167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • گفت محمود و اياز دلنواز
    هر دو در ميدان غزنين گوي باز
  • چون بماندند آن دو مرغ دلنواز
    در بر يکديگر استادند باز
  • گفت گوي از ما که به بازد بگوي
    اسب در ميدان که به تازد بگوي
  • ليک چون هر دو يکي ديدم عيان
    حکم نتوان کرد هرگز در ميان
  • تا بود معشوق را در خود نظر
    عاشق از وي کي تواند خورد بر
  • هر دو مي باينده يک ذات آمده
    بي دو بودن در ملاقات آمده
  • کودکي بود از جمالش بهره
    مهر و مه در جنب رويش زهره
  • عاشقيش افتاد همچون سنگ رست
    در کمال عشق چون معشوق جست
  • هر چه بودش در ره معشوق باخت
    وز دو گيتي با غم معشوق ساخت
  • کرد روي خود در آئينه نگاه
    ديد الحق روئي از خوبي چو ماه
  • گفت يا رب اين چه فتح الباب بود
    گوئيا بخت بدم در خواب بود
  • از چه گشتي رنجه و چون آمدي
    در کدامين شغل بيرون آمدي
  • گفت از حمام بر رفتم چو ماه
    روي خود در آينه کردم نگاه
  • سخت خوب آمد مرا ديدار خويش
    خواستم شد همچو تو در کار خويش
  • ور بود در عشق يک ساعت صبور
    نيست عاشق هست از معشوق دور
  • نه طلب کرده مرا نه جسته باز
    مانده در عشق اين چنين آهسته باز
  • کرده او دعوي من از ديرگاه
    زين بتر در عشق کي باشد گناه
  • زانکه هر کونان اين ديوان خورد
    بس قفا کو در قفاي آن خورد
  • در زمين و آسمان لشکر تراست
    جسم و جان و جزو و کل يکسر تراست
  • طفل ره بودي که در زير و زبر
    سجده کردندت ملايک سربسر
  • باز چون در راه دين بالغ شدي
    از دو عالم تا ابد فارغ شدي
  • در حضور او ز ما دولت مخواه
    دولت آنجا جوي و آنجا جوي راه
  • زانکه فردا انبيا و اولياش
    جمله ره جويند در زير لواش
  • هر که در راه محمد ره نيافت
    تا ابد گردي ازين درگه نيافت
  • سالک آمد پيش پير سرفراز
    در ميان آورد با او نقد راز
  • جسته از تخت خداوندي کنار
    بندگي را کرده در دل اختيار
  • از بهشت عدن آزاد آمده
    در غم بنده شدن شاد آمده
  • زانکه او را بندگي مطلوب بود
    لاجرم در بندگي محبوب بود
  • شه چو در بيحرمتي بشناختش
    تا که دم زد سر ز تن انداختش
  • آن يکي در پيش شير دادگر
    ذم دنيا کرد بسياري مگر
  • دايما در غصه خواهي ماند باز
    کار سخت و مرد سست و ره دراز
  • پور ادهم کو دلي بيخويش داشت
    قرب صد اشهب در آخور بيش داشت
  • گفت چون در خانه شيطان مرا
    نيست با دستي تهي فرمان مرا
  • رايگان در خانه رحمن شدن
    کي توان نتوان شدن نتوان شدن
  • قطره اشک تو در سودا و شور
    آتش دوزخ بميراند بزور
  • ره زده از در درآمد قافله
    ترک کرده حج دلي پر مشغله
  • آمدند آن جمع بهر زاد راه
    بر در مجلس که ما را زاد خواه
  • زانکه ما را ره زدند و کاروان
    در ره حج بازگشتيم از ميان
  • اين همه زرينه در گرد تنم
    مي نديدم اين دو دست ابرنجنم
  • نه بديدم هيچ در عمري دراز
    نه رسيدم من بهيچي مانده باز
  • ياد کرد نفس را در هر نفس
    گوئيا نام مهين نانست و بس
  • گفت در قحط نشابور اي عجب
    ميگذشتم گرسنه چل روز و شب
  • چون بهمرنگي سبک گردي چو کاه
    در کشندت زود سوي بارگاه
  • بود مقناطيس چون آهن برنگ
    زان بهم رنگي در آوردش به تنگ
  • چون کسي در اصل همرنگ اوفتاد
    دولتش زاغاز هم تنگ اوفتاد
  • سالک آمد نوحه گر در پيش نوح
    گفت اي شيخ شيوخ و روح روح
  • اشک تو در نوحه چون بسيار شد
    تا تنوري گرم طوفان بار شد
  • گر در آن کشتي نيامد هر کست
    سر بسم الله مجريها بست
  • چون بصورت آمد آن دريا ز زور
    در جهان افکند طوفان تو شور
  • نوح گفت اي بيقرار نوحه گر
