تدبيري کني
    در سراي عمر تعميري کني
  • گر بيائي در جوار ما دمي
    بيني از انديشه خالي عالمي
  • نيمروزي گر شوي مهمان ما
    غرق گردي در يم احسان ما
  • گر بچنگ دام ايام اوفتم
    به که با دست تو در دام اوفتم
  • کسي را قدرت بذل و کرم بود
    که ديناريش در جاي درم بود
  • گرفتيم آنچه داد اهريمن پست
    بدين دست و در افکنديم از آندست
  • در تاريک حرص و آز بستيم
    گشودند ار چه صد ره، باز بستيم