167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • بعجز خامه ميفرسايدم مشق سيه کاري
    که در هر لغزش پا اندکي هموار ميگردم
  • خزان پيش از دميدن بود منظور بهار من
    کتان در پنبگي ميداد عرض سير مهتابم
  • خدا از انفعال ميکشيهايم نگهدارد
    مزاج شرم مينايم در آتش خفته است آبم
  • زمضمون دگر (بيدل) دماغم تر نميگردد
    مگر در وصف مينا حرف تبخالي بلب بندم
  • بهر افسردگي از تهمت بيدردي آزادم
    چو تار ساز در هر جا که باشم ناله بردوشم
  • حديث حيرتم بايد زلغل يار پرسيدن
    چه ميگويد که آتش ميزند در کلبه هوشم
  • چه سازم کز بلاي اضطراب دل شوم ايمن
    خموشي هم نفس دزديده فريادست در گوشم
  • زکس اميد دلگرمي ندارد شعله شمعم
    بهر محفل که باشم با شکست رنگ در جوشم
  • ندانم مژده آواز پاي کيست در گوشم
    که از شور طپيدنهاي دل گرديد کر گوشم
  • بگلشن بيتو ميلرزم بخويش از نوحه بلبل
    مباد از شعله آواز گيرد در شرر گوشم
  • زانداز پيامت لذت ديدار ميجوشد
    نهان ميگشت چشم انتظار ايکاش در گوشم
  • نميدانم چه آهنگست قانون خرامت را
    که جاي نقش پا فرشست در هر رهگذر گوشم
  • چه امکانست وهم غير گنجد در خيال من
    توئي منظور اگر چشمم توئي مسموع اگر گوشم
  • خموشم ديده ئي اما بساز بينوائيها
    خروشي هست کانرا در نمي يابد مگر گوشم
  • مقيم خلوت رازت نيم ليک اينقدر دانم
    که حرفي ميکشد چون حلقه از بيرون در گوشم
  • صبح ما روشن سواد نسخه آرام نيست
    سطر گردي در خيال از مشق رم آورده ايم
  • اينقدر رقص سپند ما باميد فناست
    ناله در باريم اما سرمه هم آورده ايم
  • حصاري دارم از گمگشتگي در عالم وحشت
    نگردد سنگسار شهرت از نقش نگين نامم
  • زقيد من علايق آب در غربال ميباشد
    رهائي محضري دارد بمهر حلقه دامم
  • بهر واماندگي ناچار مي بايد زخود رفتن
    تحير ميشمارد در دل موج گهر گامم
  • زبس بار خجالت ميکشم از زندگي (بيدل)
    نگهي در خود فرو رفته است از سنگيني نامم
  • نفس را بعد ازين در سوختن افسانه ميسازم
    چراغي روشن از خاکستر پروانه ميسازم
  • نيم آينه اما در خيالش صنعتي دارم
    که تا نقش تحير ميکشم بتخانه ميسازم
  • محبت در عدم بي نشه نپسندد غبارم را
    همان گرد سرت ميگردم و پيمانه ميسازم
  • دم ليلي نگاهان گرد تعمير جنون دارد
    چو وحشت در سواد چشم آهو خانه ميسازم
  • نفس خون شده در خلوت دل بار نيافت
    محرم رازم و بيرون درت ميگردم
  • در ميان هيچ نمي يابم ازين مجمع وهم
    ليک بر هر چه بپيچم کمرت ميگردم
  • وصل بيتاب پيام است چه سازم يارب
    پيش خود در همه جا نامه برت ميگردم
  • چه سودا در سر مجنون دماغم آشيان دارد
    که چون ابر آب گرديدن ببرد آشفتن گردم
  • غبار توام آشفتن آنطره مي بالد
    همه گر در عدم باشم نخواهي يافتن فردم
  • چو شمعم غيرت نامحرميها کاش بگدازد
    که من هر چند سر در جيب ميتازم برون گردم
  • غباري هم زمن پيدانشد در عرصه امکان
    جهان آينه و من مرده يک آه تأثيرم
  • دم عيسي سحر در آستين کلک نقاشي
    که پرواز نفس دارد ببادش رنگ تصويرم
  • فناي جسم ميگويند حشري در کمين دارد
    خجالت مزد ناکامي بمردن هم نمي ميرم
  • مگر بر هم توانم زد صف جمعيت رنگي
    برنگ شمع يکسر تيغم و باخويش در جنگم
  • زخلق بيمروت بسکه ديدم سخت روئيها
    نگه در ديده نتوان يافت ممتاز از رگ سنگم
  • وحدت از ياد دوئي اندوه کثرت ميکند
    در وطن زانديشه غربت وطن گم کرده ام
  • گر عدم حايل نباشد زندگي موهوم نيست
    عالمي را در خيال آندهن گم کرده ام
  • شوخي پرواز من رنگ بهار نازکيست
    چون پر طاوس خود را در چمن گم کرده ام
  • چه لازم تهمت آلود حناي بيغمي بودن
    اگر مطلوب آرامست دارد پاي در گل هم
  • مباد افسردني دامان جولان طلب گيرد
    درين وادي بپا منشين که در راه است منزل هم
  • در آن بساط که کهسار ناله پرداز است
    غبار ماست هوس مرده اميد نسيم
  • خلق در دير و حرم تگ زد و من
    دل آسوده زيارت کردم
  • حيا هم در بهارستان شوخي عالمي دارد
    عرق را مايه عرض تجمل ميکند شبنم
  • زسامان عرق (بيدل) خطش حسن دگر دارد
    گهر در رشته موج رگ گل ميکند شبنم
  • بچندين ناز خونم ميچکد در پرده حسرت
    تغافل بسملم يعني شهيد تيغ ابرويم
  • ندارم از هجوم ناتواني رنگ گرداندن
    برنگ سايه گر آتش نهي در زير پهلويم
  • بياض نسخه ديگر نيامد در کفم (بيدل)
    درين مکتب تحير خوان خط دستي خويشم
  • نواهاي بساط دهر نذر ناشنيدنها
    بشور اضطراب دل که سيما بيست در گوشم
  • چه حسرتها که در خاکسترم خون ميخورد (بيدل)
    سپند شوقم و از ناله خالي گشته آغوشم