167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • جز فرو رفتن بجيب عجز ننموديم هيچ
    همچو شمع آئينه در کام نهنگي داشتيم
  • تا سپند ما بحرف آمد خموشي دود کرد
    بيتو در محفل نواي سرمه رنگي داشتيم
  • زندگي (بيدل) دماغ خلق در اوهام سوخت
    ما هم از هستي همين معجون بنگي داشتيم
  • صبحم و در پرده شب زندگاني ميکنم
    بي نفس خوابيده است افسانه ساز مستيم
  • گر همه طوفان شوم کيفيتم بي پرده نيست
    عشق در گوش عدم خوانده است راز هستيم
  • ياران نه در چمن نه بباغي رسيده ايم
    بوي گلي بسير دماغي رسيده ايم
  • ميترسم از فراق بحدي که گاه حرف
    در خون طپم اگر شود از هم جدا لبم
  • عمريست عافيت کف افسوس ميزند
    من در گمان که با سخنست آشنا لبم
  • غير ازتري چه نغمه کشد ساز احتياج
    موجي در آب ريخته است از حيا لبم
  • چشم حيران در کفيم از نشه ديدار و بس
    بيخودي وقف تماشا جام پيدا کرده ايم
  • عمر زندانخانه چندين تعلق بوده است
    در غبار خود سراغ دام پيدا کرده ايم
  • از تأمل چند بايد آبروي شوق ريخت
    خامشي تا کي گره در رشته ساز فغان
  • زحمت بسيار دارد از عدم گل کردنت
    نقب در خار از ني کز نام خوديابي نشان
  • (بيدل) بخود هيچ طرفي نه بستم
    در معني او بود اين بيوفا من
  • گر تحفه نيازي منظور ناز باشد
    در پيش ساده رويان خط ميتوان کشيدن
  • جانکنيها در کمين نامرادي خفته است
    چون نگين صد زخم بايد بر جگر برداشتن
  • آگهي تا کي کند روشن چراغ خويشتن
    عالمي را کشت اينجا در سراغ خويشتن
  • رفت اياميکه غبر از نشه ام در سر نبود
    ميخورم چون سنگ اکنون بر دماغ خويشتن
  • وحشت نسيان در گروخانه نباشند
    مانع نشود چشم نگه راز رميدن
  • هرجاست سري نيست گريزش زگريبان
    در چاه ميفتيد ز رفعت طلبيدن
  • تا کي چو نگه در هوس آباد تخيل
    يکرشته موهوم بصد رنگ تنيدن
  • آه با مقصد تسليم نه پوستم من
    نقش پا گشتم و در راه تو ننشستم من
  • نيست گل بيخبر از عالم نيرنگ بهار
    تو اگر جلوه کني آئينه در دستم من
  • مفت آرام غبار است سجود در عجز
    چرخ نتوان شدن از خاک اگر جستم من
  • دل گمگشته که در سينه سپنديها داشت
    گرهي بود ندانم بکجا بستم من
  • همچو عنقا خجل از تهمت نامم مکنيد
    در کجايم بنمائيد اگر هستم من
  • عيش و غم روزگار طعمه يکديگراند
    حاصل روز و شب است در بر هم کاستن
  • از خيال کشتنم مگذر که بيتاب ترا
    ميزند بال نفس در نبض سيماب استخوان
  • در مقامي کارزوها بسمل حسرت کشي است
    اي هما کم نيست از يک عالم اسباب استخوان
  • عالم تقليد يکسر دامگاه گفتگو است
    جز صدا در خانه زنجير نتوان يافتن
  • در حريم کبريا (بيدل) و مقرب وصول
    جز بسعي ناله شبگير نتوان يافتن
  • خلقي فتاده در گو غفلت زکسب علم
    چندي تو نيز سير چراغان غول کن
  • تا توان در کسوت همواري آينه زيست
    دامن ابروي خود چون تيغ پرجوهر مکن
  • حيف اوقاتي که صرف حسرت جاهش کنند
    آدمي آدم وطن در فکر گاو خر مکن
  • زين سرکشي چه دارد طبع جنون سرشتت
    آفاق همچو سيلست در کار تا بگردن
  • فرد است خاک ايندشت پا بر سر شکسته است
    امروز در ته پاس انگار تا بگردن
  • ميناي اين خرابات بي مي نميتوان يافت
    در خون نشستگانند بسيار تا بگردن
  • کز حرص ما تعلق دارد سر تملق
    چنديش پاي در گل بگذار تا بگردن
  • در خلق اگرباين بعد بي ربطي وفاقست
    پيغام سر توان برد دشوار تا بگردن
  • از سعي ما نيامد جز زور در گريبان
    چون شمع قطع کرديم شب تا سحر گريبان
  • در جستجوي مقصود نتوان بهرزه فرسود
    از عالم خيالات دارد خبر گريبان
  • بيرون خانمانها آغوش عشق بازست
    مجنون نميفروشد بر بام و در گريبان
  • سررشته مقاصد در دست سعي کس نيست
    خواهي بدامن آويز خواهي بدر گريبان
  • تا سر بامن دزدم (بيدل) زچنگ آفات
    جز در ته زمين نيست جاي دگر گريبان
  • عالم همه در پرتو يک شمع نهانست
    اين سرمه زخاکستر پروانه طلب کن
  • چون شعله ئي که آخر پامال داغ گردد
    در زير پا نشستيم از سر کشيده رفتن
  • همدوش آرزوها دل ميرود نفس نيست
    در رنگ ريشه دارد تخم دميده رفتن
  • قطع نفس نموديم جولان مدعا کو
    در خواب هم نبيند پاي بريده رفتن
  • رفتار سايه هرگز واماندگي ندارد
    در منزلست پرواز از آرميده رفتن
  • اشکم زبيقراري زد بر در چکيدن
    افتادنست آخر اطفال را دويدن