167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • گفت بودم در شکم نه ماه من
    بردم از روزن بروزي راه من
  • گفت من قرب دو سال اي کوربين
    بوده ام در گاهواره همچنين
  • مرد عاجز گشت ازو حيران بماند
    زان سخن انگشت در دندان بماند
  • آنچنان سر سبزئي در برخ بود
    کز سوادش چهره دين سرخ بود
  • گرچه بسياري دعا گفت آن زمان
    هيچ اثر پيدا نيامد در جهان
  • خواست شد خلقي در آن تنگي هلاک
    رفت موسي گفت اي داناي پاک
  • زين سخن موسي چنان در تاب شد
    کاتش خشم آمدش وز آب شد
  • چون خليل آن يکدمي خفت اي عجب
    در پسر کشتن فتاد او زين سبب
  • سال و مه خون ميخوري در حرص و آز
    مي نهي اين را لقب عمري دراز
  • وي عجب از هيبت اين کار تو
    ميگريزي در پس ديوار تو
  • چون کشنده گشت فارغ از گناه
    دست محکم کرد در فتراک شاه
  • شاه گفتش چون برستي از خطر
    پاي در ره نه چه ميخواهي دگر
  • از خودم گر دور گرداني بزور
    زنده انگارم که در کردي بگور
  • من کنون آزاد کرد اين درم
    تا که جان دارم از اين در نگذرم
  • چون بدست تست جان را زندگي
    مانده ام دل مرده در افکندگي
  • صد هزاران قرن شد تا روز و شب
    جان يک يک ميستانم در تعب
  • تو برو کز خوف کار آگه نه
    در عزا بنشين که مرد ره نه
  • دفن ميکردند مردي را بخاک
    شد حسن در بصره پيش آن مغاک
  • دل چه بندي در جهان جمله رنگ
    کاخرش اينست يعني گور تنگ
  • گر دمي خواهي زدن در پرده
    با کسي زن کو ندارد مرده
  • چون تو پرسودا دماغي مي بري
    صرصري در ره چراغي مي بري
  • گر بميرد اين چراغت ناگهي
    ره بسر نابرده افتي در چهي
  • گر چراغ مرده را جوئي بسي
    در همه عالم نشان ندهد کسي
  • هر چراغي را که بادي در ربود
    گر بسي بر سر زني از وي چه سود
  • مرگ را بر خلق عزم جازمست
    جمله را در خاک خفتن لازمست
  • تا همه خلق جهان را تن به تن
    در نخوابانم بخون چون خويشتن
  • چون ترا مرگست و آتش پيش در
    ظلم تا چندي کني زين بيشتر
  • مرگ گوئي نيست جانت را تمام
    کاتشيش از ظلم در بايد مدام
  • آب بسيار آن يکي در شير کرد
    حق تعالي گاو را تقدير کرد
  • هرچه او صد باره گرد آورده بود
    جمله در يکبار آبش برده بود
  • آب چون بر شير بيش از پيش کرد
    جمع کرد و گاو را در پيش کرد
  • تا که در تن بود جايش خاک بود
    چون بمرد از خاک رست و پاک بود
  • گرچه تن را نيست قدري پيش دوست
    يوسف جان در حريم خاص اوست
  • برد يک تن زان چهل کس کوزه گر
    برگشاد او يک دکان پر کوزه در
  • گرچه کوزه بشکني گل بشکند
    در حقيقت مرد را دل بشکند
  • اين بسي زان سخت تر در کل باب
    کز دعائي خلق را دادي بآب
  • صد هزارن بي سر و بن را بخواند
    جمله را در کشتي حيرت نشاند
  • جمله را بگسست در دريا نفس
    از همه با سر نيامد هيچ کس
  • با چنان بسطي که بودي حاصلش
    آن چنان بيمي فتادي در دلش
  • کاي ز کل خلق نيکو بخت تر
    در جهان چه چيز ديدي سخت تر
  • گفت اگر کشتن پسر را سخت بود
    در سقر ديدن پدر را سخت بود
  • گر بسي سختي و پيچاپيچ بود
    در بر جان دادن آنها هيچ بود
  • چون چنين در کار مشکل مانده
    روز و شب بهر چه غافل مانده
  • تو بتن ساکن تري از کوه قاف
    ليک از دل همچو بحري در طواف
  • عرش بر دوش است و پايم بر هواست
    طاقت اين در همه عالم کراست
  • آنچنان باري زبر در زير هيچ
    چون توان استاد خوش بي پيچ پيچ
  • در چنين معرض که هستم من بپا
    کژنشين و راست گو کو کيميا
  • چون ملايک در زمين و آسمان
    بسته دارند از پي مردم ميان
  • جمله دل در خدمت او باختند
    خويشتن را خادم او ساختند
  • دايما در طاعت حق حاضرند
    با دلي پرخون و جاني ناظرند
  • اين سخن نقلست در قوت القلوب
    زان بزرگ پاک دين پاک از عيوب
  • مي بسوزند اين همه روحانيان
    پس دگر مي آيد آنگه در ميان
  • اين همه هر روز ميسوزند پاک
    ديگران در آرزوي آن هلاک
  • تا ملک کردند آدم را سجود
    عشقشان يک ذره آمد در وجود
  • ره بحق چون جان آدم يافتند
    تا ابد در خدمتش بشتافتند
  • مرغ يک ذره از آنجا برنخاست
    ليک بگشاد او زفان در نطق راست
  • قالب او حصه کروبيانست
    ليک پاي خلق اين دم در ميانست
  • گر نبودي زحمت و شور شما
    قالبش با ما پريدي در هوا
  • گفت چون هاروت و ماروت از گناه
    اوفتادند از فلک در قعر چاه
  • سرنگون آويخته در تف و تاب
    تشنه ميمردند لب بر روي آب
  • تشنگيشان گر يکي بود از شمار
    در بر آن آب ميشد صد هزار
  • هر زماني تشنگيشان بيش بود
    وي عجب آبي چنان در پيش بود
  • اي عجب چندان ملک در درد و رنج
    بر سر گنجند و مي جويند گنج
  • زير آن در رفتم و کردم مقام
    تا جنازه بر سر آوردم تمام
  • در ملک از ديده دل کن نظر
    زانکه عقل اين قول دارد مختصر
  • زانکه صد عالم ملک بنشانده اند
    تا همه در کار مردم مانده اند
  • گرچه امروز اين گهر در خاک بود
    باک نبود زانکه گنجي پاک بود
  • بود اندر مطبخ جم اي عجب
    ديگ و کاسه در خصومت روز و شب
  • تو ز سنگ آئي در اول آشکار
    باز بر سنگت زنند اندر عيار
  • گر ترا سنگي نباشد در نهاد
    دايما بي سنگ خواهي اوفتاد
  • کس سيه ديگم نمي خواند بنام
    چون سيه کاسه توئي در هر مقام
  • چون شنيدي اين دليل دلپذير
    دست چون من ديگ در کاسه مگير
  • گفت تو از هر چه گفتي بيش و کم
    فارغم من چون منم در پيش جم
  • تو ببين وقت گرو در سنگ و زر
    تا ازين هر دو کدام ارزنده تر
  • تا سفر در خود نياري پيش تو
    کي بکنه خود رسي از خويش تو
  • پاي در ميدان رسوائي نهاد
    داغ دل بر عقل سودائي نهاد
  • زين گدائي بر اياز آشفته شد
    اين سخن در پيش سلطان گفته شد
  • اولين بنياد در عالم توئي
    واپسين جسمي که ماند هم توئي
  • جمله ذاتت کعبه خود ساخته
    تا ابد دل در طواف انداخته
  • همچو گرگي گرسنه فرسوده ام
    در شکم هيچ و دهان آلوده ام
  • حال خود برگفتمت اي پاک مرد
    همچو من در خون نشين بر خاک درد
  • هر کجا در هر دو عالم رحمتست
    جمله رااز عرش رحمن قسمتست
  • منزل رحمت ز حق عرش آمدست
    پس ز راه عرش در فرش آمدست
  • چند تن در گاو مي نگريستند
    جمله بر پشتي او ميزيستند
  • جمله شب در نفير و آه بود
    پيش آن پل شد که پيش راه بود
  • با عصا در دست پشتي چون کمان
    گفت اي شهزاده الب ارسلان
  • از همه سود و زيان در پيش و پس
    مر يتيمان مرا اين بود بس
  • گفت اين هفتاد گاو اي پير زال
    در عوض بستان که هست اين از حلال
  • غسل آورد و نماز آغاز کرد
    روي بر خاک و در دل باز کرد
  • گرچه مرد ملک و مالي آمدم
    در پناه پير زالي آمدم
  • گر نبودي رحمت آن پادشاه
    باز ماندي تا ابد در قعر چاه
  • بود اول رحمت آن شهريار
    اين دعا با او در آخر گشت يار
  • ديد طفلي را مگر سفيان پير
    بلبلي را در قفس کرده اسير
  • بلبل آنجا خويشتن را ممتحن
    در قفس ميزد بسي بي خويشتن
  • کار مهرش تا بجان ميساخت او
    تا که جان در راه مهرش باخت او
  • در ترازو هيچ چيز از هيچ جاي
    نيست بيش از خلق با خلق خداي
  • پس زفان بگشاد در مجمع نظام
    گفت خوردم اين سه نوباوه تمام
  • رفت مرد و مال او جمله بخورد
    بعد از آن در گوشه بنشست فرد
  • چارصد دلبر بيک ره تاختند
    خويش را در پيش آب انداختند
  • برگرفت از آب و در پيشش نهاد
    پيش فرعون جفا کيشش نهاد