167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • تا غمزه به خون دل من بگشادي
    در زلف تو بسته است نگونساري من
  • تا در سر زلفت خم و تاب افکندي
    اين سوخته را دل به عذاب افکندي
  • چون مشک خط تو سايه ور مي افتد
    خورشيد به زير سايه در مي افتد
  • بيچاره دل من که غم جانش نيست
    در درد بسوخت و هيچ درمانش نيست
  • گفتم که سر زلف تو دستش نيست
    در درد بسوخت و هيچ درمانش نيست
  • گر لعل لب تو در شهوارم داد
    زلف تو ز پي شکست بسيارم داد
  • با لعل لب تو کار ما چون زر بود
    زلفت به ستيزه تاب در کارم داد
  • چون کار من از لب تو مي نگشايد
    دل در سر زلف تو چرا بايد بست
  • هر روز سر زلف تو کاري نهدم
    در حلقه خويش با کناري نهدم
  • چشم تو که خار مژه در جان شکند
    هر لحظه ز مژگان تو خاري نهدم
  • تير مژه چون کشيده اي در رويم
    دل خود بردي بيا وبرجانم زن
  • هم زلف تو از برون دل در تاب است
    هم خط تو چشمه دل سيراب است
  • در من نگر و گره بر ابروي مزن
    کز ابرويت گره برين کار افتاد
  • زلف تو به هم در اوفتاده عجب است
    گه سرکش و گاه سر نهاده عجب است
  • جانا! مژه من است در آب مدام
    تير مژه تو آب داده عجب است!
  • چشم خوش تو که مذهب عبهر داشت
    بس شور که هر مژه او در سر داشت
  • من مي خواهم که راه گيرم در پيش
    از غمزه چشم رهزنت مي ترسم
  • از زلف تو دل چو در عقابين افتاد
    نقدش همه از نزگس تو عين افتاد
  • بيمارستان چشم بيمار ترا
    در زلف چو زنجير تو بس ديوانه است
  • بر هم زده اي همه جهان در نفسي
    آخر که جهان به دست تو باز دهد؟
  • از تنگي پسته مغز را گنج نبود
    از پوست بجست و بر در بسته بماند
  • گويند که در مه نرسد هرگز مور
    اي مور! به ماه چون رسيدي آخر؟
  • گفتم: ز خط تو بوي خون مي آيد
    وز خط تو عقل در جنون مي آيد
  • يارب چه خط است اين که در آوردي تو
    تا دست به بيداد برآوردي تو
  • تا خط تو پشت بر قمر آوردست
    عقل از دل من روي به در آورد ست
  • گفتم:«به خطي سرخ بر آن زير نويس »
    رويش به خطي سبز در آن زير نوشت
  • از عشق خط تو سرنگون مي گردم
    وز خال تو در ميان خون مي گردم
  • مي خواستم از پسته سبزت شکري
    تو بر در بسته خط نوشتي مارا
  • من در عوض يک شکر از پسته تو
    دل دادم نقد و قلب مي نستاني
  • چشمت که سبق به دلربائي او راست
    در خون ريزي کام روائي او راست
  • کس مثل تو در جهان جان ماه نيافت
    همتاي تو يک دلبر دلخواه نيافت
  • جانا! سخن از دهان تنگت گفتن
    کاري است که انديشه در او راه نيافت
  • در چاه زنخدان تو مي خواهم مرد
    وز چشمه حيوان تو مي خواهم زيست
  • گفتم:«شکري از دهنت، در گذري
    ناگه ببرم تا که بيابم دگري »
  • گفتم:«شکري » گفت که تعجيل مکن
    بشنو سخني که در دهن دارم من
  • هر شور که در جهان ز چشم خوش اوست
    با شيريني لبش بدل خواهد کرد
  • عشقش ز وجودم عدمي مي سازد
    در هر نفسيم ماتمي مي سازد
  • جانا چو برت حرير مي بينم من
    دل در غم او اسير مي بينم من
  • اي موي ميان! ميان چون موي ترا
    موئي است که در خمير مي بينم من
  • من بي سر و سامان تو خواهم آمد
    در کيش تو قربان تو خواهم آمد
  • جائي که چنان خط سيه رنگ آيد
    شک نيست که پاي حسن در سنگ آيد
  • بنشين تو و دست در کمر کن با ما
    تاما کمر تو از ميان برگيريم
  • برخاک درت پاي در آتش بودن
    خوشتر بودم کز دگري خوش بودن
  • در کينه من نشسته اي پيوسته
    زين کينه بجز دلم چه بر خواهد خاست
  • در عشق تو جز بلا و غم نايد راست
    شادي وصال بيش و کم نايد راست
  • کمتر باشد ز وعده اي در همه عمر
    عمرم بشد و آن تو هم نايد راست
  • آن دوستي يي کز تو مرا در جان است
    گر نيست چنانکه بود صد چندان است
  • تو ناقد عاشقاني و رويم زر
    آخر به زکات چشم در من نگري
  • گفتم که اگر دل تو يک رنگ آيد
    در بر کشيم گر چه ترا ننگ آيد
  • گفتم:«چو تنم ضعيف و لاغر باشد
    دل در برت از سنگ قوي تر باشد»
  • گفتا:«بي شک چو من به ميزان کشمت
    زر بيش دهي چو سنگ در بر باشد»
  • ماهي که دلم زو به بلا افتادست
    در رنجوري به صد عنا افتادست
  • دل در غم تو غرقه خون جگر است
    جانم متحير و تنم بي خبر است
  • قصه چکنم که هر که بودند همه
    در تو نرسيدند و دگر افسانه است
  • در عشق تو پيوسته به جان مي گردم
    چون شيفتگان گرد جهان مي گردم
  • بر خاک نشسته اشک خون مي ريزم
    پس نعره زنان در آن ميان مي گردم
  • وقت است که بيقراري ما بيني
    در عزت خويش خواري ما بيني
  • گر مردم و گر نيم مرا در ره تو
    سرتاسر روزگار جز دردي نيست
  • در راه تو از ابر تحير شب و روز
    باران دريغ و درد مي بارد زار
  • چون اين داري و جاي آن داري تو
    بس سرگردان که در جهان داري تو
  • هستي ترا نهايتي نيست از آنک
    هر هست که در تو مي رسد مي نرسد
  • ور جان گويم در ره تو فاني شد
    جان فاني شد کنون تو داني باقي
  • جانا! ز غمت اين دل ديوانه بسوخت
    در دام بر اميد يکي دانه بسوخت
  • از بس که دل خام طمع سودا پخت
    در خامي و سوز همچو پروانه بسوخت
  • برباد مده مرا که من در ره تو
    تا خواهم بود خاک ره خواهم بود
  • جانا!غم تو فکند در کوي مرا
    چون گوي روان کرد به هر سوي مرا
  • هر روز هزار بار در عشق توام
    مي بايد مرد زار و مي بايد زيست
  • گر شادي تو در غم اين مسکين است
    تو شاد بزي که من بمردم ز غمت
  • در تنهائي که يار بايد صد کس
    گر نيست مرا هيچ کس، اندوه تو بس
  • در عشق تو من با دل پر خون چکنم
    چون افتادم ز پرده بيرون چکنم
  • تن را که در آتش عذاب افتاده است
    بر رشته جان هزار تاب افتاده است
  • خوش خوش بربود نيکوئي تو مرا
    در کار کشيد بدخوئي تو مرا
  • در عشق تو خوف و خطرم بسيارست
    خون دل و آه سحرم بسيارست
  • زان روز که در عشق تو شور آوردم
    زان شور نمک بر جگرم بسيارست
  • هر چند که خون دل حلال است ترا
    در خون دلم مشو که خون است دلم
  • داني تو که از حلقه زلفت چونم
    چون حلقه منه از در خود بيرونم
  • شک نيست که خوني نرهد از سردار
    خوني گردي اگر شوي در خونم
  • در خون دلم مشو که من خاک توام
    از خون کفي خاک چه خيزد آخر؟
  • خوني که بريختي چو بگشادي دست
    در گردن من کن که روا دارم من
  • گاهي خود را نيست و گهي هست کنم
    وقت است که در گردن تو دست کنم
  • دانم به يقين که زنده مانم جاويد
    گر نعره زنان در آرزويت ميرم
  • گاه از غم تو مست و خرابم بيني
    گه چون شمعي در تب و تابم بيني
  • از ضعف چنانم که نيايم در چشم
    گر باز آئي مدان که بازم بيني
  • در عشق تو راه اين دل غافل گم کرد
    هر روز هزار بار منزل گم کرد
  • در عشق تو من گرد جنون مي گردم
    وز دايره عقل برون مي گردم
  • در عشق تو رسواي جهان آمده ايم
    وانگشت نماي اين و آن آمده ايم
  • دور از تو چنان شدم که در روي زمين
    گر باز آيي باز نيايي اثرم
  • در عشق تو بر خويشتنم فرمان نيست
    وين درد مرا به هيچ رو درمان نيست
  • جانا!دل من زير و زبر خواهد شد
    در پاي غمت عمر بسر خواهد شد
  • جان گرد تو از ميان جان مي گردد
    تن در هوست نعره زنان مي گردد
  • وان دل که ز زنجير سر زلف تو جست
    زنجير گسسته در جهان مي گردد
  • تا عشق نشست ناگهي در سر من
    برخاست ازين غم دل غم پرور من
  • عمري به هوس در تک وتاز آمد دل
    تا محرم راز دلنواز آمد دل
  • ماهي که به حسن، عالم آراي افتاد
    جان در طلبش شيفته هر جاي افتاد
  • در عشق اگر جان بدهي جان اينست
    اي بي سر و سامان! سرو سامان اينست
  • گر در ره او دل تو دردي دارد
    آن درد نگه دار که درمان اينست
  • جاني که ازو عزيزتر چيزي نيست
    در درد و دريغ صرف مي بايد کرد
  • برقي که ز سوي دوست ناگه برود
    در حال هزار جان به يک ره برود
  • چندان که به جهد اسب جان مي رانم
    چون مي نگرم هنوز در زندانم
  • چون بلبل مست در بهار از غم عشق
    مي نالم و هيچ کس ندارد خبري