نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مصيبت نامه عطار
من که او را يک مبشر آمدم
در
بشارت هم مقصر آمدم
بر
در
او رو بشارت اين بست
خاک او گشتي طهارت اين بست
همرهي را گفت اين سگ آن اوست
وآن سپيدي بين که
در
دندان اوست
نعمت او ميخوري
در
سال و ماه
حق آن نعمت نميداري نگاه
کاملان
در
راه خود خون خورده اند
بندگي و حق گزاري کرده اند
بندگي و چاه بايد حبس نيز
تا شوي
در
مصر چون يوسف عزيز
گر چو ثوري بايدت
در
دل چراغ
طالع ثوري برون کن از دماغ
گر تو
در
دين چون سري داري سري
اين سري را ترک کن چون آن سري
گشت پيدا يک کبوتر نازنين
رفت موسي را همي
در
آستين
از پسش بازي
در
آمد سرفراز
گفت اي موسي بمن ده صيد باز
هر کرا چشمي بشفقت باز شد
در
حريم قرب صاحب راز شد
در
مصافي پادشاه حق شناس
يافت از خيل اسيران بي قياس
آن زني اندر زنا افتاده بود
وز ندامت تن بخون
در
داده بود
از پشيماني که بود آن مستمند
خويشتن ميکشت و
در
خون ميفکند
سر بگردانيد پيغامبر ز راه
در
برابر رفت و گفت آنجايگاه
مصطفي گفتش که وقت کار نيست
طفل را
در
جمع پذ رفتار نيست
بود شخصي
در
پي آن کار شد
طفل را برداشت و پذرفتار شد
کس نکرد اين توبه اندر روزگار
بود آن زن
در
حقيقت مرد کار
اين سخن کافر چو بشنود از خليل
در
گذشت او حالي آمد جبرئيل
اين زمان کو از درت نان خواه شد
تن زدي تا گرسنه
در
راه شد
چون توئي دايم خليل کردگار
با خليل خويش شو
در
جود يار
چون تو فارغ از بخيلي آمدي
جود کن چون
در
خليلي آمدي
با چنين فضلي ترا
در
پيشگاه
کي توان ترسيد از بيم گناه
زانکه آن دريا چو
در
جوش آيدت
نيک و بد جمله فراموش آيدت
قطره چند از گنه گر شد پليد
در
چنان دريا کجا آيد پديد
حال او اينجا دگرگون اوفتاد
خاک بر سر کرد و
در
خون اوفتاد
اي مه و خورشيد عکس روي تو
عرش و کرسي جفته
در
کوي تو
چون بهيني
در
بهيني يا بهين
پيشت آمد قطره ماء مهين
از درت گر هيچ درماند يکي
هيچ
در
ديگر نماند بي شکي
از درت آنرا که نگشايد دري
تا ابد نگشايدش
در
ديگري
زان همه درها که آن
در
راه تست
تا ابد مقصود من درگاه تست
از
در
تو من کجا ديگر شوم
گر شوم بي امر تو کافر شوم
چون بهشتم جز سر اين کوي نيست
از چنين
در
نااميدي روي نيست
ليک اگر فقر و فنا ميبايدت
نيست
در
هست خدا مي بايدت
سايه شو گم شده
در
آفتاب
هيچ شو والله اعلم بالصواب
ليک راه تو درين منزل شدن
نيست الا
در
درون دل شدن
پنج منزل
در
نهاد تو تراست
راستي تو بر تو است از چپ وراست
نفس خود را چون چنين بشناختي
جان خود
در
حق شناسي باختي
چون تو باشي
در
تجلي گم شده
تو نباشي مردم اي مردم شده
موسي آن ساعت که بيهوش اوفتاد
در
نبود و بود خاموش اوفتاد
نقطه فقر آفتاب خاص اوست
در
دو کونش فخر از اخلاص اوست
مصطفي چون آمد از معراج
در
وام ميخواست از جهودي جو مگر
از اکابر بود شيخي نامدار
ديد
در
خواب آن بزرگ کامگار
چون شب ديگر بخفت آن پاکباز
آن فرشته
در
رهش افتاد باز
پاک شو از هر چه داري و بباز
تا حقت
در
پاکي آيد پيش باز
در
زمان مصطفي اين هر چهار
بر صحابه بود دايم آشکار
جمله
در
غربت وطن بگذاشتند
دل ز زاد و بود خود برداشتند
خواجگان از عشق دستار آن زمان
جمله
در
خانه گريزند از ميان
گر تو هستي مرغ عشق و مرد راه
از
در
حق صد هزاران ديده خواه
هر زمانت تازه انکاري دگر
در
بن هر موي زناري دگر
تا بدان هر گوش
در
ليل و نهار
بشنوي از درگه حق آشکار
مرد مي بايد نه سر او را نه پاي
جمله گم گشته درو او
در
خداي
گر بود يک ذره
در
فقرت مني
نبودت جاويد روي ايمني
شيخ حالي جامه را
در
هم گرفت
زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت
شيخ گفتش ظاهري داري پليد
هست آن
در
باطن من ناپديد
سگ بدو گفت اي امام راهبر
من نشايم همرهي را
در
گذر
رفت صوفي و دل از بند آوريد
در
گواهي صوفئي چند آوريد
نام او از هر دو عالم گم شود
همچو يک شبنم که
در
قلزم شود
در
ميان راه ميشد بيقرار
وز غم آن طفل ميناليد زار
غم مخور گر تو نيابي ايدرش
باز يابي
در
جهان ديگرش
زانکه من دانم که خلق روزگار
زين دو عالم
در
يکي دارد قرار
نيز کس
در
هر دو عالم جاودان
نه خبر يابد نه نام و نه نشان
تو ازان غم خور که آن طفل لطيف
در
ميان صوفيان افتد حريف
محو گردد جاودان نامش همي
در
دو عالم نبود آرامش همي
آب دريا باشد از شش سوي او
واو بميرد تشنه دل
در
کوي او
خورد روز و خواب شب گردان حرام
تا مگر
در
قرب حق يابي مقام
مالک دينار شب بيدار بود
روز نيز از سوز دل
در
کار بود
چون بروز آورد شبهاي دراز
همچو شبها
در
گرفت از روز باز
خواب اگر
در
شارع سيل بود
چون شوي بيدار واويلي بود
اين زمان من روز و شب
در
ماتمم
کان تواند برد کاورد اين غمم
من ندانم هيچ غم
در
روزگار
چون فراق و سخت تر زين نيست کار
گم شود صد عالم غم باتفاق
در
بر يک ذره غم از فراق
ذره تا هستي خويشت بود
صد فراق سخت
در
پيشت بود
در
ميان جمع يک صاحب کمال
کرد محي الدين يحيي را سؤال
کان همه منصب که پيدا و نهان
مصطفي را بود
در
هر دو جهان
هر دو
در
خوبي کمالي داشتند
هم ملاحت هم جمالي داشتند
روز و شب
در
عشق هم مي سوختند
سال و مه سر تا قدم مي سوختند
در
ميان هر دو راهي دور ماند
اين ازان و آن ازين مهجور ماند
در
فراق يکدگر مي سوختند
هر دم از نوع دگر مي سوختند
در
گدائي هر دو چون شير و شکر
تازه و خوش ميشدند از يکدگر
همچو اول بار دو خرگه تمام
بر کشيدند آن دو تن
در
يک مقام
بار ديگر هر دو دلبر بي تعب
در
برابر اوفتادند اي عجب
هر دو از سر باز
در
هم گم شدند
وز همه عالم بيک دم گم شدند
تا مرا از راز آگاهي دهي
در
گدائي خلعت شاهي دهي
آنکه او را زندگي
در
ظاهرست
گر ز باطن بوي يابد نادرست
گفت وقت حلق خلقي
در
حجاز
بهر سنت موي ميکردند باز
زانکه
در
ريش تو چندان باد هست
کان بلاي صد دل آزاد هست
تا کي از خواب هوس بيدار شو
همچو بيداران دين
در
کار شو
برف ميرفت آن بزرگ و ميگذشت
دانه ميپاشيد
در
صحرا و دشت
برف
در
گرمي چو آتش مي فشاند
مرغکان را دانه خوش ميفشاند
در
چنين فصلي که کارد دانه
ور کسي کارد بود ديوانه
آن درو چون وقتش آيد من کنم
وان زمين را گاو
در
خرمن کنم
بود
در
مسجد يکي مجنون مست
با دلي پر شور و با سنگي بدست
در
چنين عمري که بيش از برق نيست
گر بخندي گر بگريي فرق نيست
عمر چون بگذشت اگر شير آمدي
از سر يک موي
در
زير آمدي
با همه مردان بکوشم وقت کار
نيستم
در
پيش موئي پايدار
ساختستم با بتر
در
صبح و شام
وز بتر بهتر همي جويم مدام
با بتر تا چند خواهي ساخت تو
در
بتر بهتر چه خواهي باخت تو
بهترين چيزي که عمرست آن دراز
در
بتر چيزي که دنياست آن مباز
آن غريبي را وزارت داد شاه
يافت عمري
در
وزارت آب و جاه
صفحه قبل
1
...
946
947
948
949
950
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن