نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان پروين اعتصامي
انديشه کن از فقر و تنگدستي
اي آنکه فقيريت
در
جوار است
يک گوهر معني ز کان حکمت
در
گوش، چو فرخنده گوشوار است
ز ابليس ره خود مپرس گرچه
در
باديه کعبه رهسپار است
گفتار تو همواره از تو، پروين
در
صفحه ايام يادگار است
در
مهد نفس، چند نهي طفل روح را
اين گاهواره رادکش و سفله پرور است
در
رزمگاه تيره آلودگان نفس
روشندل آنکه نيکي و پاکيش مغفر است
شمشيرهاست آخته زين نيلگون نيام
خونابه هانهفته
در
اين کهنه ساغر است
در
دفتر ضمير، چو ابليس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است
اي عجب! اين راه نه راه خداست
زانکه
در
آن اهرمني رهنماست
تا تو ز بيغوله گذر ميکني
رهزن طرار تو را
در
قفاست
ما بره آز و هوي سائليم
مورچه
در
خانه خود پادشاست
بيهده، پروين
در
دانش مزن
با تو درين خانه چه کس آشناست
چون معدنست علم و
در
آن روح کارگر
پيوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
گر لاغري تو، جرم شبان تو نيست هيچ
زيرا که وقت خواب تو
در
موسم چراست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که
در
پس هر چهره چهره هاست
زنگارهاست
در
دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
گر فکر برتري کني و بر پري بشوق
بيني که
در
کجائي و اندر سرت چهاست
گندم نکاشتيم گه کشت، زان سبب
ما را بجاي آرد
در
انبار، لوبياست
ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو
در
کام اژدهاست
قصر رفيع معرفت و کاخ مردمي
در
خاکدان پست جهان برترين بناست
بازارگان شدستي و کالات هيچ نيست
در
حيرتم که نام تو بازارگان چراست
افسونگر چرخ کبود هر شب
در
فکرت افسون شيخ و شابست
سيمرغ که هرگز بدام نياد
در
دام زمانه کم از ذبابست
تو بيخود و ايام
در
تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پيچ و تابست
بگذشت مه و سال وين عجب نيست
اين قافله عمريست
در
شتابست
با چرخ، تو با حيله کي برآئي
در
پشه کجا نيروي عقابست
گر پاي نهد بر تو پيل، داني
کز پاي تو چون مور
در
عذابست
آنکس که چو سيمرغ بي نشانست
از رهزن ايام
در
امانست
از پاي
در
افتد به نيمه راه
آن رفته که بي توشه و توانست
شادابي شاخ و شکوفه
در
باغ
هنگام گل از سعي باغبانست
در
کيسه خود بين که تا چه داري
گيرم که فلان گنج از فلانست
گرگ فلک آهوي وقت را خورد
در
مطبخ ما مشتي استخوانست
جز گرد نکوئي مگرد هرگز
نيکي است که پاينده
در
جهانست
در
ملک سليمان چرا شب و روز
ديوت بسر سفره ميهمانست
چوگان زن، تا بدستت افتد
اين گوي سعادت که
در
ميانست
بس تيرزنان را نشانه کردست
اين تير که
در
چله کمانست
در
لقمه هر کس نهفته سنگي
بر خوان قضا آنکه ميزبانست
آن زنده که دانست و زندگي کرد
در
پيش خردمند، زنده آنست
در
نيمه شب، ناله شباويز
کي چون نفس مرغ صبح خوانست
در
قيمت جان از تو کار خواهند
اين گنج مپندار رايگانست
ز اندام خود اين تيرگي فروشوي
در
جوي تو اين آب تا روانست
هر نکته که داني بگوي، پروين
تا نيروي گفتار
در
زبانست
اگر چه
در
ره هستي هزار دشواريست
چو پر کاه پريدن ز جا سبکساريست
نهفته
در
پس اين لاجورد گون خيمه
هزار شعبده بازي، هزار عياريست
اگر که
در
دل شب خون نميکند گردون
بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناريست
سپرده اي دل مفتون خود بمعشوقي
که هر چه
در
دل او هست، از تو بيزاريست
بدان صفت که تو هستي دهند پاداشت
سزاي کار
در
آخر همان سزاواريست
در
ميان همه زرهاي عيار
زر جان بود که معيار نداشت
کس
در
جهان مقيم بجز يک نفس نبود
کس بهره از زمانه بجز يک زمان نداشت
آذوقه تو از چه
در
انبار آز ماند
گنجينه تو از چه سبب پاسبان نداشت
صفحه قبل
1
...
944
945
946
947
948
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن