نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مصيبت نامه عطار
من چو برخيزم
در
آن ساعت ز راه
ديگري را چون برم آنجايگاه
روزگاري بود تا
در
صد عنا
گرد او ميگشت گرداب بلا
مي نگنجيدي تو با او
در
جهان
با تو بگذاشت او جهان رفت از ميان
گر جهان و جان شود
در
مفلسي
دايما جان و جهان را تو بسي
چون براه حج برون شد قافله
ديد قومي
در
ميان مشغله
گفت اي آشفتگان دلرباي
در
چه کاريد و کجا داريد راي
حاجيان گفتند اي آشفته کار
او کجا
در
خانه باشد شرم دار
خانه آن اوست او
در
خانه نيست
داند اين سر هر که او ديوانه نيست
هر چه او
در
چشم جز صانع بود
گر همه صنعت بود ضايع بود
رابعه يکروز
در
وقت بهار
شد درون خانه تاريک و تار
پيش او شد زاهدي گفت اين زمان
خيز بيرون آي و بنگر
در
جهان
رابعه گفتش که تو
در
خانه آي
تا به بيني صانع اي ديوانه راي
کعبه جان روي جانان ديدنست
روي او
در
کعبه جان ديدنست
گفت اگر هستي کلوخي بيخبر
اينکت کعبه ست
در
سنگي نگر
در
حرم گاهي که قرب جان بود
صد هزاران کعبه سرگردان بود
در
حرم بادي مگر مي جسته بود
شيخ نصرآباد خوش بنشسته بود
جمله استار کعبه
در
هوا
خوش همي جنبيد از باد صبا
شيخ را خوش آمد آن از جاي جست
در
گرفت آن دامن پرده بدست
هر که
در
سر محبت بنده شد
تا ابد هم محرم و هم زنده شد
سر او بر تافت از پيشان کار
دوستان را
در
ربود از نور و نار
در
سر اندازي سرافرازي تراست
سر فرازي کن که جان بازي تراست
تو محيطي
در
ميان داري مدام
هين مرا اين ده گر آن داري مدام
زين سخن افتاد
در
دريا خروش
آب او چون آتشي آمد بجوش
بر جگر آبم نماند از دلنواز
همچو ماهي مانده ام
در
خشک باز
مانده ام شوريده
در
سوداي او
قطره ميجويم از درياي او
در
ميان رو نه بعز و نه بذل
زانکه جزويست اعتدال از عقل کل
نه بنزديک آي و نه ميباش دور
در
وسط رو تا بود خير الامور
تو ز خشک و تر نداري
در
جهان
جز سخن سرد و دل گرم اين زمان
گر همي خواهي که گيرد کار نور
معتدل ميباش
در
خيرالامور
خواجه اکافي درآمد
در
سخن
خلق ميباليد ازو چون سر وين
منبرش گوئي وراي عرش بود
آسمان
در
جنب او چون فرش بود
در
بلندي سخن چندان برفت
کان زمان از خلق گوئي جان برفت
کار چون از حد خويش افزون رود
صاحب آن کار را
در
خون رود
في المثل عشق ار ز طاقت بيش شد
صاحبش
در
خون جان خويش شد
هر دو عالم بر نکوئي نقد او
در
نکوئي هرچه گوئي نقد او
يک زمان نشکفت از ديدار او
گرم تر شد هر نفس
در
کار او
در
هواي آن چراغ روزگار
ميگداخت از عشق همچون شمع زار
شد ز عشق آن پسر چون اخگري
پس چو اخگر رفت
در
خاکستري
از چه مينالي بگو با من چنين
گفت دل
در
کار تو کردم يقين
اين زمان دوران جان دادن رسيد
نوبت
در
خاک افتادن رسيد
رفت پيش ميرزاد آن مرد باز
گفت ميگويد که مردم
در
نياز
زانکه
در
کار تو کردم دل ز عشق
مرگ آمد بيتوام حاصل ز عشق
در
سر کارم بنزد من فرست
دانه دل را بدين خرمن فرست
رفت کودک خانه را
در
خون گرفت
سينه را بشکافت دل بيرون گرفت
گرچه پنداري که پير عالمي
در
ره عشق از چنين طفلي کمي
تا که جان داري بلاي جان تست
جان بده
در
درد کاين درمان تست
منت ترياک تا چندي کشي
زانکه جان از زهر افتد
در
خوشي
گفت شاه آخر چه بودت اي اياس
کاتشم
در
دل فکندي بيقياس
چون حجاب خويش
در
عالم منم
خلق بود آن دم حجاب اين دم منم
پاکبازاني که درويش آمدند
هر نفس
در
محو خود بيش آمدند
در
حقيقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمي خود را خاستند
يک زمان زانجا بخود آيند باز
در
نياز افتند خو کرده بناز
زان همي گريم که با خويشم دهند
يک نفس
در
ديده خويشم نهند
هر که موئي پاي آرد
در
ميان
باز ماند يک سر موي از عيان
محو بايد مرد
در
هر دو سراي
پاي از سر ناپديد و سر ز پاي
زانکه جوزي
در
ميان افتاده بود
هر دو را دعوي آن افتاده بود
آن يکي
در
فقر پوشيده سياه
وان دگر از عشق گشته پادشاه
نقد تو سيم و زر و
در
خوشاب
لعل و ياقوت و زمرد بي حساب
هم ز
در
شب چراغت روشني
هم ز لعلت سرخ روي گلشني
چون تو داري
در
محک داري عمل
نقد قلبم را بزري کن بدل
گر يمين الله
در
عالم مراست
حصن کعبه خانه خاص خداست
چون ميان کعبه بادي بيش نيست
سنگ را از کعبه ره
در
پيش نيست
اين چنين دردي که آمد حاصلم
پاي ازان ماندست دايم
در
گلم
درد من بين
در
ميان من بي گناه
وز چو من افسرده درمان مخواه
عاقبت چون گشت آن کشتي خراب
مرد را افکند آن آهن
در
آب
ورنه
در
غرقاب خون افتاده گير
از گران باري نگون افتاده گير
کار خود
در
زندگاني کن ببرگ
زانکه نتوان کرد کاري روز مرگ
خواجه
در
نزع جمعي را بخواست
گفت کار من کنيد اي جمع راست
چون براري آنهم
در
يک زمان
هين فرو کن پاي و جان ده زود جان
در
چنين عمري دراز اي بي هنر
تو کجا بودي کنونت شد خبر
جمله عمرت چنين بودست کار
وين زمان هم
در
حسابي و شمار
بيش ازين
در
بند خودشان مي مدار
چندشان فرمائي آخر انتظار
در
رهي داود طائي بي قرار
ميشد و تعجيل بودش بيشمار
آن يکي گفتش چرا داري شتاب
گوئي افتادست
در
دکانت آب
گر بسي بر پل کني ايوان و
در
هست آبي زان سوي پل سربسر
کله ديدند خشک آن کسي
مرغ
در
وي خانه بنهاده بسي
بوده است اين مرد سر انداخته
در
کبوتر باختن جان باخته
مرد چون
در
دوستي اين بمرد
چون بشد با خويشتن هم اين ببرد
چون نرفتست اين هوس از سر برونش
بيضه مرغست
در
کله کنونش
هرچه
در
دنيا خيالت آن بود
تا ابد راه وصالت آن بود
ورنه
در
مردن نه آسان باشدت
هر نفس مرگي دگرسان باشدت
جمله
در
باز و فرو کن پاي راست
گر کفن را هيچ نگذاري رواست
بود مردي
در
سخاوت بي بدل
هرچه بودي خرج کردي بي خلل
گفت چون جانم برآيد
در
پسي
وان کفن کديه کنند از هر کسي
حرص مي نگذاردت پاک اي پسر
تا پليد آئي تو
در
خاک اي پسر
ابن سيرين گفت جانم
در
جسد
بر کسي هرگز نبرد الحق حسد
ور ز اهل دوزخست اين مبتلا
آنچه او را هست
در
پيش از بلا
گفت تا من پختمي يک گرده نان
گرده نو
در
رسيدي همچنان
خواجه کونين منت از تو يافت
در
نماز انگور جنت از تو يافت
چون تو سرسبزي دولت يافتي
موي
در
نشو و نما بشکافتي
زين سخن بس تلخ شد عيش نبات
ني شکر گفتي نماندش
در
حيات
سر برارم تازه
در
آغاز کار
پس فرو ريزم به آخر زرد و زار
يا کمالي يافت بر درگاه او
يا نه شد ديوانه دل
در
راه او
قرب پانصد پيل
در
زنجير داشت
عالمي القصه دار و گير داشت
ديد
در
کنجي يکي ديوانه مست
شد پياده شاه و پيش او نشست
يک شبي
در
راز آمد با خداي
گفت اي هم رهبر و هم رهنماي
بيدلان چون گرم
در
کار آمدند
از وجود خويش بيزار آمدند
اين وجودم را که داري
در
زحير
مي نخواهم هيچ ميگويم بگير
هرچه از ديوانه آيد
در
وجود
عفو فرمايند از ديوان جود
عاقبت
در
راه بگرفتش کسي
زجر کردش پس جفا گفتش بسي
صفحه قبل
1
...
941
942
943
944
945
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن