167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • ميگذارم روز و شب در طاعتي
    پس دعا مي گويمت هر ساعتي
  • شاه گفتش تو که اول آمدي
    در تهي دستي معطل آمدي
  • مرد گفتا گر وزارت ساختم
    نقد عمرم در ره تو باختم
  • کس چه داند تا چه نقدي بس عزيز
    باختم من در ره ملک تو نيز
  • گفت ميدانم که فرض است اي امام
    ليک بر ما بسته شد اين در تمام
  • چون جواب تو توانم داد باز
    چون در طاعت فراز آمد فراز
  • هيچ طاعت نه رکوع و نه سجود
    تا ابد از ما نيايد در وجود
  • گر چو تو در دار دنيا بودمي
    يکدم از طاعت کجا آسودمي
  • گرچه سر بر آسمان داري کنون
    در زمين چون آسمان گردي نگون
  • کار و بار تو در اين عالم بود
    چون تو رفتي آن همه ماتم بود
  • نيست آنجا جز فنا را هيچ روي
    زانکه آنجا در نگنجد هيچ موي
  • موي از آن سر پاک بر ميکند زود
    در ميان خاک مي افکند زود
  • بر کنار آي از همه کار جهان
    پيش از آن کت در ربايند از ميان
  • موي را چون نيست در بودن اميد
    پس کنون خواهي سيه خواهي سپيد
  • غم مخور گر خنده زد برقي و مرد
    شبنمي افتاد در غرق و بمرد
  • هر چه نبود تا ابد همبر مرا
    آن کجا هرگز بود در خور مرا
  • گفت آخر از چه دارم حرمتت
    يا کجا در چشم آيد نعمتت
  • ور نکو روئيست در غايت ترا
    کافري باشي ز ترکان ختا
  • ور نداري اين همه عيب و بدي
    پس چو هم باشيم هر دو در خودي
  • هر دو از يک آب در خون آمديم
    هر دو از يک راه بيرون آمديم
  • هر دو در يک گز زمين افتاده ايم
    هر دو اندر يک کمين افتاده ايم
  • در همه نوعي چو با تو همدمم
    من چرا برخيزم از تو چه کمم
  • گفت اي در اصل يک ذات آمده
    پنج محسوست مقامات آمده
  • آنچه حاجت بود پنج آلت برونش
    تو بيک آلت گرفتي در درونش
  • جون زماني و مکاني آمدي
    پنج ره در خرده داني آمدي
  • گرچه بودت پنج محسوس آشکار
    مدرکت هر پنج شد در پنج يار
  • چون بمن در خواب ميآيد خطاب
    کي توانم ديد بيداري بخواب
  • هيچ صورت هيچ معني هيچ کار
    نيست جز در پرده بر من آشکار
  • هيچ نگشايد ز من در هيچ حال
    من خيالم چند پيمائي خيال
  • هر کجا صورت جمال آرد پديد
    زو مثالي در خيال آرد پديد
  • هر چه خواهد جمله در پيشش بود
    وينچنين وصلي هم از خويشش بود
  • حس چنان در بعد افتادست طاق
    کز وصال نقد بيند صد فراق
  • نانهاده يک قدم در وصل خويش
    صد فراقش آيد از هر سوي پيش
  • هر عذابي کان همي داند يکي
    جمله در جنب فراقست اندکي
  • تو چو عاشق نيستي دل مرده
    دعوي عشق از چه در سر کرده
  • خواند محمود از سر بي خويشئي
    عاشقي را مانده در درويشئي
  • زانکه ميگويند مرد عاشقست
    هر چه تو در عشق گوئي لايقست
  • عشق در درويشي و خواري دهند
    نه بکار و بار سرباري دهند
  • عشق در معشوق فاني گشتن است
    مردن او را زندگاني گشتن است
  • در مقام عشق اگر بالغ شوي
    از عذاب جاودان فارغ شوي
  • يک شبي ميگفت يحيي ابن المعاد
    گر مرا بخشند دوزخ در معاد
  • در رهي ميشد سليمان با سپاه
    ديد جفتي صعوه را يک جايگاه
  • از سليمان صعوه چون بشنود راز
    گفت اي در دين و دنيا سرفراز
  • از سر جان پاک بر ميخاستند
    هر چه شان بايست در مي خواستند
  • کور گردان خلق را در رستخيز
    پس مرا جاويد چشمي بخش تيز
  • گفت اي ياري ده هر دم مرا
    در قيامت کور گردان هم مرا
  • چون بود در کار رب العزه يار
    کي گشايد از عزيز مصر کار
  • در عتاب اينت اگر من چند سال
    حبس نکنم نه خدايم ذوالجلال
  • دست زد در زلف اياز ماهروي
    حلقه بگرفته از زنجير موي
  • چشم زن در چشم زخمي ره زدش
    تير مژگان بر جگر ناگه زدش
  • عاقبت سنگي در انداخت از غرور
    زن برون آمد که اي شوريده دور
  • چون بناي دوستي محکم کني
    خويشتن را در حرم محرم کني
  • رفت دزدي در سراي رابعه
    خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
  • زانکه گر شد دوستي در خواب مست
    دوستي ديگر چنين بيدار هست
  • شد مگر معشوق طوسي ناتوان
    در عيادت رفت پيشش يک جوان
  • هيچ در خور نيست اين درويش را
    جمله او را بايدم نه خويش را
  • بود محمود و حسن در بارگاه
    گشته هم خلوت وزير و پادشاه
  • هيچکس در دادخواهي ره نجست
    هم رعيت هم سپاهي ره نجست
  • با وزير خويش گفت آن شهريار
    بر در ما کو نشان کار و بار
  • هر کرا زينسان در عالي بود
    کي روا باشد اگر خالي بود
  • آن وزيرش گفت عدلي اينچنين
    کز تو ظاهر گشت در روي زمين
  • شاه گفتا راست گفتي اين زمان
    شور اندازم جهاني در جهان
  • جوش و شوري در همه عالم فتاد
    درگه محمود خالي کم فتاد
  • شد در او موج زن از کار و بار
    آنچه آن ميخواست آن گشت آشکار
  • چون شود در نيستي چشم تو باز
    اقبلت گرداند از خود پاک باز
  • چون شوي در عين هستي ديده ور
    ادبرت هر دم کند قيدي دگر
  • حس عدد آمد بصورت در عدد
    پس خيال آمد عدد اندر احد
  • تو همه در يک نفس داننده
    گرچه شاگردي ز خود خواننده
  • حس بمعني در حقيقت از تو خاست
    ليک کار صورتت او کرد راست
  • عقل گفتش تو نداري عقل هيچ
    مي نبيني اين همه در عقل پيچ
  • کيش و دين از عقل آمد مختلف
    بر در او چون توان شد معتکف
  • نافذ آمد حکم او در کائنات
    هست حکم او کليد مشکلات
  • زانکه هر کس را که گردد عقل صاف
    در سرش نه کذب ماند نه گزاف
  • کي تواند گشت مرد از قيل و قال
    در مقام عقل خود صاحب کمال
  • پيش در کردند خر تا راه برد
    جمله را زانجا بلشکرگاه برد
  • در چنان ره راهبرشان شد خري
    تا بحکمت لاف نزند ديگري
  • گرچه هر يک مرد پيش انديش بود
    از شما باري خري در پيش بود
  • کرده بود او چارصد پاره کتاب
    جمله درتوحيد و در رفع حجاب
  • چار صد روز و شبش در يک سجود
    غرقه کرده بود درياي وجود
  • عقل در حد سلامت بايدت
    فارغ از مدح و ملامت بايدت
  • دست تنگي پايمالش کرده بود
    گرگ پيري در جوالش کرده بود
  • در همه دنيا ندارم هيچ چيز
    رايگان مشنو سماع من تو نيز
  • چون ز بس گفتن دلش درتاب شد
    هم دران مسجد خوشي در خواب شد
  • شيخ آن زر داد خادم را و گفت
    در فلان مسجد يکي پيري بخفت
  • هر کرا در عقل نقصان اوفتد
    کار او في الجمله آسان اوفتد
  • در بر ديوانه شد عاقلي
    ديد آن ديوانه را غمگين دلي
  • چون نترسند از کسي خلقان همه
    کو چو گرگان را دهد سر در رمه
  • تا ز هيبت عقل مجنون ميرود
    وز جنون خويش در خون ميرود
  • در بياباني ميان رعد و برق
    کرده برقش سوخته بارانش غرق
  • بود مجنوني همه در دشت گشت
    گاه گاهي سوي شهر آمد ز دشت
  • نعره کردي و در جستي ز جاي
    وز سر حيرت بگفتي واي واي
  • دين زردشتي گرفتي پيش در
    نيست اين دين محمد اي پسر
  • چون نماند در ره عشقت صفات
    ذات معشوقت دهد بي تو حيات
  • صد شکن در گرد ماه افکنده بود
    هر شکن صد پادشاه افکنده بود
  • شاه گفتش کز دل خود کن سؤال
    تا منم پيش از تو يا تو در جمال
  • قربتي ده اين بعيد افتاده را
    بيدلي در من يزيد افتاده را
  • دل ز بيدل چون شنود اسرار او
    همچو دل سرگشته شد در کار او
  • يک نفس گر قرب من ميبايدت
    در ميان خون وطن ميبايدت
  • در کليداني چه مي باشي همي
    اين جهانها را تماشا کن دمي
  • مدتي در انتظارش بوده بود
    جان بلب پرخون دل پالوده بود