167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • رفت و روب صحن جانها هم ز تست
    گفت و گوي در زبانها هم ز تست
  • در بدر ميگردم و ميجويمش
    روز تا شب اين سخن ميگويمش
  • گر ازين مقصود يابم بوي من
    از دو عالم در ربايم گوي من
  • آتشم در دل فتاده زين غمست
    خرمنم بر باد داده زين غمست
  • راحت او انس و جان را شاملست
    در دو عالم انس و جان زو کاملست
  • يوسفي در مصر جان داري مقيم
    هر زمانت ميرسد از وي نسيم
  • سر بسر در سايه او تاختند
    خويش را بر يکديگر انداختند
  • تا اياز آمد بر مقصود شد
    در پناه سايه محمود شد
  • پس دران سايه ميان خاک راه
    هر زمان در سر بگشتي پيش شاه
  • چون بدانستم که کار اينست و بس
    در دو عالم روزگار اينست و بس
  • سر نپيچم هرگز از درگاه او
    ميروم بي پا و سر در راه او
  • خواست تا بيرون رود آن بيخبر
    کرد دل بر نااميدي عزم در
  • در زمين افتاد بي کبر و مني
    توبه کرد از دزدي و از ره زني
  • يک شبي کز بهر حق بشتافتم
    آنچه در عمري نيابم يافتم
  • تا بداني تو که در هر دو جهان
    نيست کس را بر خدا هرگز زيان
  • چون تو از بالا بدين شيب آمدي
    چون زنان در زينت و زيب آمدي
  • گفت چون عمر از قضا ماند اين قدر
    کي توان برد اين قدر در غم بسر
  • کرد پيغامبر مگر روزي گذر
    ناوداني گل همي در زد عمر
  • در گذشت از وي نکرد او را سلام
    از پسش حالي عمر برداشت گام
  • هر کرا در گور بايد گشت خاک
    گل کند آخر نترسد از هلاک
  • کس چه داند تا چه قالبهاي پاک
    در ميان خون فرو شد زير خاک
  • در سرائي چون توان بنشست راست
    کز سر آن زود برخواهيم خاست
  • کار عالم جز طلسم و پيچ نيست
    جز خرابي در خرابي هيچ نيست
  • صد هزاران منظر و ديوار و در
    اوفتاده سرنگون بر يکدگر
  • ديد مجنوني مگر آن شهر را
    در عمل آورده چندان قهر را
  • نيمروز آنجايگه منزل گرفت
    گوئي آنجا پاي او در گل گرفت
  • در جهن از تست يک يک هر چه هست
    وز تو بگشايد بلاشک هر چه هست
  • در ره جانان خوش و تر ميروي
    لاجرم هر لحظه خوشتر ميروي
  • از در او آگهي ده يکدمم
    تا بود آن يکدمم صد عالمم
  • آب ازين چون آتشي در تاب شد
    آتشي برخاست زو وز آب شد
  • گاه درصد گونه جوشم زين سبب
    گاه در بانگ و خروشم زين سبب
  • گرچو آتش گرم آيم در طلب
    گويدم بر ريگ رو اي بي ادب
  • هر که او در پاکي اين ره بود
    جانش از پاکي حق آگه بود
  • آن سگ دوزخ که تو بشنوده
    در تو خفتست و تو خوش آسوده
  • باش تا فردا سگ نفس و منيت
    سر ز دوزخ بر کند در دشمنيت
  • ور براي سگ خوري نعمت مدام
    در حقيقت گردد آن نعمت حرام
  • پس عصا در سينه زد آنجايگاه
    همچنان ميبود و ميکرد آن نگاه
  • هم رسيده بودم از درگاه حق
    هم مهلل آمدم در راه حق
  • بيني آنجا باستين محکم گرفت
    دامن دراعه را در هم گرفت
  • بود مجنوني مگر در پيش راه
    گفت بيني مي مگير اينجايگاه
  • آن حکيمي در تفکر ميگذشت
    ديد سرگين دان و گورستان بدشت
  • اي عجب با اين چنين نفسي درون
    ميکند هم در خدائي سر برون
  • هست در هر نفس اين دعوي وليک
    خويش بر فرعون ظاهر کرد نيک
  • چون تو هم پيسي و هم کل تا بگوش
    در خدائي کي پذيرندت خموش
  • تشنه ميميريم در طوفان همه
    وانک آب از چشمه حيوان همه
  • هر که او در ديده خود خار نيست
    با گل غيب خدايش کار نيست
  • ميروي چون کافر درويش او
    کي توان شد اين چنين در پيش او
  • بود درويشي يکي خانه تهي
    دزد در شد يافت درويش آگهي
  • با چنين خانه که در عالم کمست
    نيست جاي خنده جاي ماتمست
  • در قديمي راه محدث کي بود
    رستمي کار مخنث کي بود
  • چون بتابد آفتاب آن جمال
    تو چه سنجي خوي کرده در خيال
  • سر به بحر بينهايت در نهد
    آنگهي آن بحر را سر بر نهد
  • در ميان اين کف و اين دود تو
    چون نخواهي بد که خواهي بود تو
  • کفر در بنياد و ايماني ضعيف
    نفس غالب تن قوي جاني ضعيف
  • هر کجا سريست در هر دو جهان
    گر برون آري درون داري نهان
  • زين سخن چون خاک راه آگاه شد
    باد در کف همچو خاک راه شد
  • گفت آخر من که باشم در جهان
    تا بود رازيم پيدا و نهان
  • من ز نوميدي چنين افسرده ام
    خفته در خاکي و خاکي خورده ام
  • گاو را چون دشمن من ميکنند
    جمله را در خرمن ميکنند
  • آن چه برمن رفت از ظلم و فساد
    در بدل خواهند از ننگم معاد
  • در مضيقي بس خطرناکم ازين
    خاک بر سر بر سر خاکم ازين
  • مردگان را جمله در من مي نهند
    مرگ را زرين نهنبن مي نهند
  • گر تحمل ميکني چون خاک تو
    در دو عالم همچو آبي پاک تو
  • بود در راهش پلي جاي نشست
    پير زالي از پس آن پل بجست
  • مانده در زندان تو خوار و اسير
    لطف کن او را برون آر اي امير
  • خورد سوگند از سر خشم آن امير
    کان پسر در حبس خواهد مرد اسير
  • خلعتش بخشيد و گفت آن سرفراز
    تا بگردانند در شهرش بناز
  • نه طمع دارم بکس هرگز دمي
    نه مرا در چشم آيد عالمي
  • خون ترا چون سوي حق رهبر بود
    در جهان چيزي اين بهتر بود
  • خود بگردن بر نهي بي سرکشي
    در سمرقندش بري با دلخوشي
  • نصر گفتش تو ز من آگه نئي
    زانکه با من در رهي همره نئي
  • گر روم در باغ خود افزون دو گام
    آبله گيرد همه پايم تمام
  • در تحمل هر که او پاکي بود
    گر بود بر آسمان خاکي بود
  • خانه داشت اي عجب خالي جنيد
    دزد در شد مي نيافت او هيچ صيد
  • اين ببين تا تو قدم چون مينهي
    نيستي آگاه و در خون مي نهي
  • خفتگان در خاک و خون چون ميکنند
    خاک و خون گوئي که معجون ميکنند
  • مي شد ابراهيم ادهم در رهي
    پيش او آمد سواري ناگهي
  • شد سوار از قول او در خشم سخت
    تازيانه کرد بر وي لخت لخت
  • ميرود در پيش آگاهي رسيد
    اسب داري گر درو خواهي رسيد
  • حال خود بر گفت کو را چون زدم
    جامه و دستم ازو در خون زدم
  • عفو خواست او عفو دادش در زمان
    گفت آخر آن چرا گفتي چنان
  • گفت آباداني اي مرد تمام
    نيست جز در کوي گورستان مدام
  • چون تو داري در همه عالم صفا
    ملک گوهر ميشود صافي ترا
  • کوه رحمت در همه دنيا تراست
    قاف والقرآن پر معني تراست
  • گر لبي نان نيست در انبان ترا
    قطب عالم بس بود مهمان ترا
  • کوه کاين بشنود گفت اي بي وفا
    ناله من مي نبيني در صدا
  • هر زمان چون نيستم دلريش او
    تيغ بنهم با کمر در پيش او
  • در طلب از بس که ره پيمود کرد
    لاجرم نعلين آهن سوده کرد
  • طالبي مطلوب را گم کرده بود
    روز و شب سر در جهان آورده بود
  • از غم جان و جهان بفريفته
    در جهان ميرفت جاني شيفته
  • پاي از سر در طلب نشناخت او
    خويش را نعلين آهن ساخت او
  • ذره ذره گشت در راهي دراز
    آهن نعلين او بي دلنواز
  • عاقبت در پيش او آمد سه راه
    بر سر هر راه او خطي سياه
  • گفت چون در وصال اوميد نيست
    کار جز نوميدي جاويد نيست
  • اين سيم راهست راه من مدام
    اين بگفت و شد در آن ره والسلام
  • در حقيقت گر قدم خواهي زدن
    محو گردي تا که دم خواهي زدن
  • هر که در راه حقيقت زد دو گام
    تا ابد نابود گردد والسلام
  • هر کرا زانجايگاه بوئي برد
    در نگنجد گر همه موئي بود
  • چون من آنجا در نگنجم بيشکي
    چون توانم رفت آنجا اندکي
  • گنج موئي نيست کس را آن زمان
    گر همه موئي نگنجد در ميان