نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
موج گوهر
در
قناعتگاه قسمت خشک نيست
تردماغ شرم استعداد بايد زيستن
زبس محو است نقش آرزوها
در
کنار من
بهشتي رنگ ميريزد زپرواز غبار من
هلاکم کرده ئي مپسند از آن فتراک محرومم
هنوز اين آرزو رنگيست
در
خون شکار من
براحت مرده ام اما زيارتخانه ننگم
تو مي آئي و من آسوده آتش
در
مزار من
زپا بوسش بهار حيرت جاويد سامان کن
چمن تا
در
برت غلطد حنائي را گريبان کن
اثر پرورده ياد نگاه اوست اجزايم
زخاکم سرمه کش
در
ديده و عريان غزالان کن
درين گلشن که بال افشاني رنگست بنيادش
تو هم آشياني
در
نواي عندليبان کن
غبارت چون سحر
در
بال عنقا آشيان دارد
بذوق امتحان رنگي اگر داري پرافشان کن
تحير ميزند موج از غبار عرصه امکان
نم اشکي اگر
در
لغزش آئي ناز جولان کن
شکوه همت آئينه
در
ضبط نفس دارد
هوا را گرمسخر کرده ئي تخت سليمان کن
زخودداري نفس ميزد تب و تاب چراغ من
در
آتش تاختم چندانکه شد هموار داغ من
سواد عالم اسباب کو صد دشت پردازد
تغافل کم فضائي نيست
در
کنج فراغ من
اگر صد سال چون ياقوت خورشيدم بسر تابد
نگه
در
سايه مژگان نخواباند چراغ من
بتحقيق عدم افتادم و
در
خود نظر کردم
گرفت آئينه نيز از امتياز نيست هست من
چمن بعرض بهار نازت
در
آتش رنگ گلفروشي
سحر زگل کردن عرقها بعالم آب شبنمستان
ناموس دلم
در
گره ضبط نفسهاست
اشک است گر از رشته برايد گهر من
آينه تحقيق شکستم چه توان کرد
در
زلف تو آشفت چو مژگان نظر من
تا جوهر آينه ام از پرده برون ريخت
عيب همه کس گشت نهان
در
هنر من
من خود بخيالش خبر از خويش ندارم
تا
در
چه خيالست زمن بيخبر من
عمرها شد گرد مجنون ميکند ناز غزال
خاک ما را نيز بايد
در
بيابان ريختن
کشتگانت
در
کجا ريزند آبروي شرم
برد حيراني زخون اين شهيدان ريختن
اي ادب سنج وفا گر قدردان ناله ئي
شرم دار از نام آتش
در
نيستان ريختن
بوي شوقي برده ام
در
کارگاه انتظار
کز غبارم ميتوان بنياد کنعان ريختن
پاس ناموس دلم
در
پرده شرم آب کرد
دانه ئي دارم که نتوان پيش مرغان ريختن
دم مزن از عشق (بيدل)
در
هوس ناکان لاف
آب اين آتش باين خاشاک نتوان ريختن
در
بياباني که مي بالد رم ديوانه ام
ميکنند از نقش پا مقراض وحشت آهوان
رنگ مي بازد سراپايم بيک پرواز دل
در
نسيم بال بلبل دارد اين گلشن خزان
پاس دل تا چند دارد کس درين آشوبگاه
شيشه
در
باريم و بر کهسار بايد تاختن
موج ما تا گوهر دل ره بآساني نبرد
در
پي اين آبله بسيار بايد تاختن
در
کوچه بيباکي هر طبع غباريست
کس مصلح کس نيست تو بر خود عسسي کن
از سر کويت غبارم برده اند اما هنوز
ميطپد هر ذره
در
ياد طپيدن هاي من
کاش بوامي از عرق حق وفا ادا شود
نم نگذاشت
در
جبين گريه شرمسار من
کدام ذره که خورشيد نيست
در
بغلش
هزار آينه دارد حقيقت خود بين
ندارد موج جز طومار رمز بحر واکردن
توان سير دو عالم
در
شکست رنگ ما کردن
هوس فرسوده بوي کف پائيست اجزايم
وطن ميبايدم
در
سايه برگ حنا کردن
بآرميدگي وضع خويش مي نازيم
چو آب آينه
در
جلوه کرده ايم وطن
تا زنم انفعال صورتي آرم بعرض
دام نکرد از حباب آينه
در
پاي من
ضعف بصد دشت و
در
ميکشدم سايه وار
تا بکجايم برد لغزش بي پاي من
چند نفس خون کنم تا بخود افسون کنم
سوختم و وانشد
در
دل من جاي من
ساغر کش اين ميکده مخموري راز است
خميازه مهيا کن و بر حلقه
در
زن
در
ملک هوس رفع خمار است جنون هم
گر دست بجامت نرسد دست بسر زن
نمود از اعتبار باطل اکرام حق آگاهت
سراب وهم گو
در
چشم مغروران سياهي کن
تأمل شبهه ايجاد است
در
اسرار يکتائي
زوهم ظاهر و مظهر بر اسير کماهي کن
کراست جرأت رفتار
در
ادبگه عجز
مگر برنگ دهد باغبان گرديدن
مقيم الفت کنج دليم ليک چسود
که
در
پي تو زما پيش رفته است وطن
چو لاله از دل افسرده تا بکي (بيدل)
چراغ کشته توان داشت
در
ته دامن
گوش کس قابل نواي درد نتوان يافتن
عندليب ما کنون
در
بوي گل گيرد فغان
حرص تا چشمي دهد آب از حضور عافيت
در
دم شمشير مي باشد رگ خواب گران
عمرها شد (بيدل) از بيچارگي پر ميزنم
چون نفس
در
دام يکعالم دل نامهربان
عجز ما جولانگر تدبير نتوان يافتن
پاي جهد سايه جز
در
قير نتوان يافتن
صفحه قبل
1
...
931
932
933
934
935
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن