نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
در
تماشاگاه هستي کور نتوان زيستن
محرم آنجلوه شو يا مرگ ناگاهي گزين
برنگ توام با دام دلها را درين و محفل
وطن بايد زتنگي
در
فشار يکدگر کردن
بر ساز زندگاني خود نيز خنده ئي
تا چند
در
وفات اب و عم گريستن
در
جنون جوش سويدا تنگ دارد جاي من
چشم آهو سايه افگنده است بر صحراي من
گاه اشک ياس و گاهي ناله عريان ميشود
خلعت دل
در
چه کوتاهست بر بالاي من
شبنم وحشت کمين الفت پرست رنگ نيست
چشمکي دارد پري
در
کسوت ميناي من
بسکه جولان گاه شوقم اضطراب آلوده است
جاده يکسر موج سيلابست
در
صحراي من
سايه
در
دشتي که صد محمل تمنا ميکشد
ميروم از خويش و اميدي ندارم واي من
غوطه
در
آتش زدم چون شمع و داغي يافتم
اين گهر بودست (بيدل) حاصل درياي من
در
خور گل کردن فقرست استغناي من
نيست جز دست تهي صفر غرور افزاي من
از مراد هر دو عالم بسکه بيرون جسته ام
در
غبار وحشت دي ميطپد فرداي من
سايه موئي زکلک خود تصور کرد و بس
نقشبند وهم
در
صنع ضعيفيهاي من
مشت خاکم ليک
در
عرض بهار رنگ و بو
عالمي آينه مي پردازد از سيماي من
نقش مهر خاموشي چون موج بر خود ميطپد
در
محيط حسرت طبع سخن پيراي من
از سبکروحي درون خانه بيرونم زخويش
چون نگه
در
ديده ها خاليست از من جاي من
اينقدرها لاله گلزار سوداي کيم
بي چراغان نيست دشت و
در
زنقش پاي من
ياد ايامي که از آهنگ زنجير جنون
کوچه ني بود يکسر جاده
در
صحراي من
کجا بال و چه طاقت نازنم لاف پرافشاني
نفس
در
خجلت اظهار کم دارد شرار من
باين آتش که دل
در
مجمر داغ وفا دارد
امکانست گردد شمع خامش بر مزار من
حيفست محرم دل گردد فسانه مايل
آينه
در
مقابل آنگه نفس کشيدن
تا جلوه کرد شوخي حسن تو
در
عرق زد
دارد حيا باين رنگ آينه آفريدن
طاوس اين بهارم ساغرکش خمارم
در
راه انتظارم صد چشم و يک پريدن
چون شمع بسکه
در
تب عشقت گداختم
محمل کشيد بر سر تبخالم استخوان
در
راه انتظار کسي خاک گشته ام
مشت غبار من بسلام چمن رسان
بيرنگ اعتبار وجود و عدم توئي
منزل کجاست گر نبود جاده
در
ميان
مقام عافيت جز آستان دل نمي باشد
چو حيرت بايدم
در
خانه آينه جا کردن
گداز يأس
در
بارم مکن تکليف اظهارم
شنيدم سرمه است سرمه نتواند صدا کردن
کز تأمل پرده بردارد زروي اين بساط
هر کف خاکي است چندين جام جم
در
آستين
پنجه قدرت رهين باد دستيها خوش است
تا بافسردن نگردد متهم
در
آستين
دعوي کاذب گواه از خويش پيدا ميکند
چون زبان شد هرزه گو دارد قسم
در
آستين
تا چشم هوس هرزه نخدد مژه بر بند
در
جوهر اين آينه چاکيست رفو کن
زين خلق بيمروت انصاف جستن ما
طومار شکوه
در
مرگ بر نيشتر گشودن
نشکسته گرد هستي پوچست لاف عرفان
در
بيضه چند چون سنگ بال شرر گشودن
مغرور جاه و عبرت افسانه خيال است
در
خواب هم ندارد چشم گهر گشودن
شرر
در
پنبه بستن نيست از انصاف آگاهي
زمکتوبم ستم نتوان ببال نامه بر کردن
وبال لذت دنياست بال رستگاريها
گره
در
کاري کم افتد از ترک شکر کردن
ندامت ميکشد عشق از دل فسرده ام (بيدل)
ندارد گنج
در
ويرانه جز خاکي بسر کردن
دل گر نه داغ عشق فروزد کباب کن
در
خانه ئي که کنج نيابي خراب کن
اگر نه
در
دم تيغ محبت اعجاز است
سر بريده قمري که دوخت با گردن
چون نفس از هستي خود
در
غبار خجلتم
کز جهاني برد آسايش طپيدنهاي من
شمع ماتمخانه ياسم زاحوالم مپرس
بيتوي
در
آغوش مژگان سوخت ديدنهاي من
بسکه افشردم قدم
در
خاک راه نيستي
همچو شمع آخر سر من گشت نقش پاي من
صافي دل
در
غبار عرض استعداد رفت
موج مي شد جوهر آينه ميناي من
فتاد کشمکشي چند
در
کمين نفس
خوشست گر کند اين ريشه را رسا کندن
امل اگر همه خمها کشد بدور تخيل
شکسته است قدح
در
دماغ ما نرسيدن
چو فطرت ناقص اقتد حرف بطلانست کوششها
شرر هم
در
هوا دارد زمين دانه پاشيدن
زپيش آهنگي قانون عبرتها مشو غافل
بهر سازي که
در
پاي شکست آيد صدائي کن
فريب اعتباراتست (بيدل) مانع وصلت
غبار نيستي شو خاک
در
چشم جدائي کن
خواه
در
دوزخ وطن کن خواه با فردوس ساز
عافيت هر جا نباشد شاد بايد زيستن
چون سپندم عمرها
در
کسوت افسردگي
بر اميد يک طپش فرياد بايد زيستن
صفحه قبل
1
...
930
931
932
933
934
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن