167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • کارت همه چون که خوردن و خفتن بود
    ميلت همه در شنودن و گفتن بود
  • چون پنداري در بنه ما افتاد
    صد فرعوني ز ما به صحرا افتاد
  • کوتاهي عمر مي نگر غره مباش
    چندين امل دراز در پيش مگير
  • اي جان سبک روح! گران سنگي چيست
    نارفته دو گام، در ره، اين لنگي چيست
  • بر هر وجهي که بسته اسبابي
    مرگت کند آگه که کنون در خوابي
  • تا کي ز غم زيان و سودت آخر
    در سينه و دل آتش و دودت آخر
  • دردا که به درد ناگهان خواهي شد
    دل سوخته در فراق جان خواهي شد
  • از جمله دخل و خرج اين عالم خاک
    بادي است مرا در سر وانگار که نيست
  • هر ديده که روي در معاني آورد
    بي شک ز کمال زندگاني آورد
  • گاه از سر طاعتي برون آيي تو
    گه در کف معصيت زبون آيي تو
  • خوش خوش بشنو حديث خويش اي درويش
    از پس منشين که کار داري در پيش
  • جز در دم واپسين نگردد روشن
    تا خواجه سعيد يا شقي خواهد بود
  • مشکل سفري است اي دل غافل در پيش
    چه ساخته اي اين سفر مشکل را؟
  • انصاف بده دلا که کاري است عظيم
    در ششدره روي زمين افتادن
  • گر دل بر اميد رهنمون بنشيند
    ور در غم خود ميان خون بنشيند
  • در ششدره خوف و رجا مانده است
    تا آخر کار مهره چون بنشيند
  • زان مي ترسم که در بلام اندازند
    همچون گويي بي سر و پام اندازند
  • روزي صد ره بميرم از هيبت آنک
    تا بعد از مرگ در کجام اندازند
  • زان مي ترسم که چون بر افتد پرده
    من در پس پرده ناپديدار شوم
  • چون هر روزي به زندگي مي ميرم
    گر مرگ در آيدم به بهبود رسم
  • در حبس جهان بمانده ام سرگردان
    بر بوي خلاص، رخنه اي مي جويم
  • بل تا بسر آيد دم بي فايده زانک
    دلشاد نبوده ام دمي در همه عمر
  • چون نيست سري اين غم بي پايان را
    وقت است که فرش در نوردم جان را
  • جانا چو به نيستي فتادم برهم
    در پيش درش چو جان بدادم برهم
  • گر نيست شدن در ره توچيزي نيست
    آخر ز تقاضاي نهادم برهم
  • کو تن که ز پاي در فتادست امروز
    کو دل که ز ديده خون گشادست امروز
  • در هر هوسي که بود دستي بزديم
    زان دست زدن، به دست، بادست امروز
  • در باديه اي، چراغکي مي بردم
    يک صرصر تند آمد و درحال بکشت
  • افسوس که آفتاب عمرم ناگاه
    در بي خبري بر سر ديوار رسيد
  • وقت است که در خواب شوم،بو که شوم!
    زيرا که به آخر آمد افسانه عمر
  • امروز منم نشسته نه نيست نه هست
    در پرده نيست هست شوريده و مست
  • زين شيوه که از عمر برآوردم گرد
    کس در دو جهان بر نتواند آورد
  • افسوس که ناچار بمي بايد مرد
    در محنت و تيمار بمي بايد مرد
  • آن شد که دمي در همه عمرت خوش بود
    باقي همه بر اميد آن مي گذرد
  • چه رنج بري که حاصل عمر در آن
    تا چشم کني باز دريغاست همه
  • در دور زمان مساز املاک و بدان
    قسمت ز زمان دو گز زمين خواهد بود
  • گيرم که ترا لطف الاهي آمد
    در ملک تو ماه تا به ماهي آمد
  • در هر وطني سراي و باغي چه کني
    مي پنداري که باز خواهي آمد
  • چون روي تو در هلاک خواهد بودن
    قسم تو دو گز مغاک خواهد بودن
  • وين روي چو ماه آسمانت بدريغ
    از صرصر مرگ در زمين ريخته گير
  • ماتم زدگان عالم خاک هنوز
    مي خاک شوند در غم خاک هنوز
  • اي بس که بگردد در و ديوار فلک
    ما روي به ديوار لحد آورده
  • خلقي که درين جهان پديدار شدند
    در خانه به عاقبت گرفتار شدند
  • اي مرد به خود حساب کن تا چندند
    چندين که در آمدند و چندين که گذشت
  • وين صورتها که بر در و ديواري ست
    از روي خرد چو صورت دلداري ست
  • هر خاک که در جهان کسي فرسوده است
    تن هاست که آسياي چرخش سوده است
  • بر بستر خاک خفتگان مي بينم
    در زير زمين نهفتگان مي بينم
  • بر فرق تو هر حادثه تيغي دگرست
    در پيش تو هر واقعه ميغي دگرست
  • آن ماه که از کنار شد بيرونم
    در ماتم او کنار شد پر خونم
  • دوشش ديدم به خواب در، خفته به خاک
    گفتم: چوني؟ گفت: چه گويم چونم
  • هر کس گويد کجا شد آن در يتيم
    من مي گويم خود ز کجا آمده بود
  • کس بر سر جيحون رقمي جويد باز
    وز کيسه قارون در مي جويد باز
  • خاکي که بدو رسيد روزي قدمش
    در ديده خود مي کشم و مي گريم
  • آواز آمد که چند گريي بر ما
    بر خويش گري که کار داري در پيش
  • بر خاک تو برخاست دل پر خونم
    کز ديده برفتي و نشستي در دل
  • در راحت و رنج غمگسارم تو بدي
    چون تو بشدي با که بگويم غم خويش
  • چون من ز غم مرگ تو اي يار عزيز
    در شهر به صد هزار خواري نبود
  • خود از دل ماتم زده چتوانم گفت
    کو ماتم خود بداشت در ماتم تو
  • بي روي تو در ماه سياهي آمد
    مرگت به جواني و پگاهي آمد
  • جان را چو ز رفتن تو آگاهي شد
    دل در سر ناله سحرگاهي شد
  • اي روي چو ماه کرده در خاک سياه
    بي روي تو نيست روي بودن ما را
  • اي آن که به گل، گل چمن پوشيدي
    در زير زمين مشک ختن پوشيدي
  • دي از سر ناز پيرهن پوشيدي
    و امروز به خاک در، کفن پوشيدي
  • در ماتم تو چرخ سيه پوش بماند
    ارواح ز فرقت تو مدهوش بماند
  • اي رفته و ما را به هلاک آورده
    وان سرو بلند در مغاک آورده
  • اين فرعونان که در درونم بودند
    از بس که گريستم همه غرق شدند
  • در عشق مرا چه کار با پرده راز
    کار من دل سوخته اشک است و نياز
  • رازي که دلم ز خلق مي داشت نهفت
    اشکم به سر جمع به رويم در گفت
  • وانگه که ز خاک تن من کوزه کنند
    گر آب در آن کوزه کني خون گردد
  • چون در مستي ز مرگش انديشه کنم
    هر مي که خورم ز ديده بيرون ريزد
  • چندين مگري گفت در آتش غرقم
    وين واقعه را به آب مي بايد برد
  • وي ديده تو کم گري که چنديني آب
    در هيچ زمين به پل برون نتوان برد
  • اي دل ز هواي عشق کيفر مي بر
    در کشتن خود دست به خنجر مي بر
  • هر سيل که از خون جگر خواهد خاست
    در وادي عشق راهبر خواهد خاست
  • خوني که مرا در دل و جان اکنون هست
    صد چندانم ز چشم چون جيحون هست
  • در روي همه زمين نمي يابم باز
    خاکي که برو سير فرو گريم من
  • گفتا که چو آب چشم داري بسيار،
    در آب گذار چشم، درمان اينست
  • اي عشق توأم در تک و تاب افکنده
    سوداي توأم بي خور و خواب افکنده
  • بي روي تو در مردمک ديده من
    خون ريزش را سپر بر آب افکنده
  • دردي که ز تو در دلم آرام گرفت
    پرداخته کي شود به صد دريا اشک
  • چون درد دلم تو مي پسندي بسيار
    تن در دادم به دردمندي بسيار
  • تا جان دارم حلق من و خنجر تو
    با جان چکنم گر نکنم در سر تو
  • مي آيم و همچو ابر مي ريزم اشک
    تا آب زنم به اشک خاک در تو
  • چون چشم به يار سيم تن مي افتد
    خون در دل و چشم ممتحن مي افتد
  • زان روي که در روي تو چشمم نگريست
    از گريه من مردم چشمم بنزيست
  • آن ماه، مرا چو خاک در کوي افکند
    و اندر طلب خودم به هر سوي افکند
  • هر چند کنار من چو درياست ز اشک
    در شيوه عشق تو، نيم تردامن
  • اول دل من، عشق رخت در جان داشت
    چون پيدا شد مي نتوان پنهان داشت
  • آن رفت که در ديده همي گشتم اشک
    کامروز به زور باز مي نتوان داشت
  • اي کاش هر آن اشک که در فرقت تو،
    من مي ريزم، هزار دريا بودي
  • خوني که من از ديده به در مي ريزم
    هر دم به مصيبتي دگر مي ريزم
  • در ماتم درد تو بسي خون بگريست
    هم درد تواش بکشت و درمانش نبود
  • اي ساقي جان فروز! در ده جامي
    تا سير بگريم که دلم پر خونست
  • چون با غم تو دل مرا تاب نماند
    در ديده خون فشان من خواب نماند
  • اي ساقي درد درد بر جانم ريز
    تا خون گريم که در جگر آب نماند
  • دردا که دلم بوي دوايي نشنود
    در وادي عشق مرحبايي نشنود
  • گر دل گويم به منتهايي نرسيد
    پوسيد به درد و در دوايي نرسيد
  • دردا که دلم سايه اقبال نديد
    در حلق بجز حلقه اشکال نديد
  • تا خرقه سروري ز سر بفکنديم
    خود را ز نظر چو خاک در بفکنديم
  • تا آخر کار در پس پرده عجز
    چون پير زنان نشسته ام زارگري