    باز کن چشم از هم و در من نگر
  • تک زدم در راه او سالي هزار
    تا که داد از خيل کفارم کنار
  • زخم خوردم روز و شب عمري دراز
    تا بصد زاري در من کرد باز
  • تو بدين زودي بدان در چون رسي
    وز نخستين پايه برتر چون رسي
  • از در پيعامبر آخر زمان
    همچو حلقه سر مگردان يک زمان
  • در مصيبت بود دايم مرد کار
    نوحه بودش روز و شب از درد کار
  • در ره اين درد آيد دردناک
    هم درين دردش بود رفتن بخاک
  • زيسته در درد و رفته هم بدرد
    رفته زين عالم بدان عالم بدرد
  • جمله شب تا بروز او نعره زن
    مي در آويزد بيک پا خويشتن
  • پس دگر شب با سر کار آيد او
    همچنان در ناله زار آيد او
  • پيش مادر آن پسر را بر سپر
    باز آوردند در خون جگر
  • آن يکي گفتش که هان اي پيرزن
    رخ بپوش و چادري در سرفکن
  • زانکه نبود اين عمل هرگز روا
    پيرزن در حال گفت اي بينوا
  • تا نيايد آتش من در دلت
    اين روا بودن نيايد حاصلت
  • گفت يک روزي درآمد آفتاب
    در گلويم رفت و من گشتم خراب
  • بر سر او رفت در وقت وفات
    نيک مردي گفتش اي پاکيزه ذات
  • گفت دزدي را گرفت آن سرفراز
    در ميان جمع دستش کرد باز
  • چون رسيد آنجا خروشي در گرفت
    ناله و فرياد و جوشي درگرفت
  • در فغان آمد بصد زاري زار
    وز نفير خويشتن شد بي قرار
  • ناقلي در پيش آن شيخ کبير
    گفت هر روزي يک داننده پير
  • ميکند ختمي و در عمري دراز
    کار او اينست گفتم با تو باز
  • خاک ميبوئيد و در ره ميشتافت
    تا که گور ليلي آخر باز يافت
  • چون بپاکي زو برآمد جان پاک
    در بر او دفن کردندش بخاک
  • اي اياز ماهرو در من نگر
    درد بين زاري شنو شيون نگر
  • چند گردانيم در خون بيش ازين
    من ندارم طاقت اکنون بيش ازين
  • بر دل من ناوک مژگان مزن
    واتش هجر خودم در جان مزن
  • کار عمرش جمله بي برگ اوفتاد
    خوش خوشي در پنجه مرگ اوفتاد
  • آه او محمود را در گوش شد
    گفتئي از درد او مدهوش شد
  • شاه کار من بسازد يک نفس
    زانکه در عالم ندارم هيچکس
  • گفت اگر او را خريدي تو بجان
    پس تو بيجان زنده چوني در جهان
  • من گمان بردم که مرد عاشقي
    نيستت در عشق بوي صادقي
  • نيستي در عشق محرم چون کنم
    هستي اي مرد از زني کم چون کنم
  • در زمان فرمود شاه حق شناس
    تا بدست خويش دفنش کرد اياس
  • آن دل آنگه در حضور افتد مدام
    شادي دل تا ابد گردد تمام
  • شد جواني پيش پيري نامدار
    ديد او را کرده در کنجي قرار
  • با خداي خويش دايم در حضور
    چون توان شد تنگدل از پيش دور
  • همچو آتش گرم شد در کار او
    يک نفس نشکيفت از ديدار او
  • هر زمان شاخ نو از بختش نشاند
    لاجرم با خويش در تختش نشاند
  • طفل هندو در ميان عز و ناز
    کرد چون ابر بهاري گريه ساز
  • جمله ملکوت چون ديدي عيان
    جان نهادي پيش جانان در ميان
  • از وجود خويشتن پاک آمدي
    زان در آتش چست و چالاک آمدي
  • در جهان معرفت بالغ شدي
    از خود و از ابن و اب فارغ شدي
  • چون خليلي مطلقي در راه تو
    هم ز جاني هم ز تن آگاه تو
  • چون تو مردکار باشي روز و شب
    زود بگشايد در تو اين طلب
  • گر بسوي مصطفي داري سفر
    بر در موسي عمران کن گذر
  • از مودت در محبت ره دهند
    وز محبت خلتت آنگه دهند
  • گفت هان اي زاهد يزدان پرست
    در چه کاري کرده اينجا نشست
  • بعد ازان عيسي رسيد آنجايگاه
    ديد آن معبد نهان در خاک راه
  • در تحير مانده و افسرده باز
    مي ندانستش مسيح از مرده باز
  • چون نماند در دل از اغيار نام
    پرده از محبوب برخيزد تمام
  • گفت چندين در جهان صاحب جمال
    تو چرا گشتي ز ليلي گنگ و لال