167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • حق تعالي کرد آن شه را هلاک
    در سراي خود فرو بردش بخاک
  • خون بريزي خلق را در صد مقام
    تا خوري يک لقمه وانگه حرام
  • خوشه چين کوي درويشان توئي
    در گدا طبعي بتر زيشان توئي
  • از قضا آن روز روز بار بود
    پادشه در حکم گير و دار بود
  • پيررفت و پيش او بنهاد سيم
    شاه شد در خشم و گفتش اي لئيم
  • زانکه من بر کس نيفکندم نظر
    در همه عالم ز تو محتاجتر
  • هر زمانت قسمتي ديگر بود
    هر دمت چيزي دگر در خور بود
  • واجبم آيد بتو دادن زکات
    زانکه تو درويش حالي در حيات
  • پير گفتش گوئيا اي جان من
    آيتي در شأن تست و آن من
  • تا که در دنيا نفس باشد مرا
    بوريا وين کوزه بس باشد مرا
  • بار هفت اقليم در گردن کني
    عالمي را قصد خون خوردن کني
  • رفت يکروزي مگر بهلول مست
    در بر هارون و بر تختش نشست
  • لوح را گفت اي همه ريحان و روح
    نيست هم تلويح تو در هيچ لوح
  • هر چه رفت و ميرود در هر دو کون
    يک بيک پيداست بر تو لون لون
  • زين سخن در گشت لوح و گفت خيز
    آبروي خويش و آن ما مريز
  • گر کسي از لوح ديدي زندگي
    مرده را لوحيست در افکندگي
  • مي فرو گيرند در حرفم تمام
    مي نهند انگشت بر حرفم مدام
  • گفت چون صحرا همه پربرف گشت
    رفت ذوالنون در چنان روزي بدشت
  • گفت در برفست عالم ناپديد
    چينه مرغان شد اين دم ناپديد
  • ديد او را عاشق آسا در طواف
    گفت اي ذوالنون چرا گفتي گزاف
  • هم را در آشنائي راه داد
    هم مرا جان و دلي آگاه داد
  • هم مرا در خانه خود پيش خواند
    هم مرا حيران راه خويش خواند
  • هاتفي در سر او آواز داد
    کانکه او را خواند حق يا باز داد
  • از ره بي علتيم آورده اند
    در جنون دولتيم آورده اند
  • گر کسي در جانش آتش ميزدي
    او نرنجيدي و خوش خوش ميزدي
  • خانه بودش فرو افتاد پاک
    ماند فرزند و زنش در زير خاک
  • گر چو خوش خوش خوش نبيني هر چه هست
    خوش خوشي در ناخوشي افتي بشست
  • آن يکي ديوانه در بغداد شد
    يک دکان پر شيشه ديد او شاد شد
  • در حقيقت زين همه طاق و رواق
    نيست کس آگاه جز از طمطراق
  • غاليه بستد ازو معشوق چست
    بود در پيشش خري ادبار و سست
  • از درخت ذات تو يک شاخ تر
    تا نپيوندد باصل کار در
  • بر در او چون تواني يافت بار
    چون ز بيکاري نه پردازي بکار
  • خلق چون بسيار در چشم آمديش
    آينه بفکندي و خشم آمديش
  • باز چون آن خلق بسيار آمدي
    بار ديگر خشم در کار آمدي
  • آينه در رهگذار انداختي
    خلق از سر باز با او ساختي
  • اين چنين مشغول و سرگردان شده
    در غم شغل جهانت جان شده
  • اي ترا هر لحظه تلبيسي دگر
    در بن هر مويت ابليسي دگر
  • در حقيقت رو ز عادت دو باش
    ني ز ابليسي بخود مغرور باش
  • سجده ميکرد ابليس لعين
    گفت عيسي در چه کاري اين چنين
  • هرچه از عادت رود در روزگار
    نيست آن را باحقيقت هيچ کار
  • وقف ابليس است دنيا سربسر
    تو ازو مي باز دزدي در بدر
  • تا چو هر ديوي شود فرمانبرم
    بي پري جفتي نهد سر در برم
  • حق بدو گفتا مشو او را شفيع
    تا کنم در حکم تو او را مطيع
  • شد ز بي قوتي سليمان دردناک
    آمدش بي قوتي در جان پاک
  • گفت يارب نان ندارم در نگر
    گفت بفروش آن متاعت نان بخر
  • چون بود در بند ابليس پليد
    کي توان کردن فروشي يا خريد
  • هست در تاريکيت آب حيات
    ني شکر بالحق توئي باري نبات
  • در حقيقت بي مجاز و عيب و ريب
    ملهم لوح دلي نقاش غيب
  • درد من بين باز کن بر من دري
    سر غيبم گوي و در جنبان سري
  • پس زفان گشته قلم بيروي و راه
    ميروم وانگاه در آب سياه
  • چون از اين سر ذره نشناختم
    عاقبت از عجز سر در باختم
  • يا چو من حيران طريق خويش گير
    يا قلم در من کش و ره پيش گير
  • پير گفتش هست در حضرت قلم
    راي قدرت کار بخش بيش و کم
  • تا نگردد از قلم نقشي عيان
    ذره بر خود نجنبد در جهان
  • چون بلذت در رسيد او از الم
    غرقه آن نور شد جف القلم
  • هر که او در کار بسياري برفت
    آخر الامرش نکوکاري برفت
  • در حضورش چل چله افتاده بود
    تا بچل موقف تمام استاده بود
  • طاعت چل ساله خود بر دوام
    آنچه کرده بود در گفتش تمام
  • گفت اگرچه هر چه گفتي کرده ام
    همچو روز اولين در پرده ام
  • نه دري در سينه مي بگشايدم
    نه جمالي روي مي بنمايدم
  • بو که از عنفي کند در تو نگاه
    زانکه پندارم بلطفت نيست راه
  • مصطفي را ديد هم آن شب بخواب
    اي عجب در شب که بيند آفتاب
  • تحفه خود يادگار تو نهم
    هرچه خواهي در کنار تو نهم
  • در عوض گنج کرم بازت دهم
    خلعت و انعام و اعزازت دهم
  • هر که او در کار خود کامل بود
    عاقبت مقصود او حاصل بود
  • از کمال او دزدي بسيار کرد
    تا که جان را در سر اين کار کرد
  • چون تمام افتاد او در کار خويش
    زان نهادم پيش او دستار خويش
  • مرد بايد خواه خاص و خواه عام
    کو بود در فن و کار خود تمام
  • در تمامي گر تو کاري بد کني
    آن هم از بهر خلاص خود کني
  • گفت با خانه بريدم اين زمان
    تا نهم مالي که دارم در ميان
  • شاه گفتش از چه ميگفتي دروغ
    گفت تا در دين نباشم بي فروغ
  • عيب خود پوشيدم از بيم هلاک
    در لباس خاص بي عيبان پاک
  • از چنين عيبي چو در روي آمدم
    زان لباس پاک يکسوي آمدم
  • تا نه بيند کس مرقع در برم
    اهل دل را بد نگويد بر سرم
  • گر شدم بد نام در پيش سپاه
    جانب آن قوم ميدارم نگاه
  • هر کرا در شهر چيزي گم شدي
    روز مجلس پيش آن مردم شدي
  • بر سر آن مردم مجلس نيوش
    مرد خر گم کرده آمد در خروش
  • پس چنين گفت او که ذرات جهان
    جمله در عشقند پيدا و نهان
  • در جهان کس بود کو عاشق نبود
    يا کمال عشق را لايق نبود
  • هست در مجلس کسي اينجايگاه
    کو بسر عشق کم بردست راه
  • کانچه تو در جستنش بشتافتي
    منت ايزد را که اينجا يافتي
  • عاشقي در چستي و چالاکيست
    هر که عاشق نيست کرمي خاکيست
  • بوسعيد مهنه در آغاز کار
    پيش لقمان رفت روزي بي قرار
  • بيدلي در سايه پل رفته بود
    فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
  • بيدل ديوانه گفتش اي نظام
    کي دو تيغ آيد بهم در يک نيام
  • گفت اي خلوت سراي دوستان
    پاي تا سر بوستان در بوستان
  • آن نشان در سايه تو مي دهند
    نور از سرمايه تو ميدهند
  • چون مي و شير و عسل داري روان
    آب در جوي تو بينم اين زمان
  • من چو در دردم مرا درمان چه سود
    روح چون ميسوزدم ريحان چه سود
  • طفل را در خواب از شيري کنند
    مست را از خمر تدبيري کنند
  • بار اول کوزه در دردي زنند
    تا جگر خواران دم خردي زنند
  • جمله را در شور آورد از الست
    وز بلي شان جز بلا نامد بدست
  • هر بلا کان در زمين و آسمانست
    از بلي گفتن نشان دوستانست
  • پس بهر يک ذره ديدارت دهم
    در خور هر ديده بارت دهم
  • ده هزاران ساله را نقد شمار
    گويمت اينت نهادم در کنار
  • سايلي گفتش که اين خنده ز چيست
    خاصه در وقتي که مي بايد گريست
  • گرچه من خورشيد دارم در ميان
    بر طبق ننهاده ام چون آسمان
  • آفتابي هر که را در جان بود
    گر بخندد همچو صبح آسان بود
  • من که روزم آمد و شب در گذشت
    يارم آم د رب و يارب درگذشت
  • جمله او بيني چو دايم جمله اوست
    نيست در هر دو جهان بيرون ز دوست