167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • دستم چو به دامن وصالت نرسيد
    سر در کفن هجر تو با خاک شدم
  • در لذت قرب جمله من بودم و بس
    چندين الم جدائي افتاد مرا
  • گر در ره ما هر دو غباري افتاد
    شک نيست که راه بي غباري نبود
  • عشق تو که همچو شمع مي سوخت مرا
    بي صبري پروانه در آموخت مرا
  • در کوي تو جان گوشه نشين مي دانم
    وز زلف تو عقل خوشه چين مي دانم
  • بيدار نشسته اي چنين مي دانم
    در خواب کني مرا يقين مي دانم
  • تا کي راني از در خود دربدرم
    تا کي سوزي ز آتش هجران جگرم
  • در عشق تو من گرد جنون مي گردم
    وز دايره عقل برون مي گردم
  • در عشق تو هر حيله که مي انديشم
    از پيش نمي رود چه تدبير کنم؟
  • امروز چنين برسر غوغاي توام
    در پاي فتاده مست و شيداي توام
  • من خاک توام که باد دارم در دست
    چون خاک توام پاي ز من باز مگير
  • در خاک نظر چه مي کني بيهوده
    آخر بنگر به روي ما يک باري
  • گر جان گويم هست پس پرده تست
    ور دل گويم به در برون کرده تست
  • هر کاو نه به جان کناره جويد از تو
    در روز همي ستاره جويد از تو
  • در ششدره غمم بمگداز آخر
    لطفي بکن و حجاب بردار آخر
  • تا در دل من آتش عشق تو فروخت
    از نيک و بد جهان مرا چشم بدوخت
  • گاهي به بر خويشتنم مي خواني
    گاهي ز در خويشتنم مي راني
  • هر لحظه به سوي من شبيخون آري
    دست از دو جهان در دل مجنون آري
  • هر شب همگي رهم بگيري تا روز
    هر روز ز نو در غلطم اندازي
  • اي در غم عشق تو رهي نيست شده
    دل پر غم تو دست تهي نيست شده
  • هرگاه که در کنار دل بنشيني
    دل راز ميان برون نهي نيست شده
  • عشق تو که سر چون قلمم اندازد
    چون شمع سرم در قدمم اندازد
  • هرگه که وجودت متجلي گردد
    تا چشم زنم، در عدمم اندازد
  • من خود بودم چنانک بودم دلتنگ
    ديوانگي عشق تو مي در بايست
  • در عشق تو اي خلاصه زيبايي
    با خاک يکي شدم چه مي فرمايي
  • از عشق فرو گرفته اي پيش و پسم
    تا در غم عشق، راه نبود به کسم
  • تا در همه عمر ديده ام يک نفست
    عمري است که سرگشته آن يک نفسم
  • هر روز به دستي دگر آيم با تو
    آخر به کدام در درآيم با تو
  • گاهيم چنان کند که حيران گردم
    تا هست جهان و در جهان هستي هست
  • زان بگرفته ست لشکري پيش و پسم
    تا يک نفسي به خويشتن در نرسم
  • خورشيد رخت ملک جهان مي بخشد
    در سخنت گنج نهان مي بخشد
  • در هر چيزي که بود دل بستگيم
    از جمله بريده گشت پيوستگيم
  • جان نعره زنان در بن دريا افتاد
    دل رقص کنان با سر غوغا آمد
  • سرگشته تست، نه فلک، مي داني
    گرد در تو گشته به سرگرداني
  • يک ذره تحير تو در پرده جان
    خوش تر ز نعيم جاوداني جان را
  • در عشق تو، صد هزار دردست مرا
    يک ذره گر افزون کنيم آنم بس
  • تو شادبزي که در هواي غم تو
    کاري دگرم نماند بيرون غمت
  • من عاشق روي تو ز ديري گاهم
    در عشق تو نيست هيچ کس همراهم
  • درد تو که در دلم به جاي جان بود
    درمان من عاشق سرگردان بوذ
  • چون درد تو از پرده دل روي نمود
    چون در نگريستم همه درمان بود
  • در درد و دريغ جاودان ماندي دل
    گر درد ز دل دريغ مي داشتيي
  • پيوسته به جان و تن ترا خواهم خواست
    در پيرهن و کفن ترا خواهم خواست
  • گر در من دلسوخته خواهي نگريست
    گر خواهم مرد جاودان خواهم زيست
  • در راه تو يک مذهب و يک شيوه نيم
    هر لحظه، به نو، مذهب ديگر دارم
  • در عشق تو جان قويم مي بايد
    وز خلق تني منزويم مي بايد
  • در جلوه گري هاي تو حيران شده ام
    کاين جلوه گري هاي ترا حدي نيست
  • در عشق تو اسب جان بسر خواهم تاخت
    پروانه صفت پاي ز پر خواهم ساخت
  • آن اوليتر که تا بود جان در تن
    تو مي نازي مدام و ما مي سوزيم
  • افتان خيزان در ره تو مي پوييم
    چيزي که کسي نيافت ما مي جوييم
  • با عشق تو دست در کمر مي آييم
    بر پنداري زير و زبر مي آييم
  • جانا ز غم عشق تو سرگردانم
    من در طلب تواز ميان جانم
  • در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
    وز عشق خودم بي سر و بي سامان کن
  • وانگاه چو در بلاي عشق تو فتاد
    از تو ز براي دل بلاي دل خواست
  • برگير ز رخ پرده که در عالم جان
    دل غرق تماشاي تو خواهم کردن
  • ور مثل تو در همه جهان ديده امي
    برصد شادي غم تو نگزيده امي
  • جانا! همه راه، بر زبانم بودي
    در هر منزل مژده رسانم بودي
  • دوش آمد و برگشاد صد پرده راز
    در پرده دل جلوه گري کرد آغاز
  • دوش آمد و گفت: روز و شب مي جوشي
    تا دين ندهي ز دست در بيهوشي
  • دوش آمد و گفت: خويش را دشمن باش
    در تيرگي اوفتاده روشن باش
  • گفتم: «چکنم تا به تو در پيوندم؟»
    گفتا که «ز خود ببر به ما پيوستي »
  • دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکي
    تا بنشستي بر در ما بي باکي
  • دستي که به دامن وصالت نرسد
    در گردن خاک کن که مشتي خاکي
  • بنشين تو برون که در درونت ره نيست
    تا هر چه درونست برون مي فکنيم
  • چون حيرت من بديد يک دم بنشست
    در خواب خوشم کرد و خوش از پيشم رفت
  • دوش آمد و گفت: بي قراري شب و روز
    بيکار نشسته در چکاري شب و روز
  • هرگز نگشايم در تو ليک بدانک
    جز حلقه زدن کار نداري شب و روز
  • گفتم که ز زلف دلکشت بخروشم
    برخاست و به يک شکر زبانم در بست
  • خورشيد به شب گرفته اي در آغوش
    شب خوش بادت اگر خوشت نيست امشب!
  • دوش از در دل درآمد آن بينايي
    گفتا که چه مي کني درين تنهايي
  • دوش آمد و گفت: هيچ آزرمت نيست
    در عشق دم سرد و دل گرمت نيست
  • در کوي تو آفتاب منزل بگرفت
    وز روي تو يک ذره کامل بگرفت
  • زلف و رخ تو که قصد جان دارندم
    در هر نفسي کار به جان آرندم
  • گر پرده ز روي دلستان برگيري
    هر پرده که هست در جهان برگيري
  • اي گم شده در حسن تو هر ديده وري
    گوئي که ز حسن خود نداري خبري
  • خلقي به نظاره تو مي بينم مست
    تو از چه نظاره مي کني در دگري
  • هر راز که در پرده دل پنهان بود
    با خون جگر ز ديده بيرون افتاد
  • گر در همه عمر آرزوئيم بود
    از وصل تو قدر سر موئيم بود
  • تا حلقه آن زلف مشوش ديدم
    دل را به ميانه در کشاکش ديدم
  • در جنب رخت چو ماه مي ننمايد
    مي گردد و مي کاهد و مي افزايد
  • چون نيست ز نازکي ترا تاب نظر
    در تو نگريستن دريغم آيد
  • اي حسن تو در حد کمال افتاده
    شرح دهنت کار محال افتاده
  • خورشيد که چرخ در نکوئيش آورد
    گوئي که براي يافه گوئيش آورد
  • در هيچ نگارخانه چين هرگز
    صورت نتوان کرد به زيبائي تو
  • خورشيد جهان فروز را يک ساعت
    در هيچ طريق تاب ديدار تو نيست
  • صد معني بکر در صفات رويش،
    چون روي نمايد، ز چه رويم ننمود
  • از بس که گريست ديده در فرقت او
    از ديده بشد صورت مردم او را
  • مي آيد و در پوست چو گل مي خندد
    آري چه توان کرد مرا مي آيد
  • چون نام تو نقش دل من بود مدام
    در حلقه زلف تو نگينش کردم
  • جانا! ز همه جهان نشستم برتر
    سربازان را چو ديده هستم در خور
  • تا در سر زلفت خم و چين افکندي
    بر ماه نقاب عنبرين افکندي
  • با تو سخني ز زلف تو مي گفتم
    در خشم شدي و بر زمين افکندي
  • زلف تو چنين دراز و من در عجبم
    تا دست بدو از چه سبب مي نرسد
  • در زلف اگر چه جايگاهي سازي
    با اين دل سرگشته نمي پردازي
  • بوئي که ز زلف مشکبوي تو رسد
    دل در طلبش بر سر کوي تو رسد
  • در عشق رخت چون رخ تو بيشم نيست
    قربان تو گردم که جز اين کيشم نيست
  • چون من دو هزار عاشق بي سر و بن
    هر دم سر زلفت فکند در گردن
  • دل در سر زلف چون تو حسن افروزي
    چون شمع دمي نمي زيد بي سوزي
  • چون زلف تو سربستگي آغاز نهاد
    سرگشتگيي در همه عالم انداخت
  • از زلف دراز تو دلم مي تابد
    تابش در ده چند دلم خواهد تافت
  • در زلف تو صد حلقه ديگرگون است
    هر حلقه او تشنه صد صد خون